|
سرودهء بِکر از: زمانِ الدين زُمره،
مُخدر، ای مُخدر!
مُخدر را خِضر بايد در اين کشور نه ريش و سبحه و پُنديده اشکمهای بدمنظر که تا شايد کَنَد اين بته را با پُندُکِ پُر زر که تا شايد بُرَد اين بته ها را سر که تا شايد جوانان را رهايی بخشد از آسیب اين دارویِ مرگ آور.
مُخدر، ای مُخدر، ای مُخدر! بنازم قُدرتت را با همه گُلهای خوش منظر که عالَم عاجز آمد در قبالِ چون تو زيباروی و زورآور.
نشايد قدرتِ امريک را توهين کردن زود نشايد نيروی يورُپ را ناچيز ديد چون دوُد نبايد ناجيانِ لاالله را هيچ دانستن نبايد دولتِ اسلامی را يک مُشت آدمهای چوبین دست و چوبین پای انگاشتن نبايد يک وزارت را سُبکتر از پرِقو یا پرِکاه در حساب داشتن بنازم قدرتت را ای سیمین اندامِ گُل پيکر که قدرتها شدند عاجز به نزدِ چون تو زورآور، مُخدر، ای مُخدر، ای مُخدر!
عرب، امريک و يارانش و پاکستان و ايران با تمامی جيره خوارانش رهانیدند اسلام را ز چنگالِ رقيبانش کجا شد قدرتِ اينان؟ بازوهای با دينان.
اِينان يک سر تَهَمتن های زور و قدرت اند آخر ولی در وضع حاضر در عرق گشتند يک سر تَر خجالت خورده و ابتر به رويارويی با يک بتهء خوشرنگ و کيف آور خدا آمُرزد اين امريکِ مسلِم را نه روسِ نيمه ظالم را.
ز رِندانِ چپاولگر، که بيجا خويشتن را رِند ميخوانند، اگر پرسید جواب اين همه جنگ در قبالِ اين گياهک را به صد ناز و به صد نخره زمان و وقت ميخواهند برای حل اين مشکل و ميگويند: بسی دُور است اين ساحل. ولی واضح نميدارند، چه مقدار وقت ميخواهند؟ دوسال، چارسال و يا ده سال؟! که مُهلتها همه چون برق شتابان اند ولی اين پُندُککها روز تا روز بس شگوفان اند.
مُخدر، ای مُخدر! بلايی تو، که مشکافی تو فولادينه ديوارهای هر بندر نه ديدم چون تو قدرتمند و زورآور به هر معبر.
مُخدر، ای مُخدر، ای مُخدر! اگر مارَت بگويم، رو نگردانی ز رویِ من به سنگِ خود نه پاشانی سبویِ من به ظاهر خيلی زيبايی به باطن زهرِ اعلی يی گُلت زيبا لبانِ بيوفا را شرمگين سازد مگر تو با همه شوخی و زيبايی، بخاريدی سرِ زيبا رُخانِ بی ترحم را به بيرحمی و ظلم و قهر به خاکستر نشاندی صدهزاران فردِ اين کشور، تماشا ميکنند سوداگرانِ مرگ، بی جنجال بر اژدر.
مُخدر، ای مُخدر، ای مُخدر! تداعی ميکند گُلهای زيبايت لبِ ساقیِ حافظ را: "اگر غم لشکر انگيزد که خونِ عاشقان ريزد من و ساقی به هم سازيم و بُنيادش بر اندازيم" ولی اين جا نباشد قصه يی از عشق، نه از پيمانه و ساقی و عيش و کُيف. در اين جا قصه واژگون است، در اين جا قصه از مرگ است و از خون است.
در اين جا دين به دنيا دادن است يک سر غمِ مردم گپِ مُفت است و بی ياور دلِ مردم نموگاه مريضیِ سرطان است درآمدها بسی پايين و يا هم هيچ بها و نرخ بس بالا و پيچا پيچ ولی مرگِ غريبان خيلی ارزان است.
www.jawananebedaar.nl
|