جوانان بیدار

سروده يی از دُکتور سميع حامد

تا معبدِ خاموشی

 

يک مرغکِ زندانی، يک برگ رها مانده

از نسل بهارينه چيزی که به جا مانده

انديشهء سبزينه در مغز چمن مُرده

بر جمجمهء جنگل تا صاعقه پا مانده

دربارهء کوکبها يک نقطه نميداند

از شام چه ميپُرسی خورشيد کجا مانده؟

چون لوحهء تاريکی برشانهء گورستان

بر مرقدِ اين خانه دروازه به جا مانده

از معبرِ مدهوشی، تا معبد خاموشی

فريادِ فراموشی در خاطره ها مانده

گويند بهار آيد در شهرِ "مزار" اما،

يک دسته گُلی پرپر در "دستِ خدا" مانده.

 

از مجموعهء «بگذار شب هميشه بماند»

سال 1377 خورشيدی