دانشمندان

 

Home
هدف
علم و فرهنگ
دانشمندان
رویداد ها
آرشــیف

 

.
 
 

طارق پیکار

شخصیتها و آثارِ مترقی

 

رفقا، همرزمان و دوستداران فرهنگِ بالنده!

به منظورِ نضج گرفتن هسته های فرهنگِ پيشرو در ميانِ مبارزان متعلق به جنبش چپ انقلابی کشورِمان و آشنايیِ آنان با درخشان- چهره های جنبش چپ جهانی و آفريده هایِ ماندگار آنان، به کار مشترک می آغازيم و آرزومندیم، تا با ارسالِ مواد لازمی در اين عرصه با ما همکاری نموده و صفحهء تان را غنا بخشيد!

 

آنتونیوگرامشی:

زنده گینامهء مختصر و معرفی کتابِ «دولت و جامعهء مدنی»،

 

آنتونیوگرامشی، این انقلابی راستینِ جنبش کارگری دهه هایِ اول قرن بیستم میلادی در ایتالیا، در میان مبارزانِ جنبش چپ کشورِما چهرهء چندان آشنا نیست.

آثار او جای خود را در فرهنگ جنبش انقلابی افغانستان، آن گونه که شایستهء اوست، باز نکرده اند. بناً، اقدام ما کوششی در جهت آشنایی با زنده گی و ارایهء برخی نظریه های این انقلابی بزرگ میباشد

ط. پيکار

زنده گینامهء مختصر:

آنتونیوگرامشی فرزند چهارم فرانچسکوگرامشی و پپینامارچاس در «22 جنوری 1891 م.» در شهر «آلسِ ایتالیا» به دنیا آمد.

 موصوف در جریان تحصیل از شاگردان ممتاز به شمار می آمد.

 در همان سالهایی که وی هنوز متعلم مکتب بود، پدرش را به خاطرِ اشتراک در بازیهای سیاسی و انتخاباتی زندانی ساختند. آنتونیو، برعلاوهء علاقه مندیش به امورِ فراگیری معرفت و تحصیل دانش، به کارهای دستی و عملی نیز پرداخت؛ چنانچه، در یادداشتهایش میخوانیم: 

«بزرگترین پیروزی من زمانی بود که آهنگرِ دهکده از من خواست، نمونهء کاغذی کشتی زیبای دو تیره یی برایش تهیه نمایم تا از رویِ آن با استفاده از آهن کشتی بسازد.»

 آنتونیو، بعد از به پایان رساندن دورهء ابتدایی مکتب، به دلایل فقرِ خانواده، شرم زندانی بودن پدر و دُور بودنِ محل زیست از مکتب متوسطه، وادار گردید تحصیل را ترک گوید؛ او میگوید:

 «به دلیل زنده گانی منزویی که در دوران کودکی داشتم، خو گرفته ام که احساسم را در پُشتِ صورته کی از خشونت یا لبخندی طعنه آمیز پنهان کنم. در زمانِ طولانی این کار صدمه هایِ زیادی بر من زده است، در مدتی دراز این کار روابط مرا با سایر انسانها بسیار پیچیده ساخت.»

 پانزده سال داشت، که امکان ادامهء تحصیل برایش فراهم گردید و در بیست ساله گی با اخذ بهترین نتایج شامل دانشکدهء ادبیات شد. هرگاه که فُرصتی برایش دست میداد، سرگرم کار خبرنگاری میشد. کَسب تجربه در این راستا، باعث رُشد سیاسی آنتونیوگرامشی محسوب میگردد. به طوری که بعد از سالهای 1914 میلادی، زمان مساعدی برای تولد گرامشی نوینی، گرامشی به عنوان شخصیت ملی بود. این مرحله، نقطهء عطف فکری و تحول فلسفی او میباشد؛ مرحلهء تحول انسانِ با فکر به انسانِ با عمل، از کار فکری به کار دستی.

 گرامشی به مثابهء مرد برجستهء عمل (پراگماتیست)، بیش از هرچیز در آن زمان علاقه داشت که بفهمد، چگونه اندیشه به نیرویِ عمل تبدیل میشود. تا آن جا که به سالهای تحصیل گرامشی مربوط است، به نظر میرسد که اندیشه های او تحول یافته و او را از گرامشی «ساردنیایی» به چهرهء ملی بی مرز کاملاً مشخصی بدل کرد.

 گرامشی، بی آنکه گذشته را فراموش و مدفون سازد، سوسیالیست شد. در حالی که دیدگاهِ سوسیالیستی او وی را از ابهام و محدودیت و ضعف و بعضی صورتهایی که «نهضتِ اعتراضِ ساردینا» در نظر داشت آگاه ساخت. 

در ماه جولای 1914 م. فاجعهء «کشتارِ بیهوده» در اروپا آغاز شد و ایتالیا بیطرفی خود را اعلام نمود. گرامشی اولین مقالهء سیاسی خود را تحت عنوانِ «بیطرفی فعال و پُرمعنی» نوشت:

 «مایل نیستند در قمارِ جنگ شرکت کنند، ولی رضا میدهند که دیگران قمار کنند و برنده شوند . . .»

 در این مقاله کوشش شده بود، محتاطانه تعبیری از وضع موسولینی کرده باشد:

 «. . . و این در صورتیست که من گفته هایِ کم و بیش آشفته و ناپیوستهء او را درست فهمیده باشم و آنها را کنار هم در همان خطی که او در نظر دارد قرار داده باشم.»

 یکسال بعدتر، مقالهء دیگری را طی جلسه یی که متشکل از نماینده گانِ احزاب سوسیالیست اروپا و مخالف با جنگ بودند، منتشر کرد؛ یکی از اشتراک کننده گان این اجلاس "لنین" بود.

 از سال 1916 م. به بعد بیشتر وقت خود را در عمارتِ خانهء ملت سپری میکرد و مقاله هایِ خود را با نام مستعار به چاپ میرساند. اواخر همان سال مجموعهء مقاله های خود را به نام «شهرِ آینده» نوشت که محصول قالب آرمانگرایی و شکلگیری فرهنگی او میباشد و اعتقاد به قدرت ارادهء سرسخت آدمی به عنوان اهرمی برای تغییر تاریخ و انزجار از خرافه های علمی. سه سال بعد به عنوانِ دبیر هیئت تحریر نشريهء «نظمِ جدید» توظیف گردید؛ یعنی یگانه هفته نامه یی که مطالب جدی و روشنفکرانه داشت.

 به تاریخ 21 جنوری سال 1920 م. یک روز قبل از سیُ مین سال تولد گرامشی، حزب کمونیست ایتالیا تشکیل شد و آنتونیوگرامشی یکی از هشت عضو حزب انتخاب شد و توانست که نشريهء «نظمِ جدید» را روزانه به چاپ برساند، که تمام این تشکیلات و امکانها زیر نظر لنین اداره میشد و دساتیر لازم برای بقا و تداوم حزب در ایتالیا از روسیه صادر میگردید.

 آنتونیو، در سال 1922 م. به عنوان نمایندهء حزب کمونیست ایتالیا در کمیتهء اجرایی کمینترن در ماسکو انتخاب و به برلین اعزام شد. در برلین با یولیاشوف آشنا شد و به برکت این مرد باتجربه، جوانی که در گذشته اقرار کرده بود، که بیشتر از حد در ذهن و کمتر از حد در دل زنده گی میکند، توازن درونی نوینی یافت. سال بعد تمام اعضای اجرایی حزب در ایتالیا توسطِ پُلیس دستگیر شدند و گرامشی به ویانا فرستاده شد تا مسایل حزب را از نزدیک تعقیب کند. به این ترتیب این ساردنیایی جوان به بالاترین مقام مسؤول رسید و در سی و دو ساله گی در حقیقت رهبر حزب کمونیست ایتالیا و نمایندهء رسمی مجلس بود.

 با مرگ لنین و رویِ کار آمدن استالین و سیاستهای خودخواهانه اش از یک سو و درگیری با موسولینی رهبر بورژواها از سویِ دیگر، حزب دچار مشکلهای فراوانی در روسیه و ایتالیا شد.

 فاشیزم با مغتنم شمردن فُرصت با وارد آوردن فشارهای زیاد آزادیهای موجود را محدود کرد و در حالی که گرامشی خود را آمادهء حضور در اجلاسیهء نهم نوامبر 1926 م. مجلس مینمود، شبانه دستگیر و به جزیرهء اوستیکا منتقل شد. 44 روز بعد برای بازپرسی به میلان فرستاده شد و پس از یک دوره بازپرسیهای طاقتفرسا محکوم به بیست سال و چهار ماه و پنج روز زندان شد.

 پس از دوسال حبس آنچه که برای مطالعه و نوشتن ضرورت داشت، در اختیارش گذاشتند و او تمام سالهای حبس را وقف نوشتن آثار و افکارش نمود. در پایان کار 32 دفتر از او در زندان به جا ماند، که تمامی آنها بر سه محورِ اساسی نگاشته شده است؛ نخست: تاریخِ ایتالیای قرن 19 و تکامل گروههای روشنفکری؛ دوم: نظریهء تاریخ و تاریخنگاری و سوم: امریکایی گرایی و فوردگرایی.

 هدف اساسی و مسألهء عمده برای گرامشی به وجود آوردن جهانبینی نوین طبقهء زحمتکش بود، که بیش از هر چیز لازم بود به اذهان کسانی که بر آنان حکومت میشد، نفوذ کند و عقیدهء لیبرالیستی را محدود نماید.

 در سال 1933 م. نسبت شرایط جسمانی بسیار بد به مرکز صحی در فورمیا منتقل گردید و تا سال 1935 م. در آن جا داخل بستر بود. در مدتِ بیماریش 11 دفتر دیگر نیز نوشت.

 سرانجام در 27 اپریل 1937 هنگامی که دوران آزادی موقتِ خود را سپری میکرد، در سن چهل و شش ساله گی درگذشت. روز بعد جسدش را در میان توفان ناگهانیِ که در رُم برپا شده بود، سوختاندند.

 یادداشت:

 در تهيه و نگارشِ زنده گينامهء مختصر گرامشی، از آثارِ زير استفاده گرديده است:

 1- کتاب «شهريارِ جديد»- گرامشی؛ ترجمهء عطا قادی کلايی؛ نشر دنيایِ نو، سال 1378خ.- تهران؛

2- کتاب «دربارهء آموزش و فرهنگ»- گرامشی؛ ترجمهء م. سرخرودی- ر. آروين. چاپ دوم- I S U S- سویدن 1985م.؛

3- و کتاب «دولت و جامعهء مدنی»- گرامشی؛ که درباره اش در زير توضيح داده ميشود.

رفقا و بازدیدکننده گانِ گرامی!

 نشر کتاب «دولت و جامعهء مدنی»، یکی از جمله آثار پُرارزش گرامشی را به منظور اشاعهء اندیشه های این بزرگمردِ انقلابی، رویِ دست میگیریم.

 کتاب مذکور، چاپ سوم اين اثر بوده، در چاپخانهء «مرتضوی- واقع شهر کُلنِ کشور آلمان در سال 1377 خورشيدی» در 116 صفحه به چاپ رسيده؛ مترجم آن محترم عباس میلانی ميباشد.

 این اثر دربردارندهء فهرست مضامین زیر میباشد، که به ترتیب نشر میگردد:

 فهرست: 

1- ملاحظه هایی پیرامون برخی جوانبِ ساختمان احزابِ سیاسی در دوره های بحرانهای اُرگانیک؛

2- قیصرگرایی؛

3- حکایت سگِ آبی؛

4- تهییج و تبلیغ؛

5- «فلسفهء دوران»؛

6- مبارزهء سیاسی و جنگِ نظامی؛

7- گذار از جنگِ مانوری (حمله های مستقیم) به جنگِ موضعی در حوزهء سیاسی؛

8- سیاست و علوم نظامی؛

9- انترناسیونالیزم و سیاستِ ملی؛

10-                   مسألهء «انسان جمعی» یا مسألهء «همنوایی اجتماعی»؛

11-                   جامعه شناسی و علوم سیاسی؛

12-                   هژمونی (جامعهء مدنی) و تفکیکِ قوا؛

13-                   مفهوم قانون؛

14-                   سیاست و قانونِ اساسی؛

15-                   پارلمان و دولت؛

16-                   انتقاد از خود و ریاکاری انتقاد از خود؛

17-                   دولت؛

18-                   تشکیل انجمنهای ملی؛

19-                   قانونگذار کیست؟

20-                   دین، دولت و حزب؛

21-                   دولت و احزاب؛

22-                   تجربهء دولتداری؛

23-                   «لیاقتهای» طبقه های حاکم؛

24-                   هنرهای زیبای تاریخی؛

25-                   «خرابکار»؛

26-                   «موج ماتریالیزم» و «بحرانِ سلطه».

*   *   *

دولت و جامعهء مدنی

1-            

ملاحظه هایی پیرامونِ برخی جوانب ساختمان احزاب سیاسی در دوره های بحرانهای اُرگانیک

 

طبقه های اجتماعی، در مقطعِ معینی از حیات تاریخی خویش، از احزابِ سنتی خود فاصله میگیرند. به بيانی دیگر، طبقه (يا بخشی از طبقه)، حزبِ سنتی خود را، همراه با شکل سازمانی خاص، اعضا و رهبران و نماینده گان آن، ديگر به عنوانِ سخنگوی خود به رسميت نمیشناسد. با بروز اين گونه بحرانها، موقعيتی حساس و خطرناک پیش می آید، زيرا، صحنه برای راه حلهای خشن و فعالیت نيروهای ناشناخته يی آماده ميگردد که معمولاً تبلور خود را در «شخصيتهای سرنوشت ساز» و فرهمند (کاريسماتيک) پيدا ميکنند.

 اين تضاد ميان «وکيل و مؤکل» در حوزه هايی ورایِ حوزهء احزاب (يعنی در سازمانهای مشخص حزب، صحنهء انتخابات پارلمانی و روزنامه ها) انعکاس مييابد و به تمامی اُرگانیزم دولت سرايت ميکند و لاجرم موجب تقويت قدرت نسبی بوروکراسیِ (کشوری و لشکری)، قطبهای مالی عمده، کليسا و کُلاً تمامی نيروهايی ميگردد که نسبتاً مستقل از کش و قوسهای افکار عمومی عمل ميکنند. آيا اصولاً اين بحرانها چگونه پدید می آيند؟ شکلِ پیدایش اين بحرانها در کشورهای مختلف متفاوت است، ولی مضمون و محتوای آنان يکیست. مضمون اين بحرانها چيزی جز بحران هژمونی طبقهء حاکم نیست. اين گونه بحرانها معمولاً در يکی از دو حالت زیر رُخ ميدهند:

 اول) زمانی که طبقهء حاکم در کارزار سياسی عمده يی (مثلِ جنگ)، که به مناسبت آن تأیید توده ها را طلبيده و يا قهراً کسب کرده، با شکست مواجه گردد؛

 دوم) هنگامی که يکباره توده هایِ عظيمی (مخصوصاً دهقانان و روشنفکران خُرده بورژوا) از ورطهء انفعال سياسی به حوزهء فعاليت سياسی گام نهند و شعارهایی را طرح کنند، گرچه بيانی منسجم و اُرگانیک نمييابد، ولی رويهم رفته به معنای يک انقلاب است. اين روزها از «بحرانِ سلطهء مشروع» (یا بحرانِ اتوریته) سخن فراوان است.(1) این بحران چيزی جز بحران هژمونی، یا بحران عمومی دولت، نیست.

 این گونه بحرانها موقعیتی را پدید می آورند که در کوتاه مدت خطرناک است، زیرا اقشار گوناگون مردم نمیتوانند، به گونه یی یکسان و با آهنگی موزون، خود را بازسازی کنند و با جریانِ تحولها وفق دهند. طبقهء حاکم سنتی، به اعتبار کادرهای ورزیدهء متعدد خود، میتواند سریعتر از توان طبقه های فرودست، برنامه ها و شخصیتهای خود را تعویض کند و بدین سان قدرتی را که در حال از دست رفتن است باز یابد. شاید، در این رهگذر، {طبقهء حاکم} حتی به قربانیهایی تن دهد و با توسل به نویدهایِ عوامفریبانه، خود را در مقابل آینده یی ناروشن قرار دهد؛ ولی به هر حال قدرت را حفظ و حتی موقتاً تثبیت میکند و با تکیه به این قدرت، مخالفان و کادرهای رهبری آن را، که در ضمن طبعاً شمار چندانی ندارند و چندان کارآزموده هم نیستند، منهزم میسازد. {در چنین شرایطی}، تمرکز نیروی احزابِ گوناگون تحت لوای حزبی واحد، به عنوان نماینده و مدافع مناسبترِ منافع تمام طبقه، پدیده یی اُرگانیک و عادیست، حتی اگر این تحول با چنان آهنگ سریعی صورت گیرد، که در قیاس با دوره های آرام گذشته،همچون یک صاعقه بنُماید. چنین {تحولی} مبین اتفاق و اتحاد تمامی یک طبقه تحت یک رهبری واحد است و همین {رهبریست} که به زعم این طبقه، منحصراً قادر به حل و فصل مسایلِ حیاتی موجود است. در مقابل، هرگاه بحرانی چنین راه حلی اُرگانیک نیابد و به سوی راهِ حل رهبر فرهمند سوق پیدا کند، این بدان معناست که تعادلی ایستا وجود دارد. (البته عوامل مؤثر در این ایستایی متفرق و متعدد اند، ولی عامل تعیین کننده چیزی جز ناپخته گی نیروهای مترقی نیست.) این تعادل ایستا گواه این واقعیت است که نی گروهِ مترقی و نی گروه محافظه کار، هیچ کدام، توان پیروزی ندارند و حتی محافظه کاران نیز محتاج سرور و رهبر اند. برای مثال، به هژدهمِ برومر لویی بناپارت (2) رجوع کنید. (نسخهء اول: 32- 1930 م.؛ 34- 1932 م.) (3) این مقوله با یکی از مهمترین مسایل مربوط به احزاب سیاسی پیوند دارد. {مسألهء مورد اشاره} همان توانایی احزاب در مبارزه با قدرت عادت و مقابله با تمایل به انجماد و ناهمزمانی تاریخیست. احزاب پا به حیات میگذارند و سازمان مییابند تا بتوانند در لحظه های تاریخی و حیاتی طبقهء خود، مؤثر واقع شوند. با این حال، احزاب همواره از پس انطباقِ خود با وظایف و دورانهای نو بر نمی آیند و نمیتوانند، همگام با تحولهای اساسی در توازنِ قدرتها در سطح ملی و بین المللی، حرکت کنند. در تحلیل تحولهای احزابِ سياسی، ضروريست {چهار مقولهء زير} را متمایز کنيم:

 گروهِ اجتماعی حزب؛ توده های عضوِ آن؛ بوروکراسی حزب و بالاخر مرکزِ فرماندهی آن.

 بوروکراسی تنگ نظرترين و خطرناکترين قدرت محافظه کار حزب را تشکیل ميدهد.

 اگر بوروکراسی بتواند به صورت واحدی فشرده و خود- بنياد درآيد و خود را از توده های عضو {حزب} مستقل بيانگارد، آن گاه حزب جبراً دچار ناهمزمانی تاریخی خواهد شد و در بزنگاههای حساس، فاقد محتوای اجتماعی خود بوده و عملاً پا در هوا و معلق خواهد ماند. برای مثال، میتوان سرنوشت بسیاری از احزاب آلمان را در ارتباط با رشد هیتلریزم مورد تأمل قرار داد. احزاب فرانسه یی نیز زمینهء پُرباری برای این گونه تحقیقها اند: آنها منجمد {و از لحاظِ تاریخی} ناهمزمان اند؛ آنها شواهدی تاریخی- سیاسی از ادوار تاریخ گذشتهء فرانسه به شمار میروند و کماکان واژگانِ منسوخ آن ادوار را تکرار ميکنند. در آينده، چه بسا که بحران آنها حتی فاجعه انگيزتر از بحران احزابِ آلمانی باشد. (نسخهء اول: 1932- 1930 م.؛ 34- 1932 م.).

 معمولاً، مردم هنگام بررسی اين گونه پديده ها، توجه کافی به عنصر بوروکراتيک (لشکری و کشوری) مبذول نميدارند. به علاوه، آنها فراموش ميکنند که در تحليلهای خود نی تنها باید خود عنصر بوروکراسی لشکری و کشوری، بل که اقشارِ اجتماعی يی را که، در شرايط مشخص، خاستگاه اين بوروکراسی هستند، مدنظر قرار داد. يک جنبشِ سياسی ميتواند، حتی بدون مشارکت مستقيم ارتش، سرشتی نظامی داشته باشد؛ يک حکومت نيز میتواند، بدون مشارکت مستقيم ارتش از ماهيتی نظامی برخوردار باشد. البته گاه ممکن است در شرايطی که ستاد فرماندهی و افسران، قدرت را در دست داشته و بر اوضاع مسلط اند، «علنی ساختن» نقشِ ارتش و واداشتن آن به عدول از چهارچوب محدوديتهای قانونی مناسب نبوده و صلاح در آن باشد که به اصطلاح از سرايت سياست به صفوف ارتش جلوگیری به عمل آيد، چرا که معمولاً يکدستی و هماهنگی افسران و درجه داران ارتش بر اين اساس بنيان گرفته که ارتش ظاهراً بيطرف است و ورای اختلافهای گروهی قرار دارد. البته اين اصولاً از لحاظ قانونی هم صحیح نيست که ارتشها نميتوانند در سياست دخالت کنند، زیرا نقش ارتش دقیقاً دفاع از قانونِ اساسی، یا به به عبارت ديگر، حمايت از شکل قانونی {دولت} و نهادهای وابسته به آن است. در واقع، بيطرفی ارتش تنها به معنای حمايت از جناح ارتجاعیست. ولی، به هر حال، در شرايط مورد بحث، بايد مسأله را به گونه يی عنوان کرد که ناآرامی جامعه در ارتش باز تولید نگردد و بدين سان، قدرت غالب ستاد فرماندهی، در نتيجهء زوال دستگاهِ ارتش، از ميان نرود. بدون شک، هيچ يک از اين ملاحظه ها مطلق نيست، بل که هر يک، در لحظه های تاريخی گوناگون و در کشورهای مختلف، به درجه هایِ کاملاً متفاوت، اهمیت مييابد.

 نخستين پرسشی که بايد مورد بررسی قرار داد، به شرح زير است: آيا در کشور موردِ بحث، قشر اجتماعی گسترده يی وجود دارد که حرفهء بوروکراتيک کشوری و لشکری برای حيات اقتصادی و حضور سياسی آن عنصری اساسی به شمار آيد؟ (البته {منظور از حضورِ سياسی} مشارکت مؤثر در قدرت است، حتی اگر اين مشارکت غيرمستقیم و از طريقِ «باجگیری» تحقق يابد.) در اروپای معاصر، ميتوان از بورژوازی متوسط و کوچک روستاها، به عنوان چنین قشر گسترده يی، نام بُرد. البته به تناسب ميزان رشد قدرت صنعتی از يک سو و گسترش اصلاحات ارضی از سوی ديگر، ميزان گسترده گی اين قشر، در کشورهای مختلف، متفاوت خواهد بود. در واقع بوروکراسی (کشوری و لشکری) در انحصار اين قشر اجتماعی نيست، ولی اصولاً بوروکراسی با کارکردهای اجتماعی اين قشر و نيز تمايلاتِ روانی یی که چنين کارکردهايی پديد می آورند و تشديد ميکنند، سخت سازگار است. اين دو عامل همگونی خاصی به اين قشر اجتماعی ميبخشد و آن را واجد انرژی لازم برای دستيابی به هدفهايش ميسازد و {اين دو نکته} به نوبهء خود، باعث ميشود که اين قشر اجتماعی، در کُلِ اُرگانيزم جامعه، ارزش سياسیِ ويژه و نقشِ معمولاً تعيين کننده يی پيدا کند. اعضای اين قشر به فرماندهی مستقيم هسته هايی کوچک از افراد خو گرفته اند و معمولاً با فرماندهی «سياسی» و نی «اقتصادی» مأنوس اند. به عبارت ديگر، هنر فرماندهی آنان به معنای توش و توان خاصی در سازماندهی «چيزها» و «انسانها و چيزها»، به سياقِ توليد صنعتی، نيست؛ زيرا اين قشر، در مفهوم جديد و رايج آن، کارکردِ اقتصادی خاصی به عهده ندارد. درآمدِ اين قشر، مولود مالکیت قانونی قطعه زمينی در خاک کشور است و کارکرد اين قشر، مخالفت «سياسی» با هرگونه کوشش دهقانان در ترميم وضع زنده گی خويش است، چرا که هرگونه بهبودی در وضع دهقانان، به معنای فاجعه برای موقعيت اجتماعی اين قشر خواهد بود. برای اين قشر، فقر هميشه گی و همه جانبه و کارِ طاقتفرسای دهقانان و تمام مصايبی که چنين وضعی به بار می آورد، يک ضرورت حياتيست. تنها در پرتو اين واقعيت است که ميتوان کوشش پيگير اين قشر را در سرکوب و مقابله با هرگونه کوشش دهقانان در امر سازماندهی مستقل و يا مخالفت آنان با هرگونه جنبش فرهنگی خارج از گردونهء مذهب رسمی را تبيين کرد. پراگنده گی جغرافيايی اين قشر اجتماعی علت غايی ضعف و محدوديتهای آن است و همين پراگنده گی خود موجب «ناهمگونی» اين قشر نيز ميگردد، چرا که ميان ناهمگونی و پراگنده گی پيوندی عميق وجود دارد. اين واقعيتها برخی ديگر از ويژه گيهای اين قشر را تبيين ميکند: پُرحرفی، تعدد نظامهای ايديالوژيکی و نيز سرشتِ غريب برخی از ايديالوژيهای مطلوب اين قشر {از جمله اين گونه ويژه گيهايند.} با اين که ارادهء اين قشر متوجه هدفی مشخص است، ولی به هر حال آهنگِ {حرکت آن} کُند است و معمولاً جريانی طولانی لازم است تا آنکه اين قشر بتواند، از لحاظ سياسی و سازمانی، تمرکز يابد. اين جريان تمرکز زمانی تشديد ميگردد که هدف مشخص اين قشر با اراده و منافع فوری طبقهء حاکم انطباق پيدا کند. در چنين موقعيتيست که نی تنها {جريان تمرکز تحقق مييابد}، بل که «قدرتِ نظامی» اين قشر يکباره چهره برميتابد و گاه حتی برای طبقهء حاکم- اگر نی در محتوا، حداقل در شکل راه حل مطلوب- تکليف قانونی تعيين ميکند. همان قوانينی که مثلاً در مورد طبقه های فرودست و رابطهء بين شهر و روستا مشهود است، در اين باب نيز مصداق مييابد. قدرت در شهر به طور اتوماتيک به قدرت در روستا بدل ميشود. ولی معمولاً فقدان امکانهایِ جنبی اقتصادی در روستاها و شدت و حدت سرکوب بالايیها عليه فرودستان، تضادها را فوراً شکل حاد و «شخصی» ميبخشد و نتيجتاً ضدِ حمله ها را شديدتر و قاطعانه تر ميسازد. قشر مورد بحث به خوبی ميداند که منشأ گرفتاريها را بايد در شهر و قدرت شهری سراغ گرفت و لذا درمييابد که بايد راهِ حل خاصی را به طبقات حاکم شهری تحميل کند و از اين راه سرچشمهء بحران را بخشکاند. البته چه بسا که اين راه حل، در کوتاه مدت، حتی به هدفهای طبقات حاکم شهری ناسازگار باشد و آنان اين راه حل را پيش از حد گران قيمت و حاصل آن را، در طولانی مدت، بيش از حد خطرناک بيابند. (بايد در نظر داشت که اين طبقات شهری، دوره های تحولی را در چشم اندازی فراختر تصوير ميکنند و تنها در همين حوزهء فراخ است که به جای دنباله روی صرف از منافع «مادی»، امکان مانورهای معينی پيش می آيد). تنها در اين مفهوم، و نی در مفهومی مطلق، است که بايد نقش اين قشر اجتماعی را رهبر و راهنما به شمار آورد، ولی با اين حال اين نقش چندان بی اهميت نيست (4) و (5).

 در اين رابطه، بايد اين نکته را مدنظر داشت که چگونه سرشتِ «نظامی» گروه اجتماعی مورد بحث- که سنتاً کُنش خود انگيختهء آن در برابر شرايط مشخص حيات اجتماعيش بوده- از آن پس آگاهانه نظم مييابد و در انتظار لحظهء موعود، به شکل اُرگانیک، سازمان ميپذيرد. کوششهای منظمی که در جهت ايجاد و تقويتِ انواع سازمانهاس متشکل از سربازان سابق و نيروهای احتياط و مخصوصاً افسران رسته های گوناگون ارتش صورت ميگيرد، جمله گی در مقولهء {اين گونه فعاليتهای آگاهانه} قرار دارند. اين سازمانها با مرکز فرماندهی مربوطه در تماس اند و در زمان لازم، بدون ضرورت اعلام بسيج نظامی همه گانی، به خدمت فرا خوانده ميشوند. بدين سان سربازان وظيفه ميتوانند سِرشت خاص خود را، به عنوان نيروهای احتياط، حفظ کنند و به اعتبار وجود اين نيروهای «خصوصی»، مستحکم و مهيا باقی بمانند و از زوال سياسی حاکم بر جامعه مصون بمانند. شکی نيست که وجود اين نيروهای «خصوصی»، در حفظ و تقويت روحيهء {سربازانِ وظيفه} بسيار مؤثر است. در واقع ميتوان گفت که نتيجهء کار سازمانهای فوق چيزی در مقولهء جنبشهای قزاقيست؛ البته با اين تفاوت که برخلاف جنبشهای قزاقی تزاری، اين نوع سازمانها نی بر اساس مرزهای ملی که بر اساس «مرزهای» طبقات اجتماعی شکل ميگيرند.

 به اين خاطر، نفوذ نظاميان در بسياری از کشورها تنها به معنای حضور و نفوذ نظامی در يک مفهوم تکنيکی نيست بل که ناظر بر حضور و نفوذ تمام آن قشر اجتماعی ييست که خاستگاهِ نظاميان (مخصوصاً افسران) را تشکيل ميدهد. برای درک و تحليل اشکال ويژه يی که معمولاً قيصرگرايی و يا بناپارتيزم ناميده ميشوند، ملاحظه های فوق ضروری و اجتناب ناپذير اند. در واقع تنها با تکيه به اين گونه ملاحظه هاست که ميتوان بناپارتيزم و قيصرگرايی را از اشکال حکومتی ديگری که در آن سلطهء نظامی، در شکل عناصرِ تکنيکی آن، به گونه يی انحصاری و کاملاً مشهود تجلی ميکند، متمايز ساخت.

 يونان و اسپانيا تجليگاه دو نمونه با ويژه گيهای مشترک و متفاوت اند. در مورد اسپانيا، بايد ويژه گيهای خاصی را مدنظر داشت: اندازهء سرزمين ملی و تمرکز نازل جميعت روستايی. ميان اشراف زميندار و دهقانان، طبقهء بورژوازی روستايی وسيعی وجود ندارد و در نتيجه افسرانِ جزء، به عنوان يک نيروی مستقل، حايز اهميت چندانی نيستند. (البته افسران رسته های فنی، مخصوصاً رستهء مهندسی و توپخانه، از اهميتِ خاصی برخوردار اند. اين گروه، که منشأ خود را در بورژوازی شهری سُراغ ميگيرند، با ژنرالهای ارتش به مخالفت برخاسته و ميکوشند سياستِ مخصوص خود را دنبال کنند.) دقيقاً به همين خاطر، حکومتهای نظامی در اسپانيا معمولاً حکومت ژنرالهای بزرگ است و انفعال توده های دهقانی، در تمام شهروندان جامعه و سربازِ وظيفه {از همين واقعيت نشأت ميگيرد.} در اين کشور، اگر ارتش دچار زوال سياسی گردد اين زوال در مفهومی عمودی و نی افقی و در نتيجهء دسته بنديهايی در سطوح بالا صورت ميگيرد و توده های ارتشی به يکی از رهبران اين دسته بنديها ميپيوندند. در آن جا دولت نظامی پرانتزی ميان دو دولت قانونيست. ارتش نيروی ذخيرهء دايمی نظم و انضباط است و تنها زمانی به عنوان يک نيروی سياسی وارد فعاليت «علنی» ميگردد که «حکومتِ قانون» در خطر باشد. سير وقايع در يونان نيز معمولاً مشابهِ اسپانياست؛ با اين تفاوت که در يونان جميعت کشور در شبکهء گسترده يی از جزاير متفرقه سکنی دارند و معمولاً بخشی از جميعت فعالتر و پوياتر جامعه در دريا در حال سفر اند و در نتيجه، توطئه و دسيسهء نظامی با سهولت بيشتری جامهء تحقق ميپوشد. در يونان و اسپانيا، دهقانان منفعل اند، ولی در چارچوب کُلِ جميعت و با در نظر گرفتن اين که فعالترين و پوياترين يونانيان ملوان اند و معمولاً از مرکز سياست جامعه دور افتاده اند، انفعال عمومی در هريک از اين دو کشور را بايد جداگانه تجزيه و تحليل کرد و طبعاً راه حلهای مناسب برای اين دو کشور هم يکسان نخواهند بود. چندسال پيش اعضای دولت ساقط شده يی در يونان همه گی اعدام شدند و شايد بتوان اين واقعه را به اعتبار خشم برانگيختهء همين بخش فعال و پويا و خواست آنان در آموزاندن يک درسِ خونين تبيين کرد (6).

 مهمترين نکته يی که بايد به آن توجه داشت اين است که نی در يونان و نی در اسپانيا، تجربهء حکومت نظامی نتوانست ايديالوژی اجتماعی و سياسی پايدار و اُرگانيکی بيافريند، حال آنکه در کشورهايی که بالقوه بناپارتيست هستند چنين تحولی معمولاً تحقق مييابد. البته شرايط عمومی تاريخی هر دو نوع حکومت يکيست: تعادل طبقات متخاصم شهری به شکلی که راه پارلمانی، به عنوان ميکانيزم «عادی» دموکراسی، نميتواند به کار خود ادامه دهد. در مقابل، تفاوت اين دو تجربهء مختلف در نحوهء نفوذ روستاست. در کشورهايی مانند اسپانيا، انفعال اساسی دهقانان، ژنرالهای اشراف و زميندار را قادر ميسازد که با تکیه به ارتش، تعادل در حال زوال و يا به عبارت ديگر سلطهء طبقات حاکم را، دوام و قوام بخشند. در مقابل، در کشورهای ديگر، روستاها منفعل نيستند، ولی جنبشهای دهقانی نيز، از لحاظ سياسی، با جنبشهای شهری هماهنگی ندارند.در چنين کشورهايی، ارتش بايد (حداقل تا مرحلهء معينی) بيطرف بماند. زيرا در غير اين صورت با خطر انشعابِ افقی مواجه ميگردد. در چنين شرايطی، طبقهء بوروکراتيک نظامی وارد عمل ميشود. برای سرکوب جنبشهای دهقانی (مخصوصاً آنهايی که خطری فوری آفريده اند) اين طبقه از ابزار نظامی موجود بهره ميگيرد و در جريان اين مبارزه، وحدت سياسی و ايديالوژيک معينی پيدا ميکند و متحدانی در طبقات متوسط شهری- البته متوسط در مفهوم ايتاليايی (7)- مييابد و با تکيه به محصلان شهرنشين و روستايی الاصل، قدرت خود را قوام ميبخشد و شيوه های سياسی خود را به طبقات حاکم تحميل ميکند.البته اين طبقات حاکم نيز جبراً به عقبنشينی هايی تن ميدهند و برخی قوانين مناسب حال {طبقهء بوروکراتيک} را ميپذيرند. کوتاه سخن، اين طبقه با تسليح خود در زمانی که خلع سلاح عمومی حاکم است و با تهديد به ايجاد جنگ داخلی ميان نيروهای خود و ارتش منظم، در صورت بروز مقاومت جدی از سویِ طبقات حاکم، ميتواند منافع خود را از طريق دولت تأمين کند و بخشی از کادر رهبری دولت را در دست گيرد. البته نبايد اين مشاهده ها را به عنوان الگوهايی غالبی قلمداد کرد، بل که آنها را بايد همچون معيارهايی عملی برای تحليل تاريخی و سياسی به شمار آورد. در تحليل عينی وقايع تاريخ، اشکال تاريخی جمله گی خود ويژه هستند و تقريباً ميتوان هر يک از آنان را يک «مورد خاص» دانست. قيصر و ناپليون جلوه گاهِ ترکيبهايی کاملاً متفاوت از شرايط واقعی اند؛ همانطور که شرايط {تاريخی پيدايش} پريمو دو ريوا (8) و زيکوويچ (9) هم متفاوت هستند. (نسخهء اول: 32- 1930 م.؛ 34- 1933 م.).

 در تحليل سطح سوم (10)، یا نقطهء سوم از تناسب قوای موجود در يک شرايط مشخص، ميتوان از مفهوم رايج علوم نظامی، يعنی مفهوم «تقاطع استراتيژيک» استفاده يی مثبت کرد. به عبارتی دقيقتر، {منظور از اين مفهوم} سطح آماده گی استراتيژيک در صحنه های نبرد است. يکی از عوامل عمده در اين «تقاطع استراتيژيک» همان شرايط کيفی کادر رهبريست که آنها را، در ضمن، ميتوان نيروهای «خط مقدم جبهه» (يا نيروهای ضربتی) نيز ناميد. سطح آماده گی استراتيژيک ميتواند پيروزی را نصيب گروههايی گرداند که «ظاهراً»، (يعنی کميتاً) از نيروهای دشمن ضعيفتر اند. ميتوان گفت که آماده گی استراتيژيک امکان بروز «عوامل غيرِقابل پيشبينی» را تقريباً به صفر ميرساند. اين عوامل غيرقابلِ پيشبينی عکس العملهای فوری و حساب نشدهء نيروهايی هستند که سنتاً منفعل و بی عمل شناخته ميشدند. بدون شک در تدارک يک «تقاطع استراتيژيک» مناسب، عواملی مؤثر هستند که ما قبلاً، در ملاحظات خود پيرامون وجود و سازمان يافتن يک قشر اجتماعی نظامی، در کنار ارتش ملی، در مفهوم تکنيکی آن، به آن اشاره کرديم.

 از بخشهايی از سخنرانی ژنرال گازارا (11)، وزير جنگ، که در تاريخ نوزدهم ماه می 1933 م.، در مقابل مجلس سنا ايراد شد. ميتوان به نکات ديگری نيز پی برد. (ر. ک. به شمارهء بيستم ماه می روزنامهء کورير دلاسرا) (12):

 نظام انضباطی حاکم در ارتش، که به برکت وجود فاشيزم ايجاد شده، معياری را برای هدايت کُل جامعه تعيين کرده است. البته ارتشهای ديگر نيز معمولاً از يک انضباط شديد و رسمی برخوردار اند. ما همواره اين اصل را نصب العين خود قرار ميدهيم که ارتش برای جنگ ايجاد شده و بايد برای جنگ مهيا باشد. انضباط دوران صلح بايد همچون انضباط دوران جنگ باشد و در همين دوران صلح است که ريشه های روانی انضباط جنگی بايد استوار گردد. انضباط ما بر اساس همبسته گی رهبر و پيرو پايه گرفته و اين همبسته گی حاصل خود به خودی نظاميست که انتخاب کرده ايم. اين نظام توانست در تمام طول يک جنگ سخت و طولانی، تا پيروزی نهايی، دوام بياورد. اين مايهء افتخار نظام فاشيستيست که توانسته چنين انضباط ارزنده يی را به کُل جامعه نيز تعميم دهد. نتيجهء طرحهای استراتيژيک و عمليات تاکتيکی در گروِ انضباط فرديست. جنگ به ما درسهای فراوانی آموخته: از جمله اين که ميان تدارک دوران صلح و واقعيت دوران جنگ اختلاف ژرف و عميقی نهفته است. اين يک واقعيت انکارناپذير است که، به رغمِ هرگونه تدارک پيشين، عمليات اوليهء هر جنگی همواره طرفين تخاصم را با مسايلی تازه رو به رو ميکند و هر دو طرف را غافلگير ميسازد. البته نبايد از اين واقعيت چنين استنتاج کرد که هرگونه طرح از پيش تدوين شده يی بيفايده است؛ يا اين که اصولاً نميتوان از جنگهای گذشته درسهايی آموخت. از اين جنگها بدون شک ميتوان يک تيوری جنگ استنتاج کرد: چنين تيوری یی را بايد از طريق انضباط فکری ادراک نمود و آن را همچون ابزاری برای استدلالهای منطقی و منسجم به کار بست. اين تيوری در عين حال بايد چنان وحدت زبانی يی به وجود آورد که همه گان را قادر به فهميدن و فهماندن کند. هرگاه وحدت تيوريک به سطح طرحهای کُلی گرا سقوط کند. بايد فوراً عکس العمل نشان داد و تاکتيکها را سريعاً نوسازی کرد. اين نوآوری البته به اعتبار پيشرفتهای تکنيکی نيز ضرورت مييابد. لذا، برخلاف تصور بسياری از مردم، اين {استنتاجها} سيستمی از قوانين ايستا و سنتی نيست: سنت تنها به عنوان يک نيرو انگاشته شده و قوانين دايماً در دست تجديد نظر اند- تجديدی نظری که صرفاً برای نفسِ تجديد نظر نيست بل که هدف منطبق ساختن اين قوانين را با واقعيت دنبال ميکند. (نمونهء ديگری از تدارک برای «تقاطع استراتيژيک» را ميتوان در خاطرات چرچيل، مخصوصاً زمانی که دربارهء جنگ جوت لند (13) سخن ميگويد، سُراغ گرفت).

 یادداشتها:

1-در بخشهای بعدی همين نوشته، گرامشی کيفيت اين بحران را مفصلتر بررسی خواهد کرد.

 2-اشاره به کتاب معروف مارکس است که ترجمهء فارسی آن نيز موجود است. در متن به کتاب، به شکل زير اشاره رفته است:

The Eighteenth Brumaire Of Louis Bonaparte.

 3- به عبارتی ديگر، نسخهء اول مطالب فوق بين 1930 تا 1932 نوشته شده و متن نهايی بين 1932 تا 1934 تهيه گرديده است.

 4- انعکاس حضور اين طبقه را ميتوان در فعاليتهای ايديالوژيک متفکران دست راستی سُراغ گرفت. کتاب اخير موسکا (5) نمونه يی از اين فعاليت است. حتی در سال 1883 موسکا از امکان تماس ميان شهر و روستا هراس داشت. او به اعتبار موقعيت تدافعيش در سال 1883 تکنيکهای سياسی اقشار مورد بحث را، حتی بهتر از نماينده گان شهرنشين خود اين اقشار در چند دههء بعد، درک ميکرد. {يادداشت از خودِ گرامشيست}.

 5- موسکا در کنار متفکران ديگری چون پارتو و ميشلز، از مبتکران تيوری «نخبه گان» هستند. به زعم اين تيوری، جامعهء لامحاله بايد به حاکم و محکوم تقسيم شود و علی القاعده حکام به اعتبار برتريهایِ ذاتی يا اکتسابی بر محکومان حکومت ميکنند و بايد بکنند. از طرفی ديگر، تيوری حکومت نخبه گان بديلی بوده که همواره بورژوازی در مقابل تيوری طبقات مارکسيزم عَلَم کرده است.

 6- در سالهایِ دههء بيست (1920)، يونان صحنهء رقابت دو دار و دستهء متخاصم بود. در يک سو، سلطنت طلبان قرار داشتند که در ضمن مورد حمايت آلمان بودند. جناح مخالف را ليبرالها تشکيل ميداند و انگليس از آنان حمايت ميکرد. قدرت ميان اين دو جناح دست به دست ميگشت تا اين که در يکی از فواصل بين اين تغيير و تحولها، به رهبر جناح ليبرال سؤقصد شد و هنگامی که اين جناح بر سرِ کار آمد، کادر رهبری جناح مخالف را از دَمِ تيغ گذراند.

 7- گرامشی مکرراً اين نکته را خاطرنشان ساخته که مفهوم و حدود و ثغور «طبقهء متوسط» با شرايط مشخص کشورهای مختلف گره خورده و تنها در شرايط معين هر کشور معنی و مفهوم دقيق مييابد.

 در مفهوم ايتاليايی، به گفتهء خود او، طبقهء متوسط بيشتر به کسانی اطلاق ميشود که کارگر و دهقان نيستند و معمولاً از خيل روشنفکران و متخصصان و کارمندان دولت برخاسته اند.

 8- Primo De Rivera (1930- 1870): او با همدستی پادشاه بين سالهای 1923- تا 1930 در اسپانيا حکومتی ديکتاتوری برقرار کرد.

 9- Peter Zivkovic (1947- 1897): بين سالهای 1929- تا 1932 او نخست وزير یوگوسلاويا و عامل اجرايی حکومتِ ديکتاتوری پادشاه بود.

 10- گرامشی، در نوشتهء ديگری، سطوح سه گانهء تحليل «تناسبِ قوا» را به اين شرح تعيين کرده است:

1- تناسب قدرت اجتماعی که با ساخت جامعه پيوندی تنگاتنگ دارد.

2- تناسب قدرت سياسی (که به نوبهء تابع ميزان خودآگاهی، تشکُل و همگونی طبقات اجتماعی مختلف است.)

3- تناسب قدرت نظامی، برای بحث بيشتر ر. ک. به:

A. Gramsci. Prison Notebooks. Pp. 180- 190.

 11- Gazzora

12- Corriere Della Sera

13- Jutland بخشی از سرزمين امروزی دنمارک.

 

پایانِ بحثِ اول

 2

قيصرگرايی (1)

جوليوس قيصر، ناپليونِ اول، ناپليونِ سوم، کرُموِل (2) . . . {ميتوان} فهرستی از وقايع تاريخی متعدد گرد آورد که در هر يک، اوج واقعه در شخصيتی بزرگ و «قهرمانی» تبلور يافته است.

 قيصرگرايی را ميتوان مُبين موقعيتی دانست که در آن نيروهای متخاصم در حالت تعادلی فاجعه انگيز اند و ادامهء تخاصم آنان تنها به نابودی متقابلِ شان می انجامد. زمانی که نيروی مترقی «الف» با نيروی ارتجاعی «ب» ميستيزد و در عين اين که هيج يک از دو نيرو را توان غلبه بر ديگری نيست، ادامهء تخاصم هم فرسايش هر دو طرف را به همراه خواهد داشت؛ آن گاه نيروی سومی «ج» از خارج اين گردونه وارد و بر هر آنچه از نيروی الف و ب به جا مانده مستولی ميشود. پس از مرگ لورنزِ بزرگ (3) اين جريان دقيقاً در ايتاليا تحقق پيدا کرد.

 گرچه در تمامی موارد، قيصرگرايی ناظر بر راه حل خاصيست که بر حسب آن در يک موقعيت تاريخی- سياسی، با ويژه گی تعادل فاجعه انگيز قدرتها، وظيفهء «حکميت» به يک شخصيت بزرگ محول ميشود، ولی با اين حال، همهء موارد قيصرگرايی از اهميت تاريخی يکسانی برخوردار نيستند. {در تاريخ} ميتوان اشکالِ مترقی و مرتجعِ قيصرگرايی را سراغ گرفت. در تحليل نهايی، اهميت ويژهء هر يک از اين اشکال را صرفاً ميتوان از بستر تاريخ عينی و نی تنها به مددِ قوانين جامعه شناختی، استنتاج کرد. قيصرگرايی زمانی مترقيست که ظهور و حضور آن به پيروزی نيروهای مترقی انجامد. حتی اگر بر اين پيروزی محدوديتها و سازشهايی سايه افگند. در مقابل، قيصرگرايی زمانی ارتجاعيست که ظهور و حضور آن مؤيد پيروزی نيروهای ارتجاعی باشد. در اين مورد نيز قاعدتاً محدوديتها و سازشهايی پيش خواهد آمد که اهميت، ارزش و ابعاد آن طبعاً متفاوت {از محدوديتهای نوع اول} خواهد بود. جوليوس قيصر و ناپليون اول نمونه هايی از قيصرگرايی مرتجع اند.

 گرهگاهِ اساسی آن است که ببينيم در ديالکتيکِ «انقلاب/ ارتجاع»، کدام يک فايق آمده اند، چرا که در تاريخ يقيناً بازگشت به عقب و احيا در مفهومِ مطلق، وجود خارجی ندارد. به علاوه، قيصرگرايی يک قالب ايديالوژيکی- مجادله ييست و نی يک قانونِ تحليل تاريخی. راه حل قيصری حتی بدون قيصر و بدون يک شخصيت بزرگ «قهرمانی» و نمادين نيز متصور است. گاه نظام پارلمانی مکانيزمهای لازم را برای اين گونه سازشها به دست ميدهد. دولت «کارگری» آقای "مک دانلد" تا حدی راه حلی از اين قماش بود. در آن برهه از تاريخ، قيصرگرايی زمانی شدت يافت که "مک دانلد" در رأس حکومتی باقی ماند که اکثريت آن را محافظه کاران تشکيل ميدادند. (4) در ايتاليا، از اکتوبر 1922 م. تا زمانِ انشعاب حزب پاپولار و سپس مرحله به مرحله تا سوم جنوری 1925م. و آن گاه تا هشتم نوامبر 1926م. (5)، يک حرکت سياسی- تاريخی جاری بود که در آن مدارج گوناگون قيصرگرايی طی شد تا آن که بالمآل شکل ناب و دايمی تری از اين پديده- که البته خود ايستا و بی تحرک نبود- پديدار شد. هر دولت ائتلافی به نوعی مرحلهء نخستين قيصرگرايیست که، گاه به مراحل بالاتر تکامل مييابد. (البته باور عمومی بر اين است که، برعکس، دولت ائتلافی «استوارترين سد» راه قيصرگرايیست.) در دنيای جديد، با ائتلافهای متعدد اتحادیه های اقتصادی کارگری و احزاب سياسی، طبعاً پديدهء قيصرگرايی از آنچه تا زمان ناپليون سوم وجود داشت، متفاوت است. تا زمان ناپليونِ سوم، نيروهای نظامی و سربازانِ جبهه، عامل تعيين کننده يی در پيدايش آن قيصرگرايی بودند که معمولاً به بيان دقيق از طريق اقدامهای نظامی يا کودتا جامهء تحقق ميپوشيد. در دنيای اتحاديه های کارگری و نيروهای سياسی، در دنيايی که امکانهای مالی نامحدودی در اختيار گروهِ کوچکی از شهروندان قرار ميگيرد، مسايل پيچيده تر اند. کارگزارانِ احزاب سياسی و اتحادیه های اقتصادی را ميتوان بدون هيچ گونه اقدام نظامی وسيع، آن چنان که رسم قيصر و هژدهم برومر بود، ترور کرد يا به فساد کشاند. همان موقعيتی که هنگام بررسی شعار «انقلاب مداوم» ژاکوبنها و «چهل و هشتيها (6)» به آن اشاره شد، در اين رابطه نيز تحقق مييابد. پس از چهل و هشت، تکنيکهای سياسی جديد اساساً تغيير يافته اند. به عبارت ديگر، پس از رواج نظامی پارلمانی و وحدت اتحاديه و احزاب و گسترش جريان تشکيل بوروکراسیهای وسيع دولتی و خصوصی (يا به عبارت ديگر، بوروکراسی خصوصی- سياسی در احزاب و اتحاديه ها) و پس از تغييری که در حوزهء سازماندهی نيروها، نظم و قانون در مفهوم وسيع صورت گرفت (تغييری که نی تنها خدمتهای عمومی برای سرکوب بزهکاری را در بر داشت بل که شاملِ کُلّيت نيروهايی ميشد که از سوی دولت و افراد برای حفظ سلطهء سياسی و اقتصادی طبقهء حاکم سازمان يافته بود) تکنيکهای سياسی اساساً تغيير يافت. در اين مفهوم، کُلّيت احزاب «سياسی» و سازمانهای اقتصادی و غيره را بايد به مثابهء اُرگانهايی تحقيقی و بازدارنده، در خدمت نظم سياسی حاکم، به شمار آورد. به اين ترتيب ميبينيم که طرح کُلی ما در باب نيروهای متخاصم «الف» و «ب» که در يک چشم انداز فاجعه انگيز قرار گرفته اند- يعنی هيچ يک از دو نيروی رقيب توان پيروزی قطعی را ندارد و از بطنِ چنين بُنبستی، قيصرگرايی زاده ميشود (يا ميتواند زاده شود)- فرضيهء عام و طرح جامعه شناختی کُلی مناسبی (برای هنرِ سياست) امروز به شمار ميرود. البته ميتوان اين فرضيه را هرچه عينی تر و آن را با واقعيتهای عينی تاريخی هرچه منطبق تر کرد و چنين کاری با تعريف و تبيين برخی عوامل اساسی ميسر خواهد شد.

 به عنوان مثال، هنگام بررسی نيروهای «الف» و «ب»، ما از آن ها صرفاً به عنوان نيروهای عام مترقی و مرتجع سخن گفتيم، حال آن که ميتوان ماهيت مشخص اين نيروهای مترقی و مرتجع را روشن کرد و به اين سان به واقعيت نزديکتر شد. در مواردی چون قيصر و ناپليونِ اول ميتوان گفت که نيروهای «الف» و «ب» گرچه متضاد و متمايز بودند، ولی تضاد و تمايز آنان چنان نبود که «مطلقاً» نتوانند، پس از يک فرايند مولکولی، به نوعی اتحاد و ادغام متقابل دست يابند و در واقعيت تاريخی هم {اين اتحاد و ادغام}، حداقل تا حدی، تحقق يافت. (يعنی تا حدی که برای اهداف تاريخی- سياسی مورد نظر لازم بود. به ديگر سخن، تا حدی که به اعتبار آن بتوان مبارزهء اساسی اُرگانيک را متوقف کرد و مرحلهء فاجعه انگيز را پشت سر گذاشت.) {دقت به اين مسأله} يکی از عناصريست که انطباق دقيقتر {فرضيهء ما را با واقعيت} ميسر ميکند. عنصر ديگر به شرح زير است:

 ممکن است مرحلهء فاجعه به اقتضای ضعف سياسی «موقتی» نيروهای حاکم سنتی پديد آيد و حاصلِ کمبودهای اُرگانيک و گريزناپذير نباشد. اين احتمال در قضيهء ناپليونِ سوم مصداق يافت. در سالهای 1815 تا 1848 م.، نيروی حاکم در فرانسه، از لحاظ سياسی، به چهار گروه تقسيم ميشد: سلطنت طلبان، اوليانيستها، بناپارتيستها و جمهوری خواهان ژاکوبن. کيفيت مبارزه ميان اين گروهها چنان بود که پيشرفت زودرس نيروی (مترقی) رقيب را ميسر مطکرد. ولی همان طور که تاريخ نشان داده، اشکال اجتماعی موجود هنوز تمام امکانهای تکاملی خود را اشباع نکرده بودند. ناپليونِ سوم تبلور اين امکانهای بالقوهء مکتوم بود (تبلوری که طبعاً متناسب با شخصيت فردی نی چندان بزرگ شخص ناپليون جلوه ميکرد). دقيقاً به همين خاطر قيصرگرايی او رنگ و بويی خاص داشت. قيصرگرايی قيصر و ناپليونِ اول، به اصطلاح ماهيتی کمی و کيفی داشت؛ به عبارتی ديگر، {اين قيصرگرايی} نمايانگر گذار تاريخی از يک نوع دولت به نوع ديگری بود؛ کيفيت و ابعاد نوآوريهای اين گذار چنان بود که آن را بايد يک انقلاب کامل دانست. در مقابل، قيصرگرايی ناپليونِ سوم به کميّت صرف محدود ميشد و در آن گذاری از يک شکل دولت به شکل ديگری پيش نمی آمد و آنچه رُخ ميداد «تحول» پی در پی در نوع واحدی از دولت بود.

 در دنيای جديد، پديدهء قيصرگرايی هم از قيصرگرايی مترقی قيصر و ناپليون و هم از قيصرگرايی مرتجع نوع ناپليونِ سوم کاملاً متفاوت است (گرچه در کُل به نوع دوم تمايل مييابد). در دنيای جديد، تعادل فاجعه انگيز ميان نيروهايی پديد نمی آيد که به هر حال بتوانند در تحليل نهايی- و حتی پس از يک جريان طولانی و خونين- به وحدت و اتفاق دست يابند، بل که اين تعادل ميان نيروهاييست که تضاد آنان، از لحاظ تاريخی، علاج ناپذير است و در حقيقت، ظهور قيصرگرايی اين تضادها را تشديد ميکند. البته در دنيای جديد، قيصرگرايی از امکانهای جنبی معينی برخوردار است که به تناسب اهميت و وزن کشور مربوطه در چارچوب نظام بين المللی، کاهش و افزايش مييابد. البته يک نظام اجتماعی همواره از امکانهای جنبی معينی برای پيشرفت و بهبودِ سازمانی برخوردار است و به هر حال ميتواند از ضعف نسبی نيروی مترقی مقابل ضعفی که خود محصول ماهيتِ ويژه و سبک زنده گی آن نيروست- بهره جويد. برای نظامِ اجتماعی حاکم، همواره ضروريست که اين ضعف را حفظ کند و به اين خاطر گفته ميشود که قيصرگرايی جديد بيشتر يک نظامِ پُليسيست تا يک حکومت نظامی.

 اگر گمان کنيم که در قيصرگرايی- خواه مترقی، خواه مرتجع و خواه دوره يی و موقتی- کُليّت پديدهء تاريخی تازه صرفاً معلول تعادل نيروهای «عمده» است، آن گاه به يک اشتباهِ روش شناختی (به عنوانِ وجهی از مکانيزم جامعه شناسی) دچار شده ايم. بايد در عينِ حال، کُنش متقابل و روابط گروههای عمدهء طبقاتِ عمده (يعنی گروههای اجتماعی- اقتصادی و تکنيکی- اقتصادی) و نيز روابط نيروهای کمکی تحت هدايت و قيمومت پيشوايانهء طبقات عمده را مدنظر قرار داد. به اين خاطر است که کودتای دوم سپتامبر (7) را نميتوان بدون مطالعهء کارکرد گروههای نظامی و دهقانی فرانسه درک کرد.

 از اين ديدگاه، قضيهء دريفوس در فرانسه يک واقعهء تاريخی بسيار مهم است. البته ضرورت تأمل در اين واقعه به اين خاطر نيست که به پيدايش قيصرگرايی انجاميد، بل که برعکس، اهميت واقعه دقيقاً در اين است که مانع ظهور قيصری مرتجع شد، که نطفهء آن از قبل بسته شده بود. به هر حال، قضيهء دريفوس از يک جنبه عموميت دارد: در اين قضيه عناصری از بلوک اجتماعی حاکم موجبهای سقطِ قيصرگرايی بخشِ ارتجاعی تر همين قشر را فراهم آوردند. در اين رهگذر، آنان به ذهقانان تکيه نداشتند بل که از حمايت اقشارِ فرودست شهرها، که تحت رهبری سوسياليستهای اصلاح طلب قرار داشتند (و نيز پيشروترين بخش دهقانان) بهره جستند. جنبشهای تاريخی- سياسی ديگری، مشابه قضيهء دريفوس، ميتوان سراغ گرفت که گرچه مطلقاً در مقولهء انقلاب قرار نميگيرند، ولی صرفاً ماهيتی ارتجاعی نيز ندارند. {اين ماهيتِ غير ارتجاعی} حداقل به اين خاطر است که اين گونه جنبشها به ساختمان صلب و ايستای دولت تکانی داده و اشخاص تازه و متعددی را به گردونهء حيات سياسی و ملی وارد ميکنند. اين گونه جنبشها حتی ميتوانند محتوای نسبتاً «مترقی» داشته باشند، زيرا ميتوانند نشانگر نيروهای بالقوه و نيروهای جنبی يی باشند که در جامعهء کهن وجود داشته اند ولی رهبران قديمی از بسيج آنان عاجز مانده بودند. البته اين گونه نيروها نميتوانند کاملاً مترقی باشند، زيرا نيروهايی «دورانساز» نيستند. کارايی تاريخی اين گونه نيروها نی اعتبار قدرت درونی خود آنان که معلول ناتوانی رقيب در امر سازنده گيست. {رسالت} اين نيروها به وضعيت خاصی گره خورده که در آن نيروهای متضاد در تعادل اند و هريک از آنان، به نوبهء خود، از بيان مستقل ارادهء خود در امرِ نوسازی عاجز و ناتوان اند.

 يادداشتها: 

1- گرامشی به دو علت سياسی و تاريخی واژهء قيصرگرايی را برای نوع خاصی از فاشيزم برگزيد: از لخاظ تاريخی، جوليوس قيصر نيز کم و بيش به اعتبار برقراری نوعی تعادل فاجعه انگيز به قدرت مطلقه دست يافت و لذا ميتوان شباهتهايی تاريخی ميان اين قضيه و جريان خزيدن موسولينی به قدرت سُراغ گرفت. از لحاظ سياسی نيز چون در تبليغهای فاشيستها موسولينی همواره با جوليوس قيصر قياس ميشد، پس گرامشی با گزينش واژهء قيصرگرايی، به تلويح شرايطِ تاريخی قدرت يافتن فاشيستها را تبيين و تحليل کرده و با انتقاد از قيصرگرايی ميتواند انتقادهایِ خود را از موسولينی نيز، در لفافه، بيان کند.

2- Cromwel 1599- 1658: در اواسط قرن هفدهم، ستيزِ سختی ميان بورژوازی انگلستان و نهادِ سلطنت، به عنوان تجلیگاه قدرت فيوداليزم، در گرفت. در صف بورژوازی دو جناح فعاليت داشت که يکی ليبرال و لائيک بود و ديگری عميقاً مذهبی. کرُموِل رهبر جناح مذهبی بود و در زمان قدرتمداری خود- که در ضمن طليعهء حکومت بورژوازی در انگلستان بود، قوانين سخت و قاطعی در جهت مذهبی کردن جلوه های گوناگون حيات اجتماعی انگلستان وضع کرد.

3- Lorenz: مرگِ لورنز، در سال 1492 م.، نقطهء عطفی در تاريخ ايتاليا به شمار ميرود. با مرگ او تعادل درونی ميان دولتهای ايتاليايی پايان گرفت و سلطهء بيگانه گان، که تا اواخر قرن نوزدهم ادامه داشت، آغاز شد.

4- اشارهء گرامشی به جريان انشعاب مک دانلد از حزب کارگر در سال 1931م. و تشکيل يک «حکومت ملی» از سوی وی است.

5- در اکتوبر 1922م. بود که «رژهء فتح روم» صورت گرفت. در آغاز، حزب پاپولار (popular) در پارلمان از فاشيستها حمايت ميکرد و به دولت پيوست. در تابستانِ 1923م.، در ارتباط با سياست حزب در مقابل فاشيستها، انشعابی صورت گرفت و در نتيجه در انتخابات جنوری 1924م.، حزب کانديداهای مجزايی معرفی کرد. بعد از انتخابات، حزب از پيوستن به جبههء واحد احزاب مخالف امتناع ورزيد. در جنوری 1925م. حزب فاشيست آزادی مطبوعات را سرکوب کرد. در هشتم جنوری 1926م.، احزاب مخالف رسماً منحل اعلام شدند و از نماينده گان غيرِ فاشيست پارلمان سلب مصونيت شد. گرامشی از اين نوع نماينده گان بود و در همان روز بازداشت شد.

6- وجه تسميهء «چهل و هشتيها» از آن جاست که مارکس در سال 1848م. به ضرورت تداوم بخشيدن به موج انقلابهای بورژوا- دموکراتيک و انتقال قدرت به طبقهء کارگر تأکيد فراوان داشت. به علاوه، بررسی قبلی مورد اشارهء گرامشی مربوط به مقاله يی تحت عنوان «يادداشتهايی دربارهء تاريخ ايتاليا»ست که در آن جا يکی از علل پيروزی ديکتاتوری، بی تدبيری سياسی ژاکوبنها قلمداد شده است. بدهيست که شرايط زندان گرامشی را به کاربُرد زبانی استعاره يی واداشته است.

7- اشاره به کودتاييست که از طريق آن لويی ناپليون به قدرت رسيد.

 پايان بحث دوم

   3

حکايتِ سگِ آبی

 «سگِ آبی، که به اعتبار ارزشِ طبیِ بيضتينش تحت تعقيب شکارچيان قرار ميگيرد، برای نجات جان خويش، بيضه های خويش را خود ميدَرَد.»چرا دفاعی صورت نگرفت؟ آيا، به اين خاطر بود که احزاب سياسی از شرفِ انسانی و سياسی بویِ چندانی نبرده بودند؟ ولی اين گونه عوامل، پديده هايی طبيعی و يا به عبارتی ديگر، کمبودهای ذاتی و دايمی انسان به شمار نمی آيند. اين ها «واقعيتهای تاريخی» اند که توضيح آنان را بايد در تاريخ گذشته و شرايط اجتماعی حال سُراغ گرفت. تضادهايی که ظاهراً {وجود داشتند}: در آن زمان، ظاهراً مفهومی مکانيستی و جبرگرا از تاريخ حاکم بود (فلورانس، 1917م.، و اتهام برگسون گرايی(1))، ولی با اين حال، مواضع اتخاذ شده مبينِ نوعی اراده گرايی فُرماليستی خام و سطحی بود. نمونهء اين قضيه را ميتوان در طرح تشکيل انجمن شهر در بولونيا (2)، سُراغ گرفت. در اين طرح، انجمن صرفاً ميبايست عناصر تشکيلاتی را در بر ميگرفت. چنين اقدامی تنها ميتوانست به پيدايش يک بديلِ بيفايده انجامد و اُرگانيزمی تجريدی و کتابی را جانشين شوراهای کارگری بکند که در ميان توده ها ريشه يی تاريخی دارد. آيا با چنين طرحی، حداقل، هدف انتقال هژمونی به عناصر شهری {يعنی پرولتاريا} را دنبال ميکردند؟ (البته اگر چنين انجمنهايی ايجاد ميشد، {عناصر شهری} مرکزی برای فعاليتهای خود پيدا ميکردند؛ البته مشروط بر آن که شوراهای کارگری به شکل منطقه يی سازمان مييافت). ولی در اين طرح، هدف فوق اساساً مدنظر نبود و به هر حال هيچ گاه به مرحلهء اجرا درنيامد.

 اما دربارهء سخنرانی «سازش طلبانهء» ترِوِز (3)، برای درک سطحی بودنِ مجادله ها و سردرگمی نظری رهبران سياسی، اين سخنرانی از اهميتی اساسی برخوردار است. رهبران، در پس اين مجادله ها، ترس خود را از قبولِ مسؤوليتهای عينی کتمان ميکردند و اين ترس، به نوبهء خود، اين واقعيت را پنهان ميداشت که اين رهبران هيچ گونه وحدتی با طبقه يی که نمايندهء آن بوده اند ندارند و احتياجهای اساسی، خواستها و نيروی بالقوهء اين طبقه را نميشناختند. اين ها احزابی پدرسالارانه و خُرده بورژوازی هستند که تصويری اغراق آميز از اهميت خود دارند.(4) چرا دفاعی صورت نگرفت؟ آيا به اعتبار مفهوم روان پريشیِ (پسيکوز) جنگ و اين اعتقاد بود که يک کشور متمدن بروز برخی از خشونتها را «مجاز» نخواهد دانست؟

 ولی اين کُلی گويیها خود نقابی برانگيزه های عميقتر ديگری بود که هستهء اصلی آن را واقعيت گسست از طبقه يا به عبارتِ ديگر، وجود «دو طبقه» تشکيل ميداد. (به علاوه، اين کُلی گوييها با هر آنچه در مورد قتل عام خاص گفته ميشد، تناقض داشت: ما همواره گفته ايم که طبقهء حاکم ارتجاعيست!) ناتوانی در درک پيامدهای پيروزی ارتجاع از آن جا ناشی ميشد که نيروها در مبارزه های واقعی زنده گی نميکردند، بل که مبارزه را تنها به عنوان {برخوردی حول} اصول «آيينی»می انگاشتند. تضاد ديگری نيز در ارتباط با اراده گرايی وجود داشت: اگر کسی عليه اراده گراييست، پس در آن صورت بايد «خود انگيخته گی» را بستايد. ولی واقعيت عکس اين بود: آنچه شکل «خود انگيخته» داشت دون و بيمايه بود و حتی ارزش تحليل هم نداشت. در واقع، آنچه که خود انگيخته بود، قاطع ترين و کوبنده ترين گواه ناتوانی حزب به شمار ميرفت و فاصله ء ژرف موجود ميان برنامه های به ظاهر درخشان و اعمال به واقع مفلوکانه را برملا ميکرد. ولی به هر حال، فعاليتهای خود انگيخته ادامه داشت (1920- 1919م.) و منافع معينی را متضرر و موقعيتهای مستحکمی را متزلزل کرد و حتی در ميان مردمِ صلح طلب تخم کينه و نفرت می افشاند و اقشار اجتماعی مشخصی را که درون فساد خود رو به زوال مينهادند، از انفعال بيرون ميکشاند. اين فعاليتها، دقيقاً به اقتضای ماهيت خود انگيخته اش و نيز به اين لحاظ که همه آن را طرد و انکار ميکردند، «وحشت بزرگ» و «هراس همه گانی» آفريد (5) و نميتوانست حاصلی جز متحد کردن نيروهای سرکوبگر و درهم کوبيدن بيرحمانهء نيروها {ی مترقی} را به همراه داشته باشد. آنچه به اصطلاح توافق و وحدت ميان حزب و کنفدراسيون {کارگری} (6) نام گرفته و در حقيقت با يک موافقتنامه بين دولت و کليسا قابل قياس است، گواهی استثنايی دال بر وجود فاصله يی ميان وکيل و موکل است. حزب، که ساخت آن نطفهء ساختار قدرت دولتيست، نميتواند هيچ گونه تقسيمی را در قدرت سياسی خود جايز بداند. يک حزب نميتواند اجازه دهد که بخشی از اعضای آن از حقوق مساوی با خود حزب برخوردار باشند و در شکل متحدان کُل حزب ظاهر شوند؛ همان طور که يک دولت هم نميتواند اجازه دهد که بخشی از شهروندان آن (از طريق يک قدرت خارجی) قراردادی ويژه، جدا و ورایِ قوانين جاری مملکتی، با دولت متبوع خود منعقد کنند. مجاز دانستن چنين موقعيتی به معنای مقيد کردن قدرت قانونی و بالفعل دولت و حزب به {قدرت و اميال} به اصطلاح اکثريت موکلينيست که در واقع در شکل يک گروه ضد حزبی و ضد دولتی ظاهر شده و به گونه يی غيرمستقيم هادی و رهبر قدرت {حزب و دولت} گشته اند. در مورد قرارداد وحدت، بديهی مينمود که قدرت واقعی در دست حزب نبود.

 رابطهء عجيبی که ميان حزب و گروه پارلمانی به وجود آمد نيز با اين قرارداد وحدت شباهت داشت. در اين مورد نيز {رابطه} به شکل وحدتی بين دو گروه متساوی الحقوق تجلی کرد. اين گونه روابط به آن معناست که حزب، به عنوان يک اُرگانيزم مستقل، وجودعينی ندارد و صرفاً جزئی از اُرگانيزم پيچيده تری، با تمام ويژه گیهای يک حزب کارگر (7)- يعنی فقدان مرکزيت و ارادهء واحد- است. پس آيا اتحاديه ها بايد تابع حزب باشند؟ اين شيوهء صحيح طرح اين سوال نيست، بل که موضوع را بايد به شيوهء زير بيان کرد:

 هر عضو حزب، به رغم مقام و مسؤوليتش، جزئی از حزب و تابع رهبری آن است. در مقابل، بين حزب و اتحاديه هم رابطهء انقياد و فرمانبرداری صرف نيز نميتواند برقرار باشد. اگر اتحاديه يی داوطلبانه عضوی از حزب را به رياست انتخاب کرد، طبعاً اين بدان معناست که رهنمودهای حزب را نيز داوطلبانه خواهد پذيرفت و به راحتی به کنترول حزب بر مسؤولان اتحاديه تن خواهد داد (و حتی آن را طلب خواهد کرد). ما قبلاً از تجربهء بسيار آموزندهء 1914م. برخوردار بوديم. (8) با اين حال نتوانستيم، در سال 1919م.، مسأله را به درستی طرح کنيم. در حقيقت در آن زمان فراکسيونها و حزب، هر دو فاقد يک سياست مشخص بودند.

 يادداشتها:

 1- در واقع، گرامشی در اين جا مسألهء موضع منفعل و ويرانگر احزاب رفورميستِ ايتاليا را، که عموماً با فاشيستها سازش کردند، مورد بحث و تأمل قرار داده است.

2- در اين جمله- و در چند سطر بعدی، گرامشی به مباحث و مجادله های داخلی حزب کمونيست ايتاليا اشاره دارد.

3- «Claudio Treves» 1869- 1933: ترِوِز، از رهبران سازشکار و رِفورميست جنبش کارگری ايتاليا بود و از سال 1922م. به بعد را نيز در تبعيد گذارند. در سال 1920م.، او طی سخنرانی معروفی، اعلام کرد که بورژوازی ديگر قادر به حکومت نيست، ولی پرولتاريا هم هنوز توان در دست گرفتن قدرت را نيافته است.

4- در اصل، گرامشی از ضرب المثلی ايتاليايی بهره بُرده است. مضمون اين ضرب المثل حکايت مگسيست که ميپداشت حرکت کالسکه يی شش اسپه مديون کوششهای شخص مگس است!

5- به عبارت ديگر، در نظر گرامشی، فعاليت گستردهء کارگران و دهقانان خُرده بورژوازی را سنتاً سياست گريز بود به فعاليت سياسی و تشکّل واداشت.

6- در 29/ سپتامبر/ 1918م.، ميان حزب سوسياليست ايتاليا و کنفدراسيون اتحاديه های کارگری توافقی صورت گرفت که بر اساس آن حزب رهبری همهء اعتصابهای سياسی را بر عهده گرفت و هدايتِ اعتصابهای اقتصادی به کنفدراسيون واگذار شد و قرار بر آن شد که هيچ يک از اين دو تشکيلها «مانعی در راه ديگری» به وجود نياورد.

7- منظور گرامشی حزبی در مقولهء حزب کارگر انگلستان است.

8- در سال 1914م.، پس از کشتاری که در يکی از شهرهای کارگری رُخ داد، حزب اعلام اعتصاب عمومی کرد و کنفدراسيون اتحاديه های کارگری نيز، در آغاز بدون رغبت چندانی، از اين سياست حمايت کرد و پس از چندی عملاً به مخالفت و خرابکاری پرداخت. در آن زمان گرامشی، در اُرگانهای حزبی، هُشدار داد که شکاف موجود ميان حزب و رهبرانِ اتحاديه های کارگری، جنبش کارگری ايتاليا را با معضل خطرناکی رو به رو کرده است.

پايان بحث سوم

4

تهييج و تبليغ

ضعف سياسی کليهء احزاب سياسی ايتاليا (شايد به استثنای حزب ناسيوناليست) (1)، در تمام دوران فعاليت سياسی آن ها، يعنی از زمان جنبش نوزايشِ (2) ايتاليا تا به امروز، کيفيتی بوده که آن را ميتوان نوعی ناموزونی ميان تهييج و تبليغ ناميد. البته اين کيفيت را ميتوان فقدان اصول، فُرصت طلبی، فقدان تداوم اُرگانيک و بالاخر ناموزونی ميان تاکتيک و استراتيژی نيز نام گذاشت. علت عمدهء اين گونه رفتار احزاب را بايد در واقعيت پُرشاخه گی طبقاتِ اقتصادی و ماهيت ترد و شکنندهء ساختمان اقتصادی و اجتماعی جامعه سُراغ گرفت. البته اين تعليل تا حدی جبريگراست. در واقع اگر درست باشد که احزاب صرفاً نام ديگری برای طبقات اجتماعی هستند، پس اين نيز صحيح است که آن ها تبلور منفعل و مِکانيکی اين طبقات نيستند، بل که فعالانه در جهت تقويت و تثبيت اين طبقات و جهانی کردن آن ها عمل ميکنند. در ايتاليا دقيقاً همين کار صورت نگرفت و حاصل آن پيدايش عدم توازن ميان تهييج و تبليغ يا هر نامِ ديگری بود که برای اين پديده گزيده باشيد.

 در چنين شرايطی، دولت/ حکومت مسؤوليت معينی بر عهده داشت. اين نقش را البته از آن جا و تا آن حد ميتوان مسؤوليت ناميد که دقيقاً مانع تقويت خود دولت گرديد و به عبارت ديگر، نشان داد که دولت/ حکومت يک عامل ملی نيست. حکومت در واقع به شکل يک «حزب» عمل کرد. حکومت خود را ورای احزاب قرار داد، نی به خاطر آن که ميخواست فعاليتها و منافع آن را در چارچوب دايمی منافع و حيات دولت هماهنگ سازد، بل که بر آن بود که زوال احزاب و جدايی آنان را از توده ها موجب شود تا شايد در اين رهگذر به «نيرويی از افراد غيرِحزبی» دست يابد که « به اعتبار پيوندهای نوع بناپارتی- قيصری» به دولت وابسته باشند. در حقيقت، اين نوع تحليليست که بايد در مورد به اصطلاح ديکتاتوری دپريتيس و کريپسی و جيولتی (3) و نيز پديدهء «تغييرگرايی پارلمانی» (4) به کار گرفت. طبقات احزاب را به وجود می آورند و اين احزاب کادرهای لازم را برای دولت و حکومت و رهبران جامعهء سياسی و مدنی تأمين ميکنند. بايد بين نمودها و کارکردهای {هر يک از احزاب} رابطه يی سودمند و پُربار برقرار باشد. حزب، بدون فعاليت نظری و آيينی و بدونِ کوشش مستمر و منظم در جهت مطالعه و شناخت قانونمنديهای حاکم بر ماهيت و جريان تکوين طبقه يی که نماينده گی آن را بر عهده دارد، نميتواند از پس وظيفهء تربيت رهبران برآيد. کمبود کادر دولتی و حکومتی و فساد در حيات پارلمانی از همين جا ناشی ميشود. به علاوه، علت سهولت زوال احزاب در مقابل فساد و يا در نتيجهء جذب چند شخصيت جانشين ناپذير را {نيز بايد در همين واقعيت سُراغ گرفت.} فساد موجود در حيات فرهنگی و فقر مفلوکانه در فرهنگ متعالی کشور را نيز بايد {معلول همين واقعيت دانست.} به همين خاطر است که به جای تاريخ سياسی، فاضل مآبی رنگباخته؛ به جای مذهب، خرافات؛ به کتاب و نقدِ جدی، روزنامه و اعلاميه؛ و به جای سياستِ جدی، منازعه های کاذب و برخوردهای شخصی مينشيند.

 از آن جا که دانشگاهها و ساير مراکز پرورشِ فکر و تکنيک، از حيات احزاب و واقعيتهای زندهء حيات اجتماعی نشأت نميگرفتند، کادرهايی سياست گريز ميپروراندند که تربيتی صرفاً شعاری داشتند و از هر گونه تفکر ملی عاری بودند. به اين سان بود که بوروکراسی از جامعه دور اُفتاد و توانست، به اعتبار موقعيت اداری خود، به يک حزب سياسی واقعی بدل شود و از همه بدتر آن که، به اين ترتيب، سلسله- مراتبِ بوروکراتيک جانشين سلسله- مراتبِ سياسی و فکری شد. {در چنين شرايطيست} که بوروکراسی دقيقاً به شکل حزب دولتی بناپارتی در می آيد.

 يادداشتها:

 1- Nationalist Party.

2- Risorgemento: در قرن نوزدهم جنبش وسيعی برای ايجاد ايتاليایِ متحد به وجود آمد که گاريبالدی از سردمداران و رهبران آن بود. اين جنبش، پس از فراز و نشيبهای فراوان، بالاخر وحدت ملی را برای سرزمين ايتاليا متحقق ساخت و سلطهء اجانب و واتيکان را به ترتيب نابود و محدود و محصور کرد. در تاريخنگاری ايتاليا اين دوران را عصر نوزايش مينامند. گرامشی، در مقالهء ديگری، اين برهه از تاريخ ايتاليا را به تفصيل بررسی کرده. ر. ک.:

A. Gramsci. Prison Notebooks. London, 1971, PP.56- 106.

 3- Depretis: (1887- 1813م.) از شخصيتهای سرشناس قرن نوزدهم ايتاليا که زمانی با گاريبالدی نزديک بود و در 1876م.، به عنوان اولين نخست وزير «چپگرای» ايتاليا، به قدرت رسيد. او طبق اصلی که خود «تغييرگرای پارلمانی» ميناميد، وزرای خود را از ميان نحله های تفکر گوناگون انتخاب کرد و به تدريج به قدرت مطلقهء خود افزود.

Crispi: (1901- 1818م.) کريسپی در آغاز از استقلال طلبان سيسيل بود و از يارانِ نزديک گاريبالدی به شمار ميرفت. پس از ايجاد ايتاليای متحد، او از سوی نيروی چپ به مجلس راه يافت. از سال 1865 به بعد او به خيل هواداران سلطنت پيوست و در مقامِ نخست وزيری و وزارت کشور به يکی از طرفداران سرسخت  استعمار ايتاليا، مخصوصاً در ارتباط با ايتوپيا، بدل شد. در سال 94- 1893م. او سبعانه به سرکوب جنبش استقلال طلبِ سيسيل پرداخت و به زعم بسياری حکومت وی طليعهء فاشيزم موسولينی بود.

Giolitti: (1928- 1842م.) يکی از سرشناس ترين سياستمدارانِ آغاز قرن بيستم در ايتاليا بود و در سالهای 93- 1892 و 09- 1906 و 14- 1911 و بالاخر 21- 1920 نخست وزيری دولت ايتاليا را به عهده داشت و هم او بود که شرکت فاشيستها را در حکومت، به عنوان وزنه يی در مقابل سوسياليستها، پيشنهاد کرد.

4- بعد از ايجاد ايتاليای نو دو جريان عمدهء سياسی در صحنه فعاليت ميکردند: نيروهای چپ و دست راستيها. در سالهای دههء شصت و هفتاد قرن نوزدهم، طبق برنامه های مشخصی، اين دو جريان هر روز به نزديکی بيشتری دست يافتند و طولی نکشيد که اساساً تفاوتی ميان آنان نبود. دپريتيس، که در پانوشتِ بالا از او سخن رفته، از بانيانِ اصلی اين جريان بود.

 

پايان بحث چهارم

 5

فلسفهء دوران

مباحثی که پیرامون قهر و وفاق صورت گرفت، نشان داد که در ایتالیا علوم سیاسی نسبتاً پیشرفته و زبان آن، حتی در میان مسؤولانِ امور دولتی، از صراحت خاصی برخوردار است. مسألهء مورد بررسی ما همان بحث پیرامون «فلسفهء دوران» و یا به عبارت دیگر، درونمایهء محوری حیات بسیاری از دولتهای بعد از جنگ است. چگونه باید دستگاه هژمونی هیئت حاکم را، که در نتیجهء جنگ، در تمام کشورها از هم گسیخته بود، احیا (1) کرد؟ به علاوه، اصولاً چرا این دستگاه از هم گسیخت؟ آیا این گسیخته گی معلول تکوین ارادهء سیاسی واحدی بود {که نسبت به نظام سرمایه داری برخوردی} خصمانه داشت؟ اگر واقعاً چنین بود، پس بحث قطعاً باید به نفع این {نیروی} متخاصم حل و فصل میشد. ولی در واقعیت، این دستگاه تحت فشار عوامل صرفاً مکانیکی گوناگون گسیخت. این عوامل عبارت بودند از:

 1) تودهء وسیعی از مردم، که قبلاً از لحاظ سیاسی منفعل بودند، به صحنهء سیاست گام نهادند. این توده ها معمولاً از طریق جنبشهایی سازمان نیافته و نا به سامان و بی رهبر وارد صحنه شدند و فاقد ارادهء سیاسی مشترک و دقیقی بودند.

 2) طبقات متوسطی که در دوران جنگ مقامهای مسؤول و رهبری را در دست داشتند و به این اعتبار نحوهء فرماندهی را آموخته بودند، با برقراری صلح از مقامهای خود محروم شدند و به خیل بیکاران پیوستند.

 3) نیروهای متخاصم نتوانستند اوضاع نا به سامان را به نفع خود سامان بخشند. موضوع، بازسازی یک دستگاه هژمونیک برای عناصری بود که قبلاً سیاست گریز و منفعل به شمار میرفتند. دستیابی به چنین دستگاهی بدون توسل به قهر- قهری که لاجرم نمیتوانست «قانونی» باشد- میسر نمی نمود. ولی به اعتبار تفاوتهای موجود در بافت روابط اجتماعی در کشورهای مختلف، شیوه های سیاسی کاربُرد این قهر و نیز چگونه گی تلفیق قدرت قانونی و غیرقانونی متفاوت از آب درآمد. اصولاً {در چنین مواردی}، هرچه تعداد توده های سیاست گریزی که تازه وارد صحنهء سیاست شده اند بیشتر باشد، نقش قدرت غیرقانونی نیز فزونی خواهد گرفت.

 در مقابل، هرچه قدرت نیروهای تعلیم دیده و از لحاظ سیاسی سازمانیافته، بیشتر باشد، ضرورت «پرده پوشی» برای یک دولت قانونی نیز زیادتر خواهد شد.

 یادداشت:

 1- دستگاه هژمونی و نقش دولت در آن از مسایلیست که مخصوصاً در سالهای اخیر توجه مارکسیستها را به خود جلب کرده و این متفکران اهمیت ویژه یی برای نقش دولت در سرکوب و بازتولید ایدیالوژیک، در کنار سرکوب و بازتولید سیاسی و اقتصادی قایل اند. نظرهای گرامشی، به ویژه آنچه در نوشته آمده، در این رابطه بسیار ارزنده است. برای بحث پیرامون این جنبه از کارکرد دولت، رجوع کنید:

 آلتوسر. «ایدیالوژی و دستگاه ایدیالوژیک دولت» ترجمهء ا. فرخ، س. امید.

 اندیشه، شمارهء یک، ص. 8- 29؛ اندیشه، شمارهء 2، ص. 3- 24.

 

پایان بحث پنجم

6

مبارزهء سياسی و جنگ نظامی

 

در يک جنگ نظامی، صلح زمانی فرا ميرسد که هدف استراتيژيک، يعنی نابودی سپاهِ دشمن و تسخیر سرزمین او، متحقق گردد. در ضمن، باید به یاد داشت که برای پایان گرفتنِ جنگ، حتی کافیست که هدف استراتیژیک، بالقوه، قابل تحقق باشد، یعنی مسجل شود که ارتش دشمن دیگر قادر به جنگیدن نیست و ارتش فاتح میتواند سرزمین دشمن را به تصرف درآورَد. مبارزهء سیاسی به مراتب پیچیده تر از این هاست. از یک جنبه، این مبارزه را میتوان با جنگهای فتوحاتی و استعماری مقایسه کرد، یعنی با جنگهایی که در آن ارتش فاتح اشغال دایمی بخشی از سرزمین مفتوح را به مرحلهء اجرا در آورده و یا در دستور روز قرار داده است. در چنین شرایطی، گرچه ارتش مغلوب خلع سلاح و متفرق میشود، ولی مبارزه در صحنهء سیاست و «تدارک» نظامی کماکان ادامه مییابد.

 به این خاطر است که مبارزهء هند علیه انگلستان (و تا حدی مبارزهء آلمان علیه فرانسه و مبارزهء مجارستان علیه انگلیس (1) و فرانسه) در سه نوع جنگ متجلّی شد: جنگ متحرک، جنگ موضعی و جنگ زیرزمینی. مقاومت منفی "گاندی" نوعی جنگ موضعی بود که گاه شکل جنگ متحرک و زمانی شکل جنگ زیرزمینی به خود میگرفت: تحریم، جنگ موضعی و اعتصاب جنگ متحرک است. در مقابل، تهیهء مخفیانهء اسلحه و تدارک نیروی نظامی در مقولهء جنگ زیرزمینی قرار میگیرد. البته گاه نوعی تاکتیکهای کوماندویی نیز قابل استفاده اند، ولی در کاربُرد آن ها باید نهایت حزم و احتیاط را مراعات کرد. اگر انگلیسیها تصور میکردند که {هندیها} در کارِ تدارک شورشی چنان عظیم و گسترده اند که میتوانست تفوق استراتیژیک انگلیسیها را از میان بردارد- تفوقی که در حقیقت به اعتبار کنترول خطوط ارتباطی داخلی به دست آمده و به آنان فُرصت میداد تا نیروهای خود را برای سرکوب خطرناکترین نقطه از یک جنبش «پراکنده» متمرکز کنند- {و این از دست دادن تفوق استراتیژیک} آنان را وادار به پراکندن نیروهای خود برای مقابله با یک جنگ عمومی خواهد کرد، طبعاً به نفع انگلیسیها خواهد بود که هندیها را به جنگی زودرس تحریک و از این رهگذر نیروهای مخالف را شناسایی کنند و رهبری آن را از میان بردارند. به همین ترتیب، یک کودتای ماجراجویانهء ناسیونالیستهای دست راستی آلمان به نفع فرانسه ییها خواهد بود، چرا که چنین اقدامی باعث خواهد شد سازمان غیرقانونی نظامی و مورد ظن، قبل از موعد مناسب، علنی شود و دخالتی را موجه کند که از دیدگاه فرانسه ییها مطلوب خواهد بود. پس بدیهیست که در مبارزه هایی که اشکال گوناگونی میپذیرند و در عین ماهیت اساساً نظامی خود، عمدتاً در صحنهء سیاسی جنگیده میشوند- گرچه در واقعیت، هر مبارزهء سیاسی پی و بُنی نظامی نیز دارد- کاربُرد دسته های چریکی مستلزم تحولهای تاکتیکی بدیعیست که در تدوین آن تجربهء جنگ تنها میتواند به مثابهء یک نقطهء عزیمت و نی به عنوان یک الگو، عمل کند.

 مسألهء کمیتاجی (2) های بالکان مستلزم بررسی جداگانه ییست. اين پدیده با شرایط ژئوفزيکی خاص منطقه و شکل ویژهء طبقات روستايی و نيز ميزان نفوذ واقعی دولت در آن جا مرتبط است. اين مسأله در مورد دسته های ايرلندی (3) نیز، که شکل سازماندهی و مبارزاتی آن با شرایط خاص ایرلند پیوند داشت، مصداق مييابد. کمیتاجی ها و دسته های ایرلندی و سایر اشکال جنگ پارتیزانی را باید، به رغم تشابه های صوری، از مقولهء کوماندوها تمیز داد. این اشکال مبارزه خاصِ اقلیتهای ضعیف و فعالیست که با یک اکثریت سازمانیافته مواجه اند. در مقابل، کوماندوهای جدید به نیروی ذخیرهء وسیعی تکیه میکنند که به نحوی از انحا موقتاً منفعل شده ولی بالقوه مؤثر است و میتواند از مجرای کمکهای انفرادی، شرایط بقا و حمایت از مبارزان را تأمین کنند.

 روابط موجود میان واحدهای کوماندویی و ارتش در سالهای 1917 و 1918م. میتوانست رهبران سیاسی را به تدوین نقشه های مبارزاتی نادرستی وا دارد و در عمل نیز چنین کرد. آنها از یاد بُردند که:

 1- کوماندوها واحدهای صرفاً تاکتیکی هستند و وجود آنان در گرو وجود ارتشی نه چندان مؤثر و نی کاملاً عقیم است. گرچه انضباط و روحیهء رزمی {ارتش} به حدی سقوط کرده که کاربُرد تاکتیکهای تازه را معقول مينماید، ولی، به هر حال، این انضباط و رزمنده گی تا حدی هنوز باقیست و شکل تاکتیکی تازه نیز باید دقیقاً در چارچوب همین حد پدید آید. در غیر این صورت، حاصل {برخورد ارتش و کوماندوها} چیزی جز یک شکست و فرار مفتضحانه {برای کوماندوها} نخواهد بود.

 2- پدیدهء کوماندو را نباید به عنوان نمودی از رزمنده گی توده های سپاهی به شمار آورد، بل که برعکس، نشانهء انفعال و سرخورده گی نسبی آنان است. البته هنگام بحث پیرامون این گونه مسایل، همواره یک معیار کُلی را باید مدّنظر داشت: در هرگونه قیاسی که میان هنر نظامی و هنر سیاست صورت میگیرد، عنصر تمثیل را نباید در این قیاس فراموش کرد؛ به عبارت دیگر چنین قیاسی باید تنها به مثابهء محرکی برای اندیشیدن و یا ابزاری در جهت نفی منطقی یک نتیجه گیری نادرست تلقی شود. به علاوه، حقیقتِ امر این است که در میلیشیای سیاسی نی قصاصی گذشت ناپذیر برای خطاکاری و تمرد وجود دارد و نی دادگاههایی نظامی؛ و بالاخر این که، صفبندی نیروهای سیاسی به هیچ وجه مشابه صفبندی نیروهای نظامی نیست.

 در مبارزهء سیاسی اشکال جنگی دیگری سوای جنگ موضعی و جنگ محاصره یی و جنگ متحرک وجود دارد. البته این یک حقیقت است که کوماندوهای جدید در همان مقولهء جنگهای موضعی، از نوع جنگهای سالهای 18- 1914م.، میگُنجند. جنگهای متحرک و محاصره یی دوره های قبلی نیز در مفهومی کوماندو داشت. گروه ضربت تفنگداران و اصولاً هرگونه نیروی سواره نظام، تا حدی در نقش کوماندو ظاهر میشدند. علاوه بر این، هنر سازماندهی گروههای گشتی حاوی هستهء کوماندوهای جدید بود. البته این هستهء کوماندویی بیشتر در جنگ محاصره یی وجود داشت تا در جنگ موضعی، زیرا {در جنگ محاصره یی} از گروههای گشتی و حمله های ضربتی و غافلگیرکنندهء افراد زبده استفادهء بیشتر میشد.

 این نکته را هم باید به یاد داشت که در مبارزهء سیاسی نباید شیوه های طبقات حاکم را تقلید کرد. چرا که در چنین صورتی امکان افتادن در دامهای مهلک فراوان است. در مبارزات جدید این پدیده مکرراً به چشم میخورد. یک دولت تضعیف شده شبیه یک ارتش در حال شکست است: کوماندوها، یعنی سازمانهای نظامی خصوصی، وارد کارزار میشوند و دو وظیفه بر عهده دارند: کاربُرد شیوه های غیرقانونی، در زمانی که دولت ظاهراً در چارچوب قانون باقی میماند؛ و از این رهگذر، دوباره نظم بخشیدن به خود دولت. احمقانه است اگر تصور کنیم که اقدامهای غیرقانونی خصوصی را میتوان با اقدامهای مشابهی پاسخ گفت؛ و یا به عبارت دیگر، عین بلاهت است اگر با تاکتیکهای کوماندویی دشمن برخیزیم. چنین اقدامی در واقع بر این فرضیه استوار است که دولت همواره منفعل باقی خواهد ماند، در حالی که در واقع هیچ گاه چنین نیست. به علاوه، {چنین فرضیه یی} تمام امکانها و شرایط متفاوتی که ما را از دشمن متمایز میکند، نادیده می انگارد. در این رابطه، عامل طبقاتی موجد یک اختلاف اساسیست: طبقه یی که از امکانهای مادی فراوانی برخوردار بوده و اعضای آن پابند ساعتهای منظم کار نیستند، گروههای ضربتی تخصصی تشکیل میدهد. تشکیلهای ضربتی و تخصصی {دشمن}، که تدریجاً حالت حرفه یی نیز به خود میگیرند، میتوانند در هر ساعت شبانه روز ضربه های خوردکنندهء خود را، غافلگیرانه، وارد آورند. در نتیجه، تاکتیکهای کوماندویی نمیتوانند برای دو طبقهء مختلف اهمیتی یک سان داشته باشند. در نزد برخی طبقات، جنگ متحرک و مانور ضروریست. زیرا این شکل مبارزه اصولاً به آنان تعلق دارد. البته در حوزهء مبارزهء سیاسی، چنین ممکن است متضمن کاربُرد تاکتیکهای ارزشمند و گاه حتی اجتناب ناپذیر، کوماندویی هم باشد. طبعاً در این مورد نیز اگر توجه خود را تنها معطوف الگوی نظامی کنیم، کاری ابلهانه کرده ایم، زیرا در این مورد هم سیاست باید بر جنبهء نظامی تقدم داشته باشد و این تنها خود سیاست است که میتواند امکان مانور و تحرک را فراهم آورد.

 از مطالب بالا این نکته فهمیده میشود که هنگام بررسی پدیدهء کوماندوهای نظامی، باید میان کارکرد فنی آنان، به مثابهء نیروهای ویژهء وابسته به جنگ مدرن موضعی و کارکرد سیاسی- نظامی آنان تمایز قایل شد. جنگ جهانی {اول}، تمام ارتشها از کوماندوها، به عنوان نیروی ویژه، استفاده کردند. تنها در کشورهایی با ساختار سیاسی ضعیف و ناهمگون، با ارتش ملی نه چندان رزمنده و ستاد فرماندهی اسیر دیوانسالاری و زنگزده است که کوماندوها کارکردی نظامی- سیاسی پیدا میکنند. (30- 1929)

 در زمینهء شباهتهایی که میان مفاهیم جنگ مانوری و جنگ موضعی در حوزهء علوم نظام از یک سو و مفاهیم مشابه در حوزهء علوم و سیاست برقرار است، مطالب کتاب کوچکِ "رُزا لوکزامبورگ" را، که در سال 1919م. توسط "س آلساندری" (4) به ایتالیایی برگردانده شد، باید به خاطر داشت. (5)

 رُزا، در این کتاب، اندکی شتابزده و گاهی حتی کمی سطحی نگر، تجربهء تاریخی 1905م. را نظریه سازی کرده است. او در تحلیل خود در واقع عناصر «داوطلب» و تشکیلاتی را نادیده گرفت، حال آنکه اهمیت این عناصر، مخصوصاً به اعتبار وجود نوعی تعصب «اقتصادگرایانه» و «خود انگیخته گرایانه»، به مراتب گسترده تر از آن حدی بود که او تصورش را میکرد. ولی به هر حال این کتاب کوچک (مانند دیگر مقاله های این نویسنده)، یکی از مهمترین اسنادیست که در آن رابطهء جنگ مانوری با علم سیاست بررسی شده است. عنصر اقتصادی کوتاه مدت (از قبیل بحران) به مثابهء توپخانهء سنگینی انگاشته شده که میتواند شکاف عمیقی در صف دشمن پدید آورد. این شکاف میتواند چندان عمیق باشد که به نیروهای خودی فُرصت دهد تا خلای ایجادشده را پُر کنند و به یک پیروزی قطعی (استراتیژیک) و یا حداقل یک پیروزی مهم در رابطه با خط استراتیژیک جبهه، نایل آیند. البته طبعاً در علوم تاریخی تأثیر عوامل اقتصادی کوتاه مدت به مراتب پیچیده تر از تأثیر توپخانهء سنگین در جنگ مانوری قلمداد میشود، زیرا آنها {برای عوامل اقتصادی کوتاه مدت} تأثیری دوگانه قایل اند:

1- {این عوامل} استحکامات دشمن را درهم میشکنند و با ایجاد نابه سامانی در صف منظم او، اعتقاد و اطمینانش را به قدرت و آیندهء خود زایل میکند.

 2- {این عوامل} نیروهای خودی را در دم سازمان میدهد و کادرهای لازم را سریعاً تربیت میکند و یا دست کم کادرهای موجود را (که حاصل جریان تحول تاریخی بوده اند)، بیدرنگ در وضعیتی قرار میدهد که بتوانند نیروهای پراکندهء خود را سامان و تمرکز بخشند.

 3- تمرکز ایدیالوژیکی لازم را، حول هدف مشترکی که برای به دست آوردن آن باید مبارزه کرد، در دم به وجود می آورد. این نظریه شکلی از جبرگرایی اقتصادی آهنین به شمار می آید؛ با این تفاوت که بار کیفی تشدیدیافته یی را نیز به همراه دارد و بر این پندار استوار است که {عوامل فوق} از لحاظ زمانی و مکانی با سرعتی برق آسا عمل میکنند. در واقع نظریهء بالا نوعی رمزگرایی تاریخی و انتظار برای معجزه یی هدایت کننده است.

 ژنرال کراسنف (6) (در رُمان خود) ادعا کرده که کشورهای فرانسه و انگلیس (از بیم آن که مبادا مسألهء شرق قاطعانه به نفع روسیه حل شود) میلی به پیروزی روسیهء تزاری در جنگ نداشتند و از این رو ستاد فرماندهی ارتش روسیه را واداشتند که شیوهء جنگ سنگری را پیش گیرد (حال آن که، با در نظر گرفتن خط وسیع جبهه، که از دریای بالتیک تا دریای سیاه امتداد داشت و مناطق وسیع یخزده و مردابهای بیکرانی که خط جبهه از آن میگذشت، شیوهء جنگ سنگری به غایت نادرست و تنها استراتیژی ممکن همان جنگ مانوری بود.) این ادعایی بی اساس بیش نیست. حقیقت این است که ارتش روسیه، مخصوصاً در جبههء اتریش، به جنگ مانوری و حمله های برق آسا توسل جست و به پیروزیهای چشمگیری هم نایل آمد. البته این پیروزیها همان قدر چشمگیر و درخشان بود که زودگذر. واقعیت این است که سوای مواردی که در آن یک طرف از برتری قاطع و ویرانگری برخوردار است، هیچ گاه نمیتوان رأساً شکل جنگ مطلوب را انتخاب و تخمیل کرد. امروزه همه میدانند که سرسختی ستادهای فرماندهی در ادراک این واقعیت که جنگ موضعی، به لحاظ تناسب کُلی قوا، به آنان تحمیل شده بود، چه ضربه ها و صدمه های سنگینی به بار آورد. در واقع] تنها خود سنگرها تشکیل دهندهء یک جنگ موضعی نیستند، بل که تمامی نظام تشکیلاتی و صنعتی پشت جبهه نیز جزِ {عوامل تشکیل دهندهء جنگ موضعی به شمار میروند.} پیش از هر چیز، قدرت آتش سریع توپخانه و مسلسل و تفنگ و نیروی مسلحی که بتواند در یک نقطه تمرکز یابد و بالاخر وفورِ تجهیزات و تسلیحات، تا حدی که تأمین مجدد منابعی را که در نتیجهء یورش دشمن و یا یک عقبنشینی از دست رفته سهل و آسان سازد، همه گی جزِ عواملی اند که جنگ موضعی را به ارتش تحمیل میکند.

 عامل دیگر، وجود خیل عظیمی از مردان در ارتش است؛ این مردان، از لحاظ کیفی، به غایت ناموزون اند و تنها میتوانند به عنوان یک نیروی توده یی عمل کنند. پس میتوان مشاهده کرد که چگونه یک حملهء ضربتی در جبههء اتریش، اساساً با چنین حمله یی در جبههء آلمان تفاوت داشت و چگونه، حتی در جبههء اتریش، وقتی که حمله ها با مقاومت سربازان و فرماندهان برگزیدهء آلمانی مواجه شد، با چه شکست مفتضحانه يی فرجام گرفت. در جنگ 1920م. لهستان هم همين قضيه تکرار شد و پيشرويهای به ظاهر مقاومت ناپذير، بالاخر در نزديکی وارسا، توسط ژنرال ويگاند (7) و با کمک فرماندهان فرانسه يی، متوقف شد. (8) حتی کارشناسان نظامی يی که امروزه به جنگ موضعی دل بسته اند و ديروز شيفتهء جنگ متحرک بودند، مدعی نيستند که جنگ موضعی را بايد مطرود علوم نظامی دانست. تنها ادعای اين گروه اين است که در جنگهای ميان کشورهای پيشرفتهء صنعتی و اقتصادی، جنگ متحرک را بايد بيشتر به عنوان يک تاکتيک، تا يک استراتيژی، به حساب آورد و مقام امروزی آن را بايد همتراز مقامی دانست که تا ديروز جنگ محاصره يی خود را در رابطه با جنگ متحرک داشت.

 حداقل در مورد پيشرفته ترين کشورهای صنعتی، يعنی آن هايی که در آن «جامعهء مدنی» به ساختمانی بسيار پيچيده بدل شده و کم و بيش در مقابل «حمله های زودفرجام» (از قبيل بحران و رکود) مصونيت يافته، بايد استنتاجهای بالا را {دربارهء جنگ موضعی و جنگ متحرک} پذيرفت. روبنای جامعهء مدنی به مثابهء شبکهء سنگرهای جنگ مدرن است. در جنگ، گاه چنان به نظر ميرسيد که يک حملهء سخت توپخانه کُل استحکامات دفاعی دشمن را در هم کوبيده، حال آنکه در واقع تنها حوزه های بيرونی اين استحکامات صدمه ديده است و در نتيجه، مهاجمان، هنگام پيشروی، رو در روی خط دفاعی بسيار مؤثری قرار ميگيرند. در سياست نيز همين قضيه، مخصوصاً در دوره های بحران بزرگ، اتفاق می افتد. يک بحران فی نفسه، نميتواند برای نيروهای مهاجم فُرصت زمانی و مکانی سازماندهی برق آسا بيافريند و به طريق اولی از ايجاد روحيهء رزمنده گی در آنان نيز عاجز است. به علاوه، معمولاً در چنين مواقعی مدافعان نيز روحيهء خود را کاملاً نميبازند و مواضع خود را، حتی در ميان ويرانه های استحکامات خود، ترک نميکنند و اميد خود را به آينده و قدرت خود از دست نميدهند. البته {در چنين دوران بحرانی}، اوضاع ديگر مثل سابق نخواهد بود، ولی قطعاً پيشرفت زمانی سريع به سوی پيروزی قطعی هم، آن چنان که استراتيژيستهای کادرونيزم (9) سياسی انتظارش را دارند، تحقق نمييابد.

 در تاريخ سياست، آخرين وقايعی که در اين راستا قرار ميگيرد همانا اتفاقهای 1917م. است. اين وقايع نقطهء عطفی در تاريخ و هنر و علم سياست به شمار ميروند. لذا مسألهء واقعی، مطالعهء «ژرف» اين نکته است که در جامعهء مدنی کدام عنصر نقشی مشابه و موازی با نقش استحکامات دفاعی در يک جنگ موضعی را برعهده دارد. کاربُرد واژهء «ژرف» عمدی بود، زيرا تا کنون وقايع 1917م. تنها از ديدگاههايی احمقانه و سطحی نگر، به سياق تاريخ دانانی که فراز و نشيبهای مُد لباس زنان را مطالعه ميکنند و يا از زاويهء «عقلانی»، مورد تأمل و بررسی قرار گرفته. به ديگر سخن، اين وقايع را بر اساس اين باور بررسی کرده اند که اگر مسأله يی را «واقعبينانه» تبيين کنند، مسأله هم خود به خود از بين خواهد رفت؛ گويی وقايع {1917م} هم چيزی در مقولهء خرافه هاست (که اگر ريشه های آن را تبيين کنيد، از ميان خواهد رفت.)

 مسألهء موفقيتهای محدود تمايلهای جديد اتحاديه های کارگری (10) را بايد با اين مجموعه از مسايل مرتبط دانست. شايد طرح ل. داو. بر. (11) در نشست چهارم، در زمينهء مقايسهء جبههء شرق و غرب، کوشش در جهت تجديد نظر در شيوه های تاکتيکی فعلی بود. (12) جبههء شرق به سرعت سقوط کرد، ولی مبارزه يی بيسابقه در آن ادامه يافت؛ حال آنکه در جبههء غرب اين مبارزه «قبل از» {سقوط} صورت گرفت. پس در حقيقت مسأله اين است که آيا جامعهء مدنی قبل يا بعد از کوشش جهت تسخير قدرت سياسی به مبارزه و مقاومت برخواهد خواست؟ البته مسأله تنها در يک طرح کُلی و به سبک درخشان ادبی مورد بررسی قرار گرفت و رهنمودهای علنی عرضه نشد.

 بايد ديد که آيا نظريهء معروف برنستين دربارهء ماهيت دايمی جنبش (13)، انعکاس سياسی تيوری جنگ متحرک نيست؟ (در اين رابطه، نظرهای ژنرال کراسنف قزاق را به ياد داشته باشيد.) به عبارت ديگر، آيا اين نظريهء {انقلاب پی در پی}، انعکاس شرايط اقتصادی- فرهنگی- سياسی- کشوريست که ساختمان حيات اجتماعی در آن ابتدايی و نامنسجم است و توان تبديل به يک «دژ و سنگر» را ندارد. در اين رابطه ميتوان گفت که برنستينِ به ظاهر «غربزده»، در واقع «جهان وطنی» و يا به عبارت ديگر يک غربی و يک مليگرای سطحی بود؛ حال آنکه ايليچ {لنين} عميقاً مليگرا و عميقاً اروپايی بود.

در خاطرات برنستين آمده است که زمانی کسی به او گفته بود که نظريهء او با پانزده سال تأخير بالاخر درست از آب درآمد (14) و او اين هزل را با طنز ديگری پاسخ گفت. در واقع، نظريهء او هيچ گاه، نی پانزده سال زودتر و نی ديرتر، درست نبود. درست از آب درآمدن پيشگوييهای تروتسکی هم دقيقاً مصداق تحقق يافتن پيشگوييهای خيره سرانيست که گيچاردينی (15) از آنان سخن گفته. قضيهء پيشبينيهای تروتسکی مانند داستان کسيست که با ديدن دختر چهارساله يی حدسِ روزی را ميزند که دختر مادر خواهد شد و وقتی که در بيست ساله گی دختر واقعاً مادر شد، او معمولاً ادعا ميکند که: «ديديد حدس ميزدم که روزی مادر خواهد شد.» حال آنکه پيشگوی ما فراموش کرده که در سن چهارساله گی هم کسی دختر را، به اعتقاد اين که مادر خواهد شد، مورد تجاوز قرار داده بود. به نظر ميرسد که لنين به درستی تشخيص داده بود که تغييری از جنگ متحرک، که در سال 1917م. در جبههء شرق با موفقيت رو به رو شده بود، به جنگ موضعی که تنها استراتيژی ممکن در جبههء غربی بود ضرورت يافته است. در همين جبههء غرب بود که، به گفتهء کراسنف، ارتشها ميتوانستند در فاصله يی کوتاه، مقادير بی پايان اسلحه و مهمات گردآوری کنند و ساختمانهای اجتماعی به سبکی بود که به راحتی ميتوانست به استحکامات مجهز به تسليحات سنگين بدل شود. به نظر من معنای «جبههء واحد» نيز دقيقاً همين است و اين معنی با نظريهء مبنی بر ايجاد يک جبهه برای نيروهای فرانسه و انگليس و روسيه، تحت فرماندهی فوک، انطباق دارد.

 البته ايليچ {لنين} فُرصت تشريح نظريهء خود را نيافت. بايد در نظر داشت که او در آن زمان تنها ميتوانست مسأله را از زوايهء نظری تبيين کند، حال آنکه وظيفهء مبرم روز يک مسألهء ملی بود و مستلزم شناسايی منطقه و ارزيابی عناصری از جامعهء مدنی به شمار می آمد که ميتوانست در حکم استحکامات دشمن عمل کند. در روسيه، دولت همه چيز بود و جامعهء مدنی بافتی ترد و تکامل نيافته داشت؛ در غرب، در مقابل، بين دولت و جامعهء مدنی رابطه يی عميق پديد آمده بود و هرگاه شکافی در ساخت دولت پديدار ميشد، بافت پُرقوام جامعهء مدنی چهره بر ميتافت. دولت تنها در مقام يک سنگر بيرونی بود که در پس آن شبکهء گسترده و نيرومندی از دژها و استحکامات قرار داشت. بديهيست که مقدار و ميزان اين استحکامات در دولتهای مختلف متفاوت بود و دقيقاً به همين لحاظ شناسايی و ارزيابی مشخص اوضاع در هر کشور يک امر ضروری به شمار ميرفت.

 نظريهء برنستين را ميتوان با نظرهای برخی از سنديکاليستهای فرانسه يی در مورد اعتصاب عمومی و نظريهء رُزا، در اثری که الساندری ترجمه کرده، مقايسه کرد. به گواه مقالهء روزمر (16) دربارهء آلمان، که در مجلهء "وی اوريه" (17) انتشار يافت، ميتوان گفت که نظريهء رُزا از نظرهای سنديکاليستهای فرانسه تأثير پذيرفته است. (البته اين مقاله نخست در شکل جزوه يی منتشر شد.) البته {نظرهای رُزا لوکزامبورگ} تا حدی هم از نظريهء خودانگيخته گی متأثر است.

 يادداشتها:

 1- Little Entente.

2- Comitadjis: تا اواخر قرن نوزدهم، مناطقی که امروزه کشورهای البانی و يونان و يوگوسلايا و بلغاريا در آن قرار دارد کماکان تحت تصرف دولت عثمانی بود. در 1893م. کميته يی در صوفيه تشکيل شد و اين کميته به ايجاد هسته های کوچک مسلحانه پرداخت و اين هسته ها را حتی به داخل خاک ترکيه نيز گسيل داشت. هدف اين هسته ها، که کميتاجی ناميده ميشدند، مبارزهء مسلحانه برای رهايی از يوغ اسارت عثمانی بود. طولی نکشيد که شهرها و مناطق ديگر نيز به صوفيه تأسی جستند و کميته های رزمندهء مشابهی ايجاد کردند.

3- اشارهء گرامشی به دسته هاييست که از سال 1867م. در ايرلند به وجود آمد و در سالهای آخر قرن نوزدهم به مبارزهء پراکنده عليه انگليسيها پرداخت.

4- C. Allessandri.

5- اشارهء گرامشی به کتابيست از رُزا لوکزامبورگ تحت عنوان اعتصاب عمومی و حزب و اتحاديه ها که در سال 1919م.، در ميلان، به چاپ رسيد.

6- P. N. Krasnov, From Two Headed Eagle To Red Flag. Berlin, 1912.

7- Wey Gand.

8- در مقابله با حمله های لهستانيها، در سال 1920م.، ارتش سرخ شوروی، تحت فرماندهی توکاچفسکی، به ضد حمله يی دست زد و تنها در خارج وارسا بود که پيشروی پيروزمندانهء آن متوقف شد.

9- Luigi Cadorna (1850- 1928). کادورنا فرمانده ستاد نيروهای ايتاليا در جنگ جهانی اول بود و اين پُست را، تا زمان شکست بزرگی که ارتش ايتاليا در 1917م. متحمل شد، به عهده داشت. در نظر گرامشی، کادورنا نمودی از فرماندهِ خودکامه و بی تدبيريست که بدون عنايت به خواستها و تمايلات توده های تحت فرماندهی، شتابزده و خودسرانه، عمل ميکند.

10- اشارهء گرامشی به اين واقعيت است که بين سالهای 1921 تا 1926م.، خط مشی حاکم بر حزب کمونيست چنان بود که پيروزی چشمگيری، در اتحاديه های کارگری عايد حزب نشد و حزب نتوانست پايگاه خود را، به نحو چشمگيری، در ميان کارگران افزايش دهد.

11- گرامشی در اين جا از شکل مخفف اسم اصلی تروتسکی استفاده کرده است. نام اصلی تروتسکی، لوداويدوويچ برنستين بود.

12- «نشست چهارم» اشاره به کنگرهء چهارم کمينترن (انترناسيونال سوم) است که در آن گرامشی نيز شرکت داشت. در اين نشست تروتسکی گزارشی دربارهء سياست اقتصادی جديد (نپ) عرضه کرد. در ضمن اين گزارش، تروتسکی چنين اظهار نظر کرد که کار پرولتاريای اروپای غربی به مراتب دشوارتر از کار پرولتاريای روسيه خواهد بود؛ زيرا در اروپای غربی بورژوازی از پشتوانه و تدبير و درايت تاريخی بيشتر و دولت و دستگاه ايديالوژی بورژوازی از قوام بيشتری برخوردار است و هر کوشش انقلابی پرولتاريا با موانع متعددی از سوی ضد انقلاب مواجه خواهد شد. به ديگ