|
پَلَوِ توله کی گزيده يی، از مجموعهء وزينِ داستانی زمين،
اثرِ نويسندهء توانا:
قدير حبيب،
دو سه بار دیگر هم پشت تیشه را بر فرق میخ آشنا ساختم تا میان تخته فرو رود ولی بد رقم میان گره چوب بند مانده بود،از ضربه هایِ که زده بودم چند جای تخته هم زخمی شده بود. انور بیرون از دُکان تخته ها را با سِرِشِ کمانگری به هم میچسپانید. سَرَش به کار خم بود. یکبار خواستم ازش کمک بطلبم اما زود احساس کردم که چیزی جلوم را میگیرد، شاید غرور کودکانه بود، آخر هردوی ما شاگرد یک هفته بودیم. گرچه او یکی دو سال از من بزرگتر بود اما روز شاگرد شدن ما در آن دُکان زیر دست خلیفه یاسین چند روز پس و پیش اتفاق افتاده بود. یک هفته از کار او میگذشت که مرا پدرم به آن دُکان آورد و به خلیفه یاسین گفت: - خلیفه، گوشتش از تو استخوانایشام برِ مه نگاه کنی میشه . . . اول از خدا و دوم از تو، بچه ره ماندم پیشت، تو دانی و خدایت . . . - حوصلی مکتب خاندنشه خو نداشتم، بلکم دمی دُکان عصای پیری ما شوه. سپارشهای پدرم هنوز تمام نشده بود که خلیفه یاسین قلم پنسلی را که هنوز یادم است رنگش زرد بود، پشت گوشش گذاشت و بی آن که چیزی به پدرم بگوید با چشمان سرخ سویم دید و به قطی دودزدۀ سِرِش کمانگری که نزدیک پایش زیر میز کار قرار داشت اشاره کرده گفت: - خیز کو بچه قطی ره از جوی نیمه کده بیار. وقتی قطی را از جوی نیمه کرده آوردم، پدرم که هنوز آن جا ایستاده بود با نگاهِ امیدوارش سراپایم را ور انداز کرد و با لحنی که از انتهای درمانده گیش حکایت داشت، گفت: - خلیفه مثل پدرت اس، انشأالله اگه خاست خدا بود زیر دستش آخر به ثمر میرسی، خو هوش کو که بی گفتیشه نکنی که مه گفتیمشه باز گوشایته ده دیوال میخ میکنه . . . و با لبخندِ خشک و ناپیدا نظری به خلیفه انداخت. شاید میخواست با آن گپهایش خوشی خاطر خلیفه را فراهم سازد اما خلیفه که خاموشانه تخته ها را خط میکشید به گپهای پدرم چندان اعتنایی نکرد. پدرم بر موهای سرم دست کشید و با آوازی که فهمیده میشد کمی میلرزد گفت: - گپایمه فامیدی؟ سرم را شور داده به زحمت گفتم: - هان. وقتی پدرم از دُکان بیرون شد من آهسته با پشت دست اشکهای پنهانیم را پاک کردم. دلم چنان تنگ بود که اگر ترس چشمهای خونگرفتۀ خلیفه یاسین و یا لت و کوب دیوانه وارِ پدرم نمیبود از همان دقایق نخست دُکان را ترک گفته و میرفتم به مکتب، اما دل نکردم. رشتۀ خیالم گسست و من باز هم با اضطرابِ ناتوانی خود تنها شدم. با درمانده گی صد دل را یکدل کرده گفتم: - انور! بیا امی میخه یک دو تیشی ماکم بزن. مه خو زورم نکشید، ده گره بند مانده. انور بی اعتنا به درمانده گیم همچنانی که سَرَش به کار خم بود با زهرخندی که از کینۀ کودکانه اشحکایت میکرد، زیر لب غُم غُم کرد. - خلیفه نگفته بودیت، سنگی ره که ورداشته نمیتانی ماچ کده ده جایش بان؟ چی بگویم که بی اعتنایی و طعنه دادنش چقدر بدم آمد. سرِ انور به پایین خم بود و هر لحظه آب بینیش را بالا میکشید، لبانم از فرط کینه و دلتنگی به خندۀ زوره کی باز شد و گفتم: - انور! سَرَش را بالا کرده گفت: - چی میگی؟ گفتم: - احتیاط کو که بینیت ده قطی نَچَکه که سِرِشه اوگین خات کدی. سَرَش را شور داده گفت: - خیر یک ترنگ دگام صبر کو خلیفه میایه انشأالله حقِ ته ده دستت میته. راست میگفت. از آمدن خلیفه ترسیدم، تیشه را برداشته و دو سه ضربۀ محکم بر فرق میخ فرود آوردم، هنوز ضربۀ چارم و پنجم را نشمرده بودم که یک خط باریک تا به آخر تخته دوید. جا به جا خشک شدم. چشمانم به درز تخته میخکوب شد. به نظرم رسید که درز تخته رفته رفته فراختر میشود و از میان سیاهی آن درز، دو جسمِ سرخرنگ مثل دو قوغ آتش به من خیره شده است. چشمهای خونگرفتۀ خلیفه یاسین یادم آمد. گوشهایم خله زدند و چیزی مثل کوه بر دلم سنگینی کرد. در چُرت و سودا غرق بودم که صدایی تکانم داد: - خَو بُردیت گوساله! چی چُرت میزنی؟ یک قد از جا پریدم، صدای خلیفه یاسین بود. خلیفه بی خوصله تر از هر وقت دیگر در حالی که دستمال سرخ گل سیبش را از کمر باز میکرد چشمهایش را الق بلق کرده غُرید: - کو؟ چی کدی؟ دلم به تپیدن آغازید. حلق و گلویم خشک شده بود به طوری که نتوانستم در جوابش چیزی بگویم، او هم چنین انتظاری نداشت. این عادتش بود که هر وقت از بیرون به دُکان می آمد بارانِ دشنام و بدگوییهایش بر سر ما باریدن میگرفت. تخته را آهسته بر روی دیگرش دَور دادم. دانستم که درزش را ندیده و گرنه برای لت و کوب و به قول خودش «آدم ساختنِ» من اجباری به مقدمه چینی و همچو گپها نداشت. به گوشۀ دُکان رفت و دستمالِ سرِشانه اش را بالای بورۀ اره انداخته بالایش نشست. بسیار گرفته به نظر میرسید. کنج و کنارِ دُکان را از نظر گذرانید، لبهای خشکش را با زبانش تر کرد و پس از کشیدن آهی که نشانۀ دلتنگیش بود با بیحالی گفت: - بخی یک چلم تلخ پُرکو. با یک خیز چلم را از یک گوشۀ دُکان بغل زده رو به رویش نشستم، خلیفه لُنگی چنداولیش را از سر گرفت و بالای عینک زانویش گذاشت. چلم را زود زود پُر کرده با دستهای لرزانم جلوش گذاشتم و برایش گوگرد زدم. دو رشته دود آبی رنگِ روشن از سرخانۀ چلم بالا شد. پس از آن که چند سرفۀ کوتاه کرد، لعابِ دهنش را میان پرخچه های دُکان تف کرده دست به جیب واسکتش بُرد و دو قطعه نوت بیست افغانیگی را جلوم روی زمین انداخته گفت: - وردار، تازی واری خیز کو، دو پاو گوشت رانِ پُر و نیم پاو دمبه از دُکانِ پالوان بگی و به یک ترات بدوان خانه. بگو برِ چاشت شوروا کُنن که میمان میایه . . . پول را با شتاب از زمین برداشتم. یک لنگ بوتم را یافتم و دنبال لنگ دیگرش پرخچه ها را با پایم این سو آن سو میزدم که انور وارد دُکان شد. یک نگاه زودگذر به قیافۀ خلیفه انداخت و لحظه یی هم در چشم من خیره شد. آرامشِ دُکان حیرتش را برانگیخته بود. دانستم که انور در جستجوی بهانه ییست تا خلیفه را به گوشمالی من وا دارد، لنگ بوتم را یافته بودم که نزدیک گوشش رفته آهسته گفتم: - اگه چیزی بگویی مام میگم که دیروز از دُکانِ بابه نوروز کاهو دزدی کدی . . . لب از لبش پس نشد با گردن خمیده از دُکان بیرون رفت. خلیفه باز غُر زد: - چرا جُل میزنی گوساله! وقتی از دُکان بیرون آمدم درست باورم نمیشد که بدون گوشمالی راهی بازار باشم. کوچه پس کوچه های محل را با یک نفس دویدم تا به سر چوک رسیدم، میخواستم از پیاده رو داخل سرک شده و به طرف دیگرش بگذرم که پُلیسِ ترافیک از شانه ام گرفت. دیدم از یک سمت سرک موتری سیاه که به پهلوها و دروازه هایش با آب طلا چیزهای شکسته و زیر و زبردار نوشته بودند، در حرکت است. مردم دَور و پیش در سکوتی زودگذر دستها را بالا برده بر رویشان کشیدند. از احترام مردم به آن موتر دربسته خوشم آمد من هم به تقلید از آنان دستهایم را به رویم کشیدم و در میان انبوهِ مردم به سمت دیگر سرک گذشتم. از کنار دُکانهای عطاری به راه افتادم، بوی خینه به دماغم رسید، یاد شبهای عید در خاطرم زنده شد. عطارها همه قیافه های یکسانی داشتند. با آن لُنگیهای زرد و نارنجی و ریشهای چسپیده به رویشان به مشکل میتوانستم بین شان فرق بگذارم. همه چارزانو دست زیر الاشه خاموشانه رهروان پیاده رَو را میشمردند، آنهایی هم که مشتریی داشتند با چنان زبانِ نرم و ملایم همراهشان گپ میزدند که نپرس؛ دَورِ هر پُری سودا را دو قُلاچ تار کَلاوه پیچانیده، با تبسمهای ساخته گی دست روی سینه میگفتند: - ما خدمتگار هستیم خان . . . دَکان از خودِ شماس خان. به آخرین دُکان آن رسته رسیدم به دست چپ دَور خوردم. کوچۀ تنگی بود. خاکش چنان سیاه و چرب به نظر میرسید که خیال کردم سیاهی را با روغن مخلوط کرده رویش پاشیده اند. از میان کوچه جوی باریکی میگذشت که از آب گِلِ سرشویِ غلیظش فهمیدم از حمام می آید. دُکانهای روغن فروشی به هر دو سمت کوچه زیاد دیده میشد، دُکانداران با آستینهای بَرزده و دستهای چرب مویدارشان با خریداران چانه میزدند و هرچه زیارت و پیر و پیشوا بود به شهادت میطلبیدند که گویا روغنشان خالص مادگاویست . . . وقتی از کنار مسجد به راه افتادم، دیدم دیگهای زیادی به یک خط کنار هم چیده شده اند، از کنارِ هرکدامشان که میگذشتم آهسته کَله کَشَک میکردم تا ببینم میانش چیست. یکی منتو داشت و دیگری شورنخود میفروخت، از دیگ مُشنگ بخار گرمی به هوا برمیخاست ولی من از مُشنگ خوشم نمی آمد، شنیده بودم که میگفتند، باد دارد. دو قدم دیگر نیز پیشتر رفتم همین که چشمم به دیگ پلو افتاد یک لحظه از حرکت باز ماندم، بوی پلو فضا را پُر کرده بود. چند نفر دَور دیگی حلقه زده بودند و از میان بشقابهای پیشرویشان لقمه های چربی به دهان میبردند، کمی دیگر هم نزدیک رفتم. فروشنده که سرِ طاس و ریش تراشیده داشت و شاید هم کوسه بود، بشقابی را صافی میکشید از درز چشمان تنگ تنگش که اول خیال کردم بسته است سویم دیده گفت: - چی سیل داری چوچه! بِکَن که باد بیایه. یکی دو گام از بساط پلوخوری آنها دُور شدم. دستم میان جیب واسکتم گردشی کرد ولی چیزی نیافتم. نوتهای بیست افغانیگی میان مشتم چملک شده بود، دوباره سوی دیگ پلو نزدیک شدم. یکبار دلم خواست از پول گوشت خلیفه یاسین دو سه افغانی بالا بروم مگر انگشتان استخوانی خلیفه یادم آمد. گوشهایم خله زد و داغ شدند. یکنفر دیگر آمد ریسمان و بوجی را از سرشانه گرفته روی زمین گذاشت و خودش هم کنار دیگ چارزانو نشست. دست به جیب برد و لته گرهِ چرکینی را بیرون کشید، گره را گشود و از میان قِران و شانزده پولیهای زرد و سپیدی که در روشنی آفتاب برق میزدند، چندتایشان را جدا کرده جلو همان مردِ کله طاس گرفت. فروشنده پول را از دستش قاپید و با یک نظراندازی سطحی شمردیشان و میان کاسۀ آبی که بَغل دستش قرار داشت رهایشان کرد. در یک چشم به هم زدن یک پلۀ ترازو میان دیگ برنج سرازیر شد و پس از برقراری موازنه میان پله ها برنج چرب در بشقابی قرار گرفت و جلو مرد گذاشته شد. با اولین لقمۀ که مرد به دهن برد من یک پارچه گوشت یخنی را به بزرگی مغز بادام میان بشقابش دیدم. دلم مالش مالش رفت. عطر اشتها آور پلو یکقدم نمیگذاشت ازش دور شوم. میان دو احساس متضاد سخت درمانده بودم، وقتی چشمهای خونگرفتۀ خلیفه یادم می آمد، احساس ترس چنان در آغوشم میفشرد تو گویی روی قوغهای آتش ایستاده ام، روی آتشی آن چنان سوزنده که هرچه زودتر باید ازش فاصله میگرفتم و میرفتم دنبال کارم ولی رفتنم سهل نبود، چون در آن لحظه بوی مخصوص پلو و پارچه های یگان توته گوشت - خود انگیزه یی بود برای بیداری اشتها و عصیان نفسم و من که در آن هنگام به تازه گی میان گوشهای خود و انگشتان خلیفه یاسین دو کوچۀ خاک آلود و یک سرک مزدحم را فاصله یافته بودم دیدم که برای بار دوم لبهای فروشنده از هم باز شده گفت: - اگر شکمت سیر اس خاکباد کده بدو، اگه نیس یگان پاو بزن که کمرت بسته شوه. یعنی که باید میخوردم. یک لحظه احساس کردم که دیگر از هیچ چیز نمیترسم یکقدم به دیگ نزدیک شده بودم که انگشتان استخوانی خلیفه یاسین جلو چشمانم جان گرفتند اما خدا میداند چقدر بر خود فشار آوردم تا باورم شد که خلیفه در دُکان مشغول کار است. آمدم به روی سنگفرش سمنتی پیاده رو که یک بلست از سطح زمین بلندتر بود نشستم. فروشنده ترازو را آماده کرده پرسید: - چنده؟ وقتی گفتم: - نیم پاو. گلویم خشکی کرد. با تردیدی پرسید: - پیسه داری؟ یکی دو نفری که نزدیکم نشسته بودند از زیر چشم نگاهم کردند. مشتم را باز کرده گفتم: پیسه نیس خی چیس؟ سیل کو. - دستت از پیسه پُر، آخرشام نیم پاو. نیم پاو چی میشه؟ مثل این که آن ابراهیمکِ ترسوی چند لحظه پیش نبودم که با بی تفاوتی ابروهایم را چین داده گفتم: - تول کو یک پاو. بشقاب را خوب صافی کشید. وقتی برنج را تول میکرد چشم من دنبال پارچه های گوشت میان ترازو سرگردان بود ولی از گوشت اثری نیافتم تنها چند دانه خلال زردک میان ترازو بالا آمد، بشقاب را که جلوم میگذاشت گفت: - بزن شیربچه که هرروز بیه یی. لقمۀ اول و دوم را بزرگتر از دهانم برداشتم به طوری که اگر زیاد چرب نمیبود حتماً در گلویم بند میماند. مشتریها همه سرگرمِ خوردن بودند، هیچ کس با دیگری گپ نمیزد. انگار با هم قهر بودند. تنها هنگام لیسیدن انگشتهایشان برای چند لحظۀ زودگذر نگاه را با هم گره میزدند و دوباره چلپ چلپ مشغول خوردن میشدند. نگاه من هم موقع لیسیدن انگشتهایم به روی یک یکشان میلغزید. چهره های همه چین خورده و ریشهایشان درشت و ناتراشیده بود. یکتن از آن جمع که مرد لاغراندامی بود و تارهای ریشش را به ساده گی میتوانستم بشمارم بی آن که فهمیده شود مخاطبش کیست با دهن پُر گفت: - بیرار تو آمده بود، دیدی؟ مردی که به دیوار تکیه زده بود و با گردن استوار و رگهای برآمده اش چون یادمانی از فقر و غرور خاموشانه به نقطۀ نامعلومی چشم دوخته بود، در جایش حرکتی کرد و گفت: - نه ندیدم، جای مو بلدیش مالوم نبود. دوسال موشه ندیدم. - رافت وطن؟ - نه، سخیداد گفت کم خرج بود همینجه ده کابول غریبی مونه. - نوکری شی کجا بود؟ - پکتی یا بوده کجا بوده نمودانم. آن طوری که من فکر میکردم آنها زیاد هم با یکدیگر بیگانه نبودند چون همین که از پکتیا و عسکری نامی به میان آمد. به هرکس نوبتی میرسید از خاطره هایی که داشتند با یکی دو جملۀ کوتاه و فشرده یادی میکردند و از سختی هایی که دیده بودند شکایت داشتند و گاهی هم یکی از آن جمع را نام گرفته به شهادت میطلبیدند. یکی تازه به سخن آمده بود و از عسبانیت و بدخُلقی کفیلِ تولَی شان قصه میکرد، که ناگهان آواز خلیفه یاسین از پشت سرم برخاست، بندهای دلم پاره شد و همراه با بشقاب پلو یکجا نقش بر زمینی گشت. آن قدر با عجله سرم را دَور دادم که مهره های گردنم ترق صدا کرد همین که چشمم به صاحب آواز افتاد مثل کسی که کوزه یی آب سرد را از همان بالا بر سرش خالی کرده باشند تنم سرد شد و مثل فنر از جایم برخاستم چون آن مرد خلیفه یاسین نبود مردی بود کریه منظر، که دیگ کلانی را به زحمت از سرش پایین کرده بر زمین گذاشت. آوازش خیلی به خلیفه مانند بود یا شاید در آن لحظه به گوش من چنین می آمد. به هر روی ازش بسیار بدم آمد. فروشنده که سرش همچنان به پایین خم بود پرسید: - از کجا آوردی؟ مرد از جایی نام برد که برای من ناآشنا بود. همان طوری که ایستاده بودم به زمین نگریستم با بوتم بی اراده توته های زردک را به زمین فشردم. نوت بیست افغانیگی را به فروشنده دادم. شانزده افغانی به من پس داد. پولها را شمردم همان شانزده افغانی بود. دست و دهنم روغنی شده بود، کامم خامبویک میداد. دستهایم را با دستمال گُل سیب خلیفه پاک کردم و به راه افتادم. راهم از کنار دیوار مسجد بود. از سوراخهای کتارۀ دیوار مسجد به صحن نظر انداختم چند تنی پراگنده و دور از هم روی جای نمازهای بوریایی ایستاده یا نشسته ادای نماز میکردند به یاد پدرم افتادم که هر وقت فرصتی مییافت همین وقتِ روز نماز نفل میخواند و میگفت که نماز نفل زنگ دل را میبرد و حلال سختیهاست، از سوراخ کتاره سرم را پیش بردم مردی که ریشی سرخ داشت و از زیر آن موهای سپیدی به تازه گی جوانه زده بود، کنار دیوار دو زانو بالای جای نماز نشسته بود و زیر لبش چیزی میخواند. سرم را کمی دیگر هم پیش برده پرسیدم: - بابه! دلت زنگ داره؟ از کنج چشمهایش سویم دید اما چیزی نگفت نگاهش را به بالا دوخت، گردنش را کمی سوی شانۀ راستش کج کرد و به شمردن بندهای انگشتانش مشغول شد. خطِ دیدش را گرفتم چشمم به منارۀ بلند مسجد افتاد. رنگِ کبود آسمانی اش در زیر نور آفتاب میدرخشید و مثل نگینِ فیروزه در نظرم قیمتدار آمد. از پیاده روِ سایه دار به راه افتادم، مردی که مَشکی به پشت و دو گیلاسِ ارمونیه یی به دست داشت، پیهم گیلاسها را به یکدیگر زده صدا میکرد: - بنوش جگرسوخته! بنوش دوغ! قیمتِ دوغ را خودم میفهمیدم. رفتم دو گیلاس دوغ نوشیدم یک افغانی دادمش شکمم پیش برآمد. به کوچۀ مورد نظرم رسیدم دُکان پهلوان را از دور دیدم که خلوت بود. یکبار دیگر هم پولها را شمردم. سی و پنج افغانی بود. یک افغانی را میان جیب واسکتم رها کرده رفتم کنار پهلوان ایستاده سلام کردم، مرا میشناخت جواب سلام را داد و پرسید: - چطور آمدی بچه؟ پولها را روی میز چرب دُکانش گذاشته گفتم: - نیم پاو دمبه و باقی شه گوشت، برِ خلیفیم میبرم. کارد را بر بلورِ سنگیِ که به کمرش بسته بود به چپ و راست کشید و یک پارچه گوشت را از چنگک پایین آورده میان ترازو گذاشت، یک کلوله سنگِ دیگر هم به سنگهای قبلی افزوده و کمی دنبه را بالای گوشت گذاشته هردو را میان کاغذی پیچیده به دستم داد. در امتدادِ کوچه یی خاک آلود و تَفزده راهی خانه شدم. درست یادم نیست در چه چُرتی به سر میبردم که یک وقت دیدم به میدان پیشروی مکتب ما رسیده ام، لحظه یی از حرکت بازماندم بچه هایی که بیشترشان همسن من بودند دسته دسته با شتاب از دروازۀ مکتب بیرون میشدند و غالمغال کنان از پیشرویم میگذشتند. دم دروازه ازدحامی از شاگردان دیده میشد که گِرد شورنخود فروش حلقه زده بودند، شانه را چسپانده به دیوار کشان کشان تا دم دروازۀ مکتب آمدم، میرانِ چپراسی بغل دروازه بالای چوکی همیشه گیش نشسته و چُرت میزد. به نظرم رسید که آن روز بچه ها همه شادمانی خاصی دارند. گاهی میخندیدند و زمانی هم برای لحظه هایی زودگذری گریبان یکدیگر را میچسپیدند و پس از یکی دو بار تکاندادن چندتن دیگر میانجی میشدند و صلح میکردند و دوباره با همان شور کودکانۀ شان، مثل این که اصلاً اتفاقی نیفتاده باشد، در میدان خاک گرفته به سوی خانه هایشان در خم و پیچ کوچه ها از نظرم گم میشدند. به یاد روزهایی افتادم که صبح وقت کوچه پس کوچه ها را با نفس سوخته میپیمودم و دم دروازۀ مکتب که میرسیدم می ایستادم و پس از مکثی کوتاه با شتاب از ترس خمچۀ بادامی میران داخل مکتب میشدم و میدویدم به طرف صنف به پهلوی عزیز و برات بر چوکی سه نفره آرام میگرفتم. معلم به روی تخته، سر مشق مینوشت، برات کاغذی را لوله کرده میان سوراخ گوشم فرو میکرد آن وقت بود که جدل ما آغاز میشد. من خوش خط ترین شاگرد صنف بودم در ساعت حُسنِ- خط همین که گِلِ سپید، روی تختۀ مشق ما میخشکید معلم کار یک یک ما را از نظرش میگذرانید حرف به حرف در آن دقیق میشد و بعد به یکی میگفت:- دهن عینِ تو بسیار کلان آمده. به دیگری میگفت:- تونقطی جیمه خوردی گم شوی گشنه بودی؟ و بچه ها میخندیدند، نوبت که به من میرسید تختۀ مشقم را جلو خود قرار میداد. کمی دور میرفت دوباره نزدیک می آمد و به صدای بلند میخواند: - عارف به ده رفت، با برادر وداع کرد. شاباس ابراهیم، آفرین ابراهیم. از تو بسیار خوب اس. و باز میرفت کنار تخته می ایستاد و به من میگفت: - حالی تو بخی گوشهای قاسمه، از براته، از فقیره . . . کش کو. و من هم که به آرزوی کسب همین فرصت - میکوشیدم خوبترین خط صنف را بنویسم. اولتر از همه میچسپیدم به گوشهای برات و چنان میکشیدمشان که دلم خنک میشد. در این خیالها غرق بودم که از پیشرویم چهره یی آشنا گذشت. یکی دو قدم که دور شد برگشت و نگاهی به پشت سر افگند. به رویش لبخند زدم. بی اعتنا رویش را دور داد دو سه قدمی که برداشت باز دزدانه نگاهی به عقب افگند. صدایش کردم: - برات! چیزی نگفت، باز صدایش کردم: - برات او برات! این بار ایستاد، با پیشانی ترش نگاههای خیره اش را در من دوخت. آهسته آهسته نزدیکش رفتم تبراق کتابهایش را زیر بغل محکم گرفته بود. کلاه پیکدار هشت ترکه اش چرکینتر از پیش معلوم میشد. با ذوقی که نتوانستم پنهانش کنم گفتم: - برات چطور استی؟ لبانش آهسته به خنده باز شد دانستم که در او هم اثری از جار و جنجالهای چندماه پیش باقی نمانده است. با لحنی پر از مهر گفت: - توچرا دگه مکتب نامدی؟ - گفتم: - مه شاگرد شِشتیم. - پیش خیاط؟ - نی بابیم مره پیش خلیفه یاسین شاگرد شانده، نجار اس. شاید نجاری به نظرش کاری مهم آمده بود که سراپایم را از نظر گذرانیده گفت: - چوکی و میز ساخته میتانی؟ - گفتم: - چوکی و میز چیس، دروازه میسازم، اُرسی میسازم. به دروازۀ مکتب با سرش اشاره کرد: - باز که کلان شدی خی همقه دروازای کلان خات ساختی؟ ابروهایم را به علامت بی اعتنایی بالا برده گفتم: - هان دگه، حالی خلیفیم ازی کدام دروازی کلان میسازه. دستم میان جیب واسکتم حرکتی کرد شرنگ شرنگ قِرانهایم برخاست، برات به تبنگ حلوای مغزی نگریست و با لحنی که کمی حسرت آلود مینمود، گفت: - خلیفیت برت شاگردانه گی میته! چیزی نگفتم یک افغانیم را از جیب بیرون کرده پرسیدم: - حلوای مغزی برت بخرم!؟ رنگش کمی سرخ شد. بی آن که در چشمهایم نگاه کند آهسته گفت: - دلت. رفتم و آخرین افغانی را که نزدم مانده بود حلوای مغزی خریدم. یک کلوله اش را میان دهن خود گذاشتم و کلولۀ دیگرش را به او دادم. تبراقش را از زیر بغل گرفت و حلوای مغزی را میانش گذاشت، تختۀ مشقش را دیده گفتم: - چی مشق کدین؟ تخته را بیرون کشیده گفت: - امروز مشق کدیم. هر که مکتب رفت آدم میشود. دوباره تبراقش را زیر بغل قایم کرد و مثل این که دیگر با من کاری نداشته باشد گفت: - مه میرم که ناوخت میشه. تو دگه مکتب نمیایی؟ میخواستم بگویم نه ولی احساس کردم که زبانم سنگین شده است. باز پرسید: - مکتب نمیایی؟ - گفتم: - نی. - گفت بامانِ خدا. و سوی کوچه یی به راه افتاد. در فکر مکتب و یادهای چندماه پیش غوطه میزدم که ناگهان آواز توپ چاشت میان کوچه ها پیچید، چنان وارخطا از جا پریدم گویی مرا به دهن میلۀ توپ بسته بودند. گوشهایم جرنگ صدا کرد، یکنفر از پیشرویم می آمد دویده رفتم و ازش پرسیدم: - کاکا سات چندس! نگاهی به ساعتش انداخته گفت: - برابر دوازده. و به کوک دادن ساعتش مشغول شد. شادی چند ساعتۀ دلم، جایش را به غمی گرانبار داد. یکی دو سرفۀ کوتاه کردم تلخ آبی سوزنده به گلویم بالا شد. چهرۀ پُرچین خلیفه که پیش چشمم جان گرفت شروع به دویدن کردم. صدای «غرت غرت» دوغ را از میان شکمم به خوبی میشنیدم. از دور چشمم به دروازۀ حویلی خلیفه افتاد، قدمهایم را سست کردم. پشت در رسیدم، دیدم باز است با عجله داخل دالان تاریک زیر دروازه شدم. ترسم از آن بود که مبادا خلیفه از دُکان برخاسته و از دیر آمدنم آگاه شود. از جانب زن خلیفه تشویشی نداشتم چون همین که چند قطره اشک زوره کی را از چشمهایم سرازیر میکردم دلش نرم میشد. زن خوبی بود اولاد نداشت مرا بچه خوانده بود. دالان تاریک را پیموده بودم میخواستم قدم به داخل حویلی بگذارم که آواز ترسناک خلیفه از برنده برخاست، خطاب به زنش گفت: - نی نی، تا حالی که نامد دگه نمیایه . . . - حتماً کمرشه موتر میده کده اگه نی . . . بیشتر از آن نشنیدم که خلیفه چه گفت، نه گوشهایم میشنیدند و نه پاهایم توان ایستادن داشتند، گوشت در دستم سنگینی میکرد. اول خواستم گوشت را پشت دروازه گذاشته فرار کنم اما فکر کردم بیفایده است چون فردا باز گوشهای من بودند و انگشتان استخوانی خلیفه یاسین، سرم سنگین و بزرگ شده بود احساس میکردم که کسی با پمپ بایسکل تا سرحد ترکیدن بادش کرده است. در اضطراب کشنده یی دست و پا میزدم، تصمیم گرفتم گوشت را ببرم نزد مادرم و بگویم که خلیفه شاگردانه گی داده است. اولین بار بود که آن چنان با عجله تصمیم میگرفتم. رویم را دور داده و از راهی که آمده بودم پا به فرار گذاشتم. دلم چنان گرفته و غمین بود که اگر فرصت مییافتم و یا کم از کم برای یک لحظه چهرۀ منحوس خلیفه از نظرم دور میشد شاید به آواز بلند میگریستم. با چنان شتاب از خم کوچه ها دَور میزدم که دیری نگذشته بود دیدم به خانۀ خودمان نزدیک شده ام. بازهم دویدم، هر چند قدم بعد یکبار به خیالم میرسید که دستهای رگدارِ خلیفه از پشت سر یخنم را میگیرد، از تجسم این اندیشه پشت گردنم قت قتک میخورد و من با وارخطایی به عقبم میدیدم. دروازۀ حویلی ما باز بود، مانند تیر خود را به درون دروازه زدم، سرم به سینۀ پدرم خورد، از حرکت باز ماندم خدا خبر چه حالی داشتم که پدرم با چشمان از حدقه برآمده اش پرسید: - هه هه خیریت! چه گپ اس؟ چرا میدوی؟ نفسک میزدم، سینه ام با سرعت تا و بالا میرفت، گلویم خشک شده بود. گرفته گرفته گفتم: - شاگردانه گی داد. شاگردانه گیس. و نخستین بارم بود که میدیدم لبان پدرم به تبسم میشگفد. از همان دم دروازه آوازش بلند شد: - مادرِ ابراهیم! او مادرِ ابراهیم! بیه که میگفتی ما طالع نداریم. بیه بچیت به ثمر رسیده بیه سپندش کو . . . وقتی پدرم نگاهی به آسمان کرد، دانه های اشک از گوشۀ چشمانش به پایین در حال لغزیدن بود، لبانش به گونه یی جنبیدن گرفت گویی در آن بالا با کسی زیر زبانی چیزی میگفت. تصمیم گرفته بودم لت و کوب پدرم را قبول کنم ولی دیگر به دُکان خلیفه یاسین پا نگذارم. ناآرام ولی با سرکشی کودکانه ام به آشپزخانه رفتم و یک توته زغال نرمِ بید را برداشته آمدم پشت دروازه و کوشیدم تصمیم فردایم را با خطی خوش بر یک پلۀ صافش بنویسم و نوشتم:
«هر کی مکتب رفت آدم میشود» سال 1357
www.jawananebedaar.nl
|