|

سرودهء
بِکر
از:

خاټول
مومند،
من زنم!
طبعيت مرا انسان
دنيا مرا زن
و مذهب مرا فرمانبردار خواند.
خداوند مرا آفريد
تا دنيایِ ناتكمیلش را
كامل گردانم
و مرد را همراه باشم.
صاحب تقدیر مرا
گاهی دختر
و گاه مادر
خواهر و همسر
در هر قالب مرا آزمود
در هر رنگ مرا ناتوان خوانند.
خواستم درب ستم را بشکنم
دستم را شکستند؛
چرا من از گوری به گوری فرستاده میشوم؟
آری من زن ذره يی
که در گِردباد خودخواهی مردان فنا گردیدم
مرا کم مخوانید
من خدای دوم این کايناتم
تو ای مرد، زادهء من!
تو در دامانم پرورش یافتی
تو شیرهء بدنم را مکیدی
تو بار اول مرا صدا زدی
آری، مادر!
گاهی پای گهواره ات بیدار ماندم
گاهی ترا قدم گذاردن آموختم
بعد همین تو
مرا چون موری زبون زیر باران شلاق داغان کردی
همین تو!
مرا شکار هوسهای ناپاکت کردی.
من ترا بارها زنده گی بخشیدم
تو مرا ذلت و خواری
ترا با خودت آشنا کردم
در بدل، تو هویت مرا پامال کردی
باری قبول قبول قبول گفته در پناهِ تو آمدم
چون گنجشک معصوم در پناه بته
چون قطرهء در امواج تو شامل گشتم
بیهراس از تلاطم امواجت
با لفظی طلاق طلاق طلاق،
تو مرا در دست توفان زنده گی پرت کردی
هنوز هم نمیدانم
چیست مهفوم وجودم؟!
من کی هستم؟!
غلام؟
عروسک؟
یا مولودی تو؟!
ولی من
یک زنم
گم در ویرانه های زنده گی
آری من زنم!
www.jawananebedaar.nl
|