جوانان بیدار

مولوی کافر و کمونيستِ حاجی

خاطره يی از: اشرف هاشمی

 

شام روز شنبه بود، جمع ما جم، در خانهء حلیم جان. یکی از رفقایش که تازه از زیارتِ خانهء خدا آمده بود، مهمان بود و به پاسِ احترام حاجی صاحب همه دوستان را یک جا کرده تا قصه های مُروَه و صفا را بشنوند، از چهل نماز- از کعبه تا به مدینه- قصه های شیطانِ خورد و بزرگ، طواف و قـــــربانی و. . .

کبیرجان که در سرِ مجلس نشسته و تازه از حج آمده بود، قصه های شيرین شيرین از هرگوشه و کنارِ سفرش بازگو میکرد و همه مجلس او را دیگر کبیرجان نی بل که حاجی صاحب خطاب میکردند. چون تازه حاجی شده است، هنوز به لقبِ نو خود عادت نکرده، بعضاً فراموش میکند که طرف مقابل، دارد او را صدا میزند و ما هم داریم تازه تمرین میکنیم یک یک دفعه فراموش میکنیم که او را حاجی صاحب بگویيم.

در میان ما ظاهرجان خوستی آرام نشسته و خاموشانه به همه نگاه می اندازد نی سوالی نی پرسانی، چنان در فکر فرورفته، گویی که در این جا نیست.

بعد از صرف طعام موقعیتها تغيیر خورد، هر کی هر کجایی که دلِ شان شد، نشستند. من هم خود را کنار ظاهرجان جابه جا کرده، جویای حال و احوال او شدم.

این جا که دردها بیشتر است و تقریباً یک رنگ. دردهای مشترکِ جواب و بیجوابی– کار و بیکاری– کاغذهای سوسیال و دفترِ مالیه، خو مانندِ مکتوبهای متحدالمال به همه یک رنگ و یک جا میرسد؛ تنها در بالا نامهای آدمها فرق میکند؛ حتماً گفتم، که این ها باعث رنجش خاطر ظاهرجان شده باشد. باز به یادم آمد که او بیشتر از بیست سال است که در این جاست. اول، این که این جنجالها بیشتر نصیب این تازه نفسهاست؛ دوم، اگر این مرض دچار کهنه گيها هم شود، تجربه و زمان مقاومتِ شان را آن قدر بلند برده، که بتوانند حوصله کنند. باز فکر کردم، که در خانه چیزی مشکل داشته باشد، از خانه و زن و بچه اش پرس و پال کردم، جواب داد، که خیر و خیرت است.

آخر ظاهرجان چی شده، از اول مجلس فکرم است که خیلی در چُرت و فکر غرق هستی، بگو تو را به خدا چی گپ است، آخر ما که بیگانه نیستیم رفیقایت استیم، بگو چی گپ است؟!

اصرارم که زیاد شد، کم کم صدایم هم بلندی گرفت و همه مجلس متوجه شدند که در این گوشه چی خبر است.

ظاهر جان که خیلی شيرین و تکه تکه دری حرف میزند، با لهجهء دلپذیر دهن باز کرده با پوزش از اهل مجلس خاطرهء زمان گذشتهء خود را چنین آغاز کرد.

بلی در خوست بودیم، یکی از اقاربم در زمان داوُد خان برای تحصیلات عالی شوروی رفته بود؛ تا او تحصیلات خود را به اتمام رساند رژیم عوض شده بود. تبلیغات در بین مردم ما برعلیه دولت اوج گرفته بود. ملا امام در محضر عام در منبرمسجد بعد از نماز جمعه گفت، که او مردم خبر دارید که پسر فلان کس که تازه از شوروی آمده، برای خانوادهء خود چی گفته؟

سکوت حکفرما شد و همه منتظر ماندند که چی گفته. ملا ادامه داد، او گفت که من حالا میخواهم زن کنم.

چند نفر کلانکارها که در صف اول امروز قصداً نشسته بودند، دسته جمعی صدا کردند، جوان است، حق دارد باید زن کند. ملا حرف آن ها را قطع کرده او برادرها مرا در بيردی گفتن بمانید، که چی گفته، میفهمید چی شده؟ این صف اولی باز صدا بلند کردند، نی بگو ملاصاحب چی شده؟

ملا که متوجه شد، همه جماعت سر تا پا گوش است، ادامه داد:

«پدرش برایش گفت بگو بچیم سرِ هر دختر که در منطقه دست بانی مه برایت میگیرم»؛ اما، اما او نامرد چی گفته؟

ملا سکوت میکند، همه را در حیرت میبرد، که چی گفته، چی گفته؟

ملا بعد از چند بار لاحول و الله گفتن ادامه داد، که او نامرد برای پدر خود گفته، که خانهء خودِما پُر از دختر است، برای زن گرفتن در خانهء مردم چرا میری– مه به عوض آنکه دختر مردمه بگیرم، یکی از دخترهای خودته میگیرم. بیدار شوید! کفر آمده، کافر آمده، وطنه کمونيست گرفته، اگر آرام بشینيد صبا اولادهای شما هم چنین میشود. ملا داشت تُف باد میکرد که افراد صف اول فریادهای الله و اکبر بلند کردند و با نعرهء تکبیر با همه نمازگزاران از مسجد خارج شده به طرف خانهء موصوف رفته در و دیوار آن را با یک چشم زدن ویران و آنچه داشتندبه یغما بُردند. لحظه های بعد دودِ خانه در ملکوت رسید؛ اما، اهل خانه هیچ کس نبود.

همهء مُحله در یک میدانی بزرگ جمع شده بودند و برای جهاد در راه خدا و اسلام حرفها زده شد، ساعتی نگذشته بود که صفبندیها صورت گرفت آنانی که کار آمد بودند به سوی پاکستان اعزام شدند.

ظاهر جان مکثی میکند؛ من هم جزِ صفوف آنان بودم، که به سوی پاکستان در غروب روز به راه افتادیم. همه چنان در بین خود خشم میگفتند و خشم میريختند که گویی شیرانِ گرسنه بعد از روزها از قفس برای شکار آزاد شده اند، هر آنچه در مقابل شان بیاید، میدرند و میخورند.

شب شد و هر کی در هر گوشه یی خوابید، تا هنگام خواب هم انزجارها و نفرتها شعله داشت. در گوشه یی سر ماندم خواب که اصلاً به سراغم نیامد قهر ونفرت علیه آن دوست زمان کودکی و جوانی ام بیشتر مرا اذیت میکرد و با خود می اندیشدم که من چرا با چنین فرومایه دست دوستی و رفاقت دراز کرده بودم؛ چرا تحفه های خارجی که برایم می آورد میگرفتم، چرا در پای صحبتهای او که همیشه از غیرت، مردی و مردانه گی حرف میزد، گوش میدادم و نمازهایِ که او میخواند همه اش فریب بوده بالاخر از وطن و دفاع وطن و ننگ و ناموس. . . حرف میزد، همه مکاره گی بوده و هزاران چرا دیگر؟!

به یاد دارم، که آن شب در کنار کلکین یک مسجد در مناطق مرزی بودم، شب مهتابی بود، آن قدر با او در ذهنم جنگیدم که خود را ماه و او را ستارهء خیره و کوچک تصور میکردم و هر لحظه در آسمان میخواستم بر او حمله کنم و گلویش را به این حرف و ایدهء منفورش خفه سازم. وجدانم داشت مرا به محکمه میکشاند، که ای کاش دیشب که او از کابل آمده بود، به سلامش نمیرفتم و از دستان و لباسهای خود نفرت داشتم که با او دست داده بودم و او را در آغوش گرفته بودم و با او تماس نموده و ای کاش دیشب که آمده بود این حر ف را ملاصاحب میگفت، تا با خانواده اش او را در همان خانه به دار زده و یا زنده به آتش میکشدیم و هزاران ای کاش دیگر. . .

فردا در تاریکی به ادامهء منزلِ سفر پرداخته و بالاخر در منزلی که برای سرانی ما مقصود و برای ما مجهول بود، رسیدیم.

چند روزی آن جا ماندیم، خسته گیها رفع ولی عقده ها در دل هنوز میجوشید، تا نی تنها او را، بل همچو او و نسل او را نابود کنیم. چون صدها همچو مثال را این جا هم هر روز و هر لحظه در گوشهای ما زمزمه میکردند.

مسلح شدیم. آنانی که در صف اول مسجد در آن روز بودند، آدمهای عادی نبودند؛ مبلغان و جلب و جذب کننده گان جهاد بودند. راه آن ها جدا شد، ملاصاحب سرگروپ و ما هم پرسونل دوباره به سوی خوست در حرکت افتادیم. از مکتب نفرت داریم باید سوختانده شود تا باز شاگرد بعد از مکتب برای تحصیلات عالی نرود، باز کافر نشود و با خواهر خود عروسی نکند(!)

حتماً این درسهای حرامزاده گی را معلم از طفولیت برایش درس میدهد کشته شود. مامور و مرزا هم زمانی در همین مکتب بوده کشته شوند. پُلها را هم همین کافرها ساخته، چپه شوند، عسکر و منصبدار خو کافر درجه اول، خدا میداند که چندین دفعه این ها نی تنها با خواهران خود شاید هم با مادر خود زنا کرده باشند، نگذارید که نفس بکشند. بکش، بزن، چپه کن و بسوزان و. . . بالاخر حُرفه و مسلکِ ما شد.

زمان گذشت، یکی از اقارب ما رفیع الدین از ترس عسکری فراری شد، از کابل به خوست آمد. چون از همه نزدیکتر با ما بود، در خانهء ما مسکن گزین شد. در لابلای قصه نامِ آن نامرد را بُرد؛ بیدرنگ تفنگ بر صورتش کشیدم و گفتم که اگر بار دوم از او یاد کنی آب حیات نخواهی نوشید! رفیع مات ماند، با این عمل من همه اندامش میلرزید معذرت خواهی نموده، خاموش ماند. چندروز اول به یاد دارم که از من به حدی میترسید که وقتی مه داخل خانه میشدم او به بهانه بیرون میرفت.

رفیع که خود جرئت گفتن نداشت مادرم را وسیله شد تا پیشنهاد پلان ترک وطن خود را برایم برساند.

من که از طرف ملاصاحب یا سرگروپِ ما وظیفه گرفته بودم و وعده داده بودم که رفیع را هم در گروپ خود جذب کنم، با این پیشنهاد او شاخ کشیدم که مه وعده داده بودم که او را مسلح میسازم، مجاهد میسازم، چی کار کنم دروغگو میشوم باید او را به هر شکلی که شود راضی کنم. تصمیم گرفتم که از مدارا پیش بروم.

بیرون به بهانهء دیدن زمینها بُردمش. از خدا، شریعتِ رسول اسلام، کفر، جهاد، وطن و اعمال خود برایش گفتم.

رفیع که هر آنچه گفتم خاموشانه گوش کرد و هیچ حرفی و سوالی نکرد. پس گفتم برویم که برایت سلاح بگيريم. حرکت کرد و باز خاموش. خاموشی او مرا ناآرام ساخته، پرسیدم چرا حرف نمیزنی؟ اشکهایش سرازیر شده گفت میخواهم زنده بمانم. من که داشتم دیوانه میشدم، به بی همتی و بی غیرتی همچو مردی و حیف میپنداشتم به آب و نانی که همچو بزدلان میخورد در دل گفتم که همین حالا و همین لحظه سر نامردش را از تنه جدا میکنم که ناگهان دهن باز کرد و ادامه داد من که از مرگ نمیترسم از سلاح گرفتن بیم ندارم، ترسم از تو است. اگر در مقابل حرف تو حرف بزنم معلومدار که میکشیم برای این گفتم که میخواهم زنده باشم و در مقابل حرفهای تو حرف و دلیل و برهانی نگویم تا آن روز دهن باز کردم با میل تفنگ خاموشم کردی، چون تو از من بزرگتری. احترامی که به تو دارم کوشش میکنم، که تا ابد در مقابلت حرف نزنم و هرچه بگویی از من فقط چشم گفتن باشد.

جهان داشت در پیش چشمانم تاریک میشد، ناگهان در خود فرو رفتم متوجه شدم که بلی من زورگو شده ام، عصبی شده ام، جنگی شده ام تا سرحد وحشی.

ناخواسته بُغض گلویم کفید، تفنگ از سر شانه ام لخشید، چنان احساس کردم که چشمانم روشن و گوشهایم بعد از مدتها توان شنیدن را پیدا کرده رفیع که مرا در آغوش محکم گرفته بود کشان کشان در کنار جوی آب بُرده تا آبی بر سر و صورتم بکشم و آرام بگیرم.

آب شفاف آرام آرام میرفت. دست و روی تازه کرده خیلی دوستانه و آرام آرام چون آرامش آن آبها و خیلی هم شفاف چون شفاف مثل آن آبی شفاف، درد و وحشتم را از آغاز جهاد تا کنون بیان داشتم او که با دقت گوش داشت، دلش میخواست بخندد ولی لبهایش این اجازه را به او نمیداد. خیلی مؤدبانه میخواهد چیزی بگوید، ولی میترسد تفنگ را برایش نشان دادم که در مسافهء دورتر در میان سنگها اُفتاده، گفتم، بگو مثل یک مرد افغان، بگو مثل جوان خوستی بگو. اسلحه دور افتاده. منحیث یک عضو خانواده، مثل دو برادر، دو دوست نشسته ایم که من حق به جانب هستم، یا نی؟

او که مسافه من با تفنگ را از چشم میگذراند با  صدای ارام  گفت اگر راست را بگویم  مرا نمیکشی  گفتم نه نه نه . ولی باز هم چه میخواهد بگوید . اما باز جراات ندارد . بخدا رسول  اهین مذهب  قسم خوردم که هر چه دردل داری بگو . بلاخره برایش گفتم هرچه میخواهی بگو مثل مه نامرد در همه خوست چه در کلی افغانستان نباشد اگر چیزی بگویمت .حالی باور کردی؟

رفیع خیلی با ترس و ارام گفت  ظاهر جان تهداب  کج است . کلمه تهداب  کج بودن دها باردر سرم دور داده هیچ مفهومی اصول نتوانستم  میشه مثل مرد واضع واضع حرف بزن ؟ دست را دراز کرد قولی اطمینان ازیم گرفته شروع کرد .

سمیع الله زیاد سلام برایت گفت و گیله کرد هر کس هر چه در باره من میگویید و میکند پروایشه ندارم ولی تو که به تمام معنی مرا میشناختی

چرا به من باورنداشتی و بحرفهای دروغ  دیگران باور کردی ؟

سنگ پلخمان گویی به شدت در سرم خورده باشد چشمانم تاریک وسر گیچی برایم پیش امد که باز نام او نامردیکه از دست او مه قاتل ادم کش  وویرانگر پل و مکتب. . . شدم. التماس کرد یک لحظه ارام بیگیر مه جریانشه برایت قصه کنم . توان شنیدن نامشه که نداشتم قصه او دیگه غیر قابل تحمل بود اما بازهم گپ سر قولی مردی بود ناچار شدم که ارام بیگیرم .

ببین سمیع الله ادم تحصیل کرده او هم داکتر بود افغان در هرکجایی که باشد نه تنها رسم ورواج عنعنه وفرهنگ خودرا از دست نمیدهد بلکه بشتر با او بابند میشه  - اوزن دارد اولاد دارد . نه کدام خواهر خود راگرفته نه انقدر پست است که همچو فکری در تصورش  گذشته باشد  او میخواست ادامه بدهد که گپهایشه قطع  کردم که ملا صاحب دروغ میگه او هم در خانه خدا  در پشت منبر – انهم در جایگاه رسول خدا . . . نی نی هیچوقت ملا صاحب دروغ نمیگه او ما را براه راست براه خدا براه دین و براه حق برباطل . . .رهنمایی میکند او هیچ وقت دروغ گفته نمیتواند لاهول والله . . .

رفیع میخندد او برادر مه میگویم که ار اسیا امده ام تو میگی دول خالیست .

نی تو شاید دروغ بگویی اما ملا صاحب ما مجاهد است مسلمان است  همه عمر خودرا در راه خدا  فی سبیل والله گذشتانده او هیچ وقت دروغ گفته نمیتواند. اصلا دروغ در قاموس راه - دین ومذهب ما وجود ندارد.

دیدم که نشست وبرخاست ها مه با  رفیع دارد عقیده ام را خدشه دار میکند اعتقاد و عظم راسخ که در این راه بسته ام  ضعیف میشه  به این نتجه رسیدم که بهتر است هر چه که دلی رفیع است کند و مارا بحال ما بماند   رفیع عظم سفر به اروپا داشت  که رفت. و مرا در شک وتردید ماند بالای خود شک داشتم  - بالای دیگران و تا حدی که بالای ملا صاحب هم.

هر شب حرفهای  رفیع مثل موریانه مرا از درون میخورد خواب وقرار را که از من گرفته بود طلوع افتاب -  درخشش ستاره گان  شررشرر ابها  و ساز ونوایی پرندگان را بدیده شک مینگرستم   رنج میبردم از خود از تو از او از همه دلسرد میشدم  و داشتم تاب و تحمل  را از دست میدادم بیرون از کوه پایه های خوست برامدم  و چند صباهی در پاکستان ماندم . رفیع با من ارتباط تامین کرده تشویقم کرد تا به اروپا بیاییم . حالا که خودم در نظر خود مشکوک ام در بین دوراهه قرار داشتم برگردم یا بروم تا اینکه بالاخر تصمیم بر آن شد عازم هالند شدم.

سالها گذشت بخیلی مشکلات گذشته را فراموش که نمیشد اما از اوراق خاطره ها دور کردم  و اوراق جدید بالای صفحات گذشته لنگر انداخته بودو من کوشش میکردم که به عقب نگاه نکنم تا آن زخم های کهنه باز تازه نشود ودرد نا علاج مشکوکیت باز بسراغم نیایید.

شرایط تغیر خورد عازم سفر بعد از سالیان متمادی بوطن شدم  پرواز فرانکفورت  کابل بود در میدان هوایی کابل در میان جمع خانواده ام مرد اشنا که لبان پر خنده  - ریش نورانی – چهره مردانه اش را لباس های تمیز و دندانهای سفیدش بیشتر جذاب ساخته بود از همه گرمتر مرا در اغوش میگیرد و بیشتر از دیگران  در حق من شفقت ومهربانی میکند  ولی هر چه میکنم بجا نمیاورم لطف فرمود برادرم که او را معرفی کرد حاجی صاحب سمیع الله خان است.

موتر بسوی مکروریان در جریان است حرف زدن و پرسیدن را بکلی فراموش کرده بودم پرپر کنان اوراق خاطرات سالهای سال که داشتم بکلی فراموش مینمودم دوباره تازه میشد از موتر پاهین شدن واز پله ها بالا شدن را نفهمیدم در احوالپرسی ها جوابهای بیربط من باعث خنده دیگران شد که گویا زبان مادری ام را فراموش کرده ام اما نه من زبان مادری را فراموش نکرده بودم بلکه گیچ ومبهوت شده بودم. به مرور زمان درک کردم که در انروز پنجشنبه که داکتر سمیع والله از کابل امده بود قند ودستمال را نیز باخود داشت . پدرش میخواست فردا در نماز جمعه اعلام این را کند که داکتر صاحب نامزاد شده و برای همه قریه محفلی برپا کند ولی ان شب جمعه نا خواسته ملا و گروپ تبلیغی بسراغ شان امده بودازداکتر صاحب خواسته بود تا در جبهه و جهاد شان اشتراک کند  داکتر صاحب ابتدا که جواب قاطع داد ولی از ترس انکه شب بالا خانه شان حمله نکند پدرش گفت چون تازه امروز ما قند و دستمال برای او اورده ایم بگذارید تا چند روز ما بخوشی های خود برسیم بعد احوال میدهم – ملا ابراز تاثر کرد که در این همه قریه پر دختر رفتی از کابل زن گرفتی داکتر جواب داد چون بیشتر این دختر ها با ما رابطه خونی دارد از لحاظ طب وطبابت احتمال معیوبیت در اطفال .. .. بوجود میایید ولی با انهم من در انتخاب نقش نداشتم انچه پدر ومادر لازم دیدند من هم پذیرفتم  ملا و گروپ اش که تحمل چون وچرا را نداشتند با خشم از دروازه بیرون شده در هنگام خروج تا نماز صبح که در جماعت میبنیم ضرب الاجل تعین نمود . خانواده داکتر سمع والله که از عاقبت کار وبرخورد ملا در هراس افتاده بودند در تاریکی شب همه هستی و مال را گذاشته فقد دستمال وقندرا با خود گرفته مجبور بترک ده بسوی شهر کابل میشوند .چون او درراه نجات انسان وطبابت تحصیل نموده مشکل بودکه خود را قاتل مردم سازد او ارزو داشت تا مریضان خوست را مدوا کند نه جوانان را به پایه دار بکشاند – صحت وارامش را به ارمغان بیاورد نه معیوبیت  و جنگ خلاصه آرزوی عمرانی وطن داشت نه ویرانی.

از نجیب زاده گان کابل زن داشت فرزندان باشرف و باادبش چون خود او در راه خدمت به وطن میخواهند با تحصیلات طب و انجینری مشغول خدمت به وطن ومردم شوند – فرهنگ اصیل افغانی خود وخانواده ان نه تنها افتخار مردم خوست بلکه برای همه مملکت مایه غرور است. صادقانه سر به سجده گذاشتن اش نشان دهنده ان است که نه برای ریا بلکه برای خدا ورضای او عبادت میکندو اورا از دل و جان میخواهد .

گویند شنیده کی بود مانند دیده . انچه که بعداز تغیرات سیاسی رفت وامدمردم محل به کابل اغاز شد و هرکدام انها از لطف وشفقت داکتر صاحب برخوردار وبا همت ومردانگی اش اشنا  هیچ نوع شک و شعبه که دردل ام نماند ولی بدتر از رنج های قبلی رنج وجدان است هر لحظه محکمه وجدان ام مرابمیدان میکشاند  مجازاتم میکند نفرین ام میکند خودم را گذشته ام را اعمال وکردارم را حتی آن ملای فاسد و دروغگو را.

تاب و پیچهای جاده های پُر فراز ونشیب سنگ نوشته تا چهارآسیاب  تنگی واغجان تا کوتل تیره شهر های پل علم و گردیز و کوهای سر بفلک کشیده خوست رادر جنگ ونزاع با ضمیرم سپری کردم که چرا احمقانه  ابی اسیاب فر یبکاران شدم  دروغ را راست  و باطل را حق شمرده در جرم وجنایات شریک اهریمن شدم.

فضای دیگرگون شده خوست مرا بخود اورد . شهر پرازدحام  سر و صداها رفت وامد ها برایم  تعجب اور بود.

عازم قریه شدم. نسلی  جدیدی روی کار امده  چهره ها همه تغیر خورده – کودکان دوران ما حالا مردان  و نسل ما به پیری پا گذاشته اند.

آنچه ما ویران کرده بودیم باز آباد شده بود – همه ادارات دولتی فعال است و کودکان به مکتب میروند . نه تنها سربازان و منصبداران افغانی حتی سربازان امریکایی در کوچه و پس کوچه های ما آزادانه میگردند نه تنها روزانه حتی در تاریکی شبها هم گزمه - تلاشی و خانه پالی میکنند. همه چیز همه کس تغییر خورده بود . انچه در ذهنم از گذشته مانده بود با این ها و این چیزها خیلی متفاوت بود . بعضا باخود میاندیشدم که در تخیلات سفر کرده ام  این ده مانیست این خوست نیست من به افغانستان سفر نکرده ام . ولی میدیدم بیدار استم همه اطرافیان ام را درکنارم لمس میکردم . مطمین میشدم که است واقعیت است  باید بپذیرم .

بلی ملا صاحب است که هر آنچه بخواهد میتواند.

ببخشید امروز او ملا نی مولوی بسیار کلان است دفتر و شعبه در مرکز ولایت دارد ولی همرایی بادیگارد های خود سر به قریه و قریه جات میزند .آنقدر نشست و برخاست با امریکایی دارد که زبان امریکایی ها در منطقه است دیروز ما را میگفت که بسوزان امرور میگه که سوختاندن حرام است خلاف شریعت است . دیروز مردم را سر ما میکشت که کافر است ولی امروز کافر رامیگه برادران ماست بکمک ما امده برای نجات ما امده – قران میخواند برای گذاشتن سنگ تهداب مکاتب وشفاخانه و پلها . بیاد دارم که مارا میگفت که همراه عسکر و صاحبمنصب حرف زدن حرام است . گرفتی بکش . اما او امروز ترجمان انگلیسی داردکه همرایی امریکایی ها تفاهم کند.

اما اگر گذشته خود به این نوع جبران کنه بازهم ما خوش میشیم  بگذار سهم بیگرد انچه ویران کرده دوباره اباد کند و صفا وصلح را دوباره برای مردم و وطن بدهداما شک چه یقین دارم دیروز کلدار میگرفت یک کاره میکرد  امروز دالر میگیرد دیگه کاره میکند فردا درمقابل پوند وروبل تومان کدام کار دیگر راانجام خواهد داد.

خیلی دلم میخواست که همه اعمال گذشته اش را در مقابلش بکشانم تا باز با کردار دروغین بسرنوشت انسان برای نفع وتجارت خود  استفاده نکند که او این موقع رابرایم نداد . چند بار احوال فرستادم مرا نپذیرفت وعده داد که باز خودم میایم اما نیامد شاید هم خجالت از گذشته داشته وترس ازان که همه مکر وحیله اش را در محضر عام  بازگو کنم که میکردم . زمان مرخصی ام داشت تمام میشد . چند جایی که بیادم بود که مردان بیگناه هی  چون معلم –مامور و عسکر که خادمین واقعی وطن بودند کشته شده بودند رفتم از طی دل اشک ریختم و از عمق وجدان از فرد فرد این شهیدان و گلگون کفنها  واقعی وطن معذرت و به حق شان دعا کردم .

در مسیر بازگشت  ام کارنامه های دونفر که یکی داکتر صاحب سمیع الله و دیگر ملاسابق یا مولوی فعلی باشد یکی یکی از نظر گذشتاندم  به سخن بزرگان قریه مهر صحت گذاشتم که میگفتند مولوی کافر است و آنانی را که ما کافر میگفتیم مسلمان واقعی بودند و هستند.

پاسی از شب گذشته بود که ظاهر جان به خاطره زمان گذشته خود را به اتمام رساند . همه درحیرت رفتيم و به صداقت او افتخار نمودیم که واقعاً افغان  و یکمرد است توانسته آنچه را داشته از نظر خود نقد و به دیگران بازگو نماید تا درسی باشد برای آینده گان ما .هیچ گاه تحت تأثیر تبلیغات بیگانه گان نرود. اگر کسی گفت بینی ات را پشک برد قبل از آنکه به دنبال پشک برویم دستی برصورت خود بکشیم که راست گفته یا دروغ.

 

www.jawananebedaar.nl