|
س.ح.روغ (جلریز) پیشکش به دوستم : س.ن.ر 27.01.08 «و چنین رفت بودا»
مرغ در جای هیکل نواگر ا ست(1): کای وای ازچه بی جای آن جایِ پای این جای نه آن جای پار یک پاره- جای دیگر است؛ آن شگرف آن ابهتِ مستور آن ناکجایِ دور آبادان: مکان! زبانِِ مرغ همیدانست،بودا! به جانِ من سلیمان است، بودا! هزار داستانِ دلبرِمن، برمنبرِ لبِ خنگ (9)، خنیاگر است؛ مگر او نیست؟؟ اگر او نیست، پس این هبوط برچه ره است؟؟ از چه این چنین بی نقط بی صدا واپسین سطرِ یک اسطوره ست؟؟
چرا در منحط این صحرا بر این سَبر آرام (2)، خطی برکشید به هرجا که دندانِ خطا سرکشید چو نشنیدند به نادان از او پاسخی کر است گفتند - ز فربهی فراست- فرو ریختند: که آیا، مگر، تواند صدا درکشید؟ چرا درین کور سرایِ بی لامسه ها درین کویر سرابِ پرکوسه ها ورای او انبازی به چشمِ آزِ کاسه ها نبازیده اند ورا جز در خشم زارِ خونبارِ حادثه ها نرقصیده اند؟ چرا کارِ دستانِ هرپای و سر کنده ها را بنده گریِ هر آزادی ستزنده ها را چو ارژنگِ سَنَدِ سوگند چون گدارِ سِندِ گندهارا به آنندراجِ این مهارا درج و قصیده اند؟ چرا نپسندیده اند کاین ستایشگرِ بی دشنه نه اورنگ نه کنعان یوسفِ برخسار بس خراشیدهء بی پا شنه تقدیسِ پرسش است و تند یسِ پرستش نه ؟
آری، آری چرا درین بی مقال خوابِ حال نخابیده اند خبر از جمال برازِ جلال نتا بیده اند؟ آری آری چرا نه نیوشیده اند کاندرین شرور شوره زارِ بشرپیما شورِ بودا اما نه از «غارت» نه از «وحشت» بل از شکستِ هیکل است؛ هیکل است «آن- جا» (3)، که مرغ را رهنمای خاطر است؛ * * هراسان، نیستی به دست، روحِ دشت ز ناپایداریِِ دیدار بودا از هستی انسان ست یا سدارتا پاسداریِ پدیدار،ناپیدا؟ چون بر فراز شد سپنجِ با شیدن به ما آموخت، بودا؛ چون در گداز شد ز رنجِ فروپاشیدنِ ما سوخت بودا؛ آنک، آنک، انسان پیکرهء افراخته اندر کران آسمان این «ابَر» (4) این زِما پس تر؟ زِما پیش تر؟ نبوده اگر رسته و پیراستهء جاودان پس کیست؟ کجاییست؟ که پیوسته یک مسافر است؟؟ * * و مرغ برگشته از نفیرِ نی نوا، به هستنش به تخته بندِ تنش به پیکرش، به میهنش: «قابلِ بارِ امانتها مگو آسان شدیم سرکشیها خاک شد،تا صورتِ انسان شدیم»(5) «بالا بلندِ قامت» (6)، تنِ اندازهء جان شدیم مغربِ طرازِ پایان، سازمانِ زمان شدیم شهردارِ شهرِدل، مشرقِ اشراقیان شدیم کاین دلِ بی بدیل،از قندیلِ نور نه از سنخِ آجر است؛ * * و مرغ: - کاین چنین گفتار بودا- پیکرِ من ذره ذره شعله شد شعله اما در پی غلغله شد تا کنند فرهنگ از فرهنگ جدا این نفرینه «رهزنان راه خدا» (7) در آن شبِ یلدا ایدر خیلِ ایداء (8) هرزه کاران، شبح گردان - که نا اهل بهشت اند- آتشی برضد آتش، بهشت اند بترسیده نپرسیده به شوق ساق شاب «سرخ» (9) من، پرسه گشتند وانگاه گاهم نه نگاهم نه شعله ام در خون سرشتند؛ در زمستانِ مرزبانِ شهرِ باستان: هندوکش خالِ هندوی سمرقند و بخارا را بکشتند! آدمی را سرسرا سنگ خارا را، «قندِ بنگاله» (10) بشکستند! سرِ بودا؟؟ سرِ آذر؟؟ سرِ هر سرِ، چون سرِ پیغمبر (ص) است؛ (11) * * عجیبه فصلی غریبه نسلی: جای خالی بودا دل آزار باشد! به ما چی؟؟ گریبان شد، گرنهان بامیان شد، بی میان شدن، صرف هرآشفته بازار باشد!! به ما چی؟؟؟ زین دست که بیسری کرد دست کس ندانست کاین چه سر بر سرِ غمگستر است؟؟ * * وان یکی کهتر ولی هُشیارتر بود دلی شوریده داشت، دلدارتر بود یکی هُشدار سر کرد: سر بودا نشایست که بر دار بر کرد! سر بودا، ز بُست و نای و از او نای (12) ماست! عشق بودا، همان عرفان مولانای ماست! عشق بودا ز نیروی نیروانه است وین اهداء (13) این نزیهت - درین ویران ویرانه پرست- نه از ما نه ز همه بیگانه است! چه ننگینه، چه چُندش که آن چندین، گفتندش: نه!! تو از کمترانی تو بیماری، نه هُشیاری تو نه میدانی: یک پای نابه جا بر ایستادهء بیستون است، این گدا! قربانی سرگشادهء «هانتینگتون» (14) است، این ابادا (15)! نه از کانِ کلده است که بر ارکانِ ما کلدار بر کرد! دیده باشی؟؟ خون بودا لکه دار دامنِ «نصیرِ بابر» (16) است؛ * * و مرغ سراغ داد: شعلهء بودا، اما، دور سرش پیچید شرارش پایبستش در نوردید- و چنین، گفتار بودا: مبادا! نه من از آتش زشعله گله دارم من خود از آتش،از آذر تبارم نه من نفور از آتشِ نوبهارم: سازِ من ز فیروز کوه فروزگاهِ من، از این سو از همین زمین دادگستر است؛ مبادا! نه که اینان از برای من، آتش افروختند نی! اینان من را فروختند فروخت گاهِ من در آن سو در آن چارسو درآن «خرگاهِ خاکستر» (17) است؛ * * از غبارِ پردیس بودا ترسان یک مغاک خوفناک آمد پدید وندرون آن مغاک رقصان بلای سایه های بس پلید این بلا، این سایه های لابلا، از زهدان هاجر است؟؟؟ و من نالان - چنین گفتار بودا- در آن کربلای سایه های سهمنا ک «اژدهای خودی» (18) در آتشم ریختم در گریبان نقب بستم از نقش خودم، از سایه ام، بگریختم سایهء برین من سهم آخرین من از حضور حاضر است! * * اینک، اینک، اما پدرودِ بودا بر شما بادا! دیر شد، اما سفر طولانی و دلگیر شد، اما: گرد، گردِ این دشت، گردم من! شِگردِ یکی برگشت، گردم من! سیرپاییدم زی دیر بدی نسپرم دیگر سنگین سپر به جذبهء دیبای سردی به دستِ دلسای دلسردی همی برنگردم،جز به دی برگردم: به آن سرپناه به آن نا پگاه به آن لوح نبودا به آن هرگز، بدان جا که نبود آن جا هنوز تمکین ادا برگردم: برآستان سجودم به آن نارسته مزرع نیستان جودم من آن برگ بهارستانم کزفرازِ شاخه ها در ریشه ها بینم نه که من خشکم نه که من فرو لغزیده بر زمینِ بی نم آن قطره سرشکم نی من استارهء نستاندنی از نگارستان وجودم نه بودا اوفتاده است، بی دست وپا این جا بی دست و پای پایا پیام و پیام- بر است! * * آری، آری همگنان، این چنین رفتست بودا! نه اهرمن، نه یهودا نهفته اندر نهفتست بودا ! آن عزلت نشینِ پیر آن اسیر پدرود ما گفتست، بودا؛ خامشی را هم توانستن ربودن ابلیس نیز ازین اندر شگفتست، بودا!
ذبیح حیله ها «421» (19) سررشتهء کلافِ سر در هوای فسادِ فدا! طعنه زد برهوت زین «دِسلاف» بد سودای پُر بربادِ ردا! نعره سزد سکوت زین اِسلاف بی پروای فریادِ ناخدا! ندا، ندا، ندا که ندا، این جبروتِ تلخ را بر دل خنجر است! * * و چنین گفت مرغ: که ای همپروازِ پروازان! من را برلبا ن جاری بسامِِ (20) رامِ (21) بوداست! پیغامِ عشقِ ساری، آرامِ سامِ (22) بوداست ! از پدرودِ بودا سخت اثیرم، من اما این من از گداختِ بودا، اخیرم من! چنین گفت و جان فرسود، مرغ به عشق جانان، پربگشود، مرغ آن پرِ تاریک درون، اندر مغاک وان پرِ روشن به روزن، تابناک پر باز کرد و این چنین بشگفت مرغ: پدرودِ بودا، نپنداری گفت آخر است! پدرودِ بودا، مرغ را بال و پر است! * * وان همه همه همه همهمهء کبوترِ میهمان هم واهمهء بال بستنِ «همای لامکان پروا ز» (23)، پرپر زنانِ پرستوی مهاجر است! * * و بودا؟ ترک حضر کرده است، بودا و مرغ؟ آهنگ سفر کرده است،مرغ و اینک - دیگر- نه مرغ نه بودا من و تو: ما برجا تنهای تنها . اگر گفتیم من و تو، ما اسطورهء هر سطریم: سروشِ «لبریختهء» (24) بودا،خروشِ دلبند ما نوای نگسیختهء مرغ، نیوشِ رد رهنما گفتن: بشارتست و سکوت: انگاشتِ یک اشارت سکوت، انگشتِ انگشتر است زرتشت ز بودا، بودا ز زرتشت سخنگستر است سخن ورزیدن و سخن بگزیدن، ز امرِ داور (ج) است؛(25) وگر نگفتیم به جای تو، به جای من آنک باقی همان کفریم همان سردابهء سردِ بر پا!
آن سترون که ندانستهء لبریختن و لب بربستنِ بوداست: آن، نه آبستنِ فرداست آن صریرِ سماجتِ با خود در جنگ آن شریرِ بی سترسازِ شرارِ سنگ آن نه کس نه بیکس که آن، ناکس است و ناکس بربر است! و ناکس کافر (26) است!!
پینویسها: 1) به نقل از شعر معروف اکادیمیسین سلیمان لایق «غروب بامیان». صورت کامل این بند چنین است: «مرغی به پای هیکل بودا نواگر است گویی ز اندرون نهادش پیامبر است کین زورق سپهر این کشتی حیات بر موجهای غارت و وحشت شناور است» بنابر فقد تندیس بودا، درین بند تغییر وارد کرده ام. مواجههء مرغ و بودا که درین بند ازسرودهء س. لایق آمده، درسرودهء حاضر، در گفتگوی مرغ و بودا بسط داده شده است ؛ ردیف « ر– است» نیز، به پیروی ازهمین بند سرودهء س. لایق، در سرودهء حاضر پیگیری شده است. 2) «سبر آرام»؛ سَبر، در لغت به معنای اصل و قدیم از هر چیزی. آرام، در لغت به معنای دندانه های سنگی که در صحرا، به منظور رهیابی، نشانی میگذاشته اند. (دهخدا). «سبر آرام» درین جا به معنای نشانیهای قدیمی. 3) «آن- جا» به معادل DASEIN از مارتین هایدگر. 4) «ابَرانسان» به معادل Übermensch از نیچه. 5) این بیت از ابوالمعانی بیدل است. 6) به نقل از شاعر و نویسندهء توانا عزیزالله ایما در سرودهء« شهادت بودا». 7) دارا شکوه گورگانی قشریون و بنیادگرایان را« جاهلان و راهزنان راه خدا» مینامد.نک.داریوش شایگان .آیین هندو و عرفان اسلامی. تهران1382.ص11. 8) ایداء در لغت به معنای بسیارشدن اشتران- و دیگر مالها- و عاجز گردانیدن صاحب خود از محافظت و تیمار. دهخدا. !!!!! 9) اشاره است به نامهای بتهای بامیان در دورهء اسلامی:«خنگ بت» و«سرخ بت». 10) تعبیریست از گفتهء حافظ « زین قند پارسی که به بنگاله میرود». 11) اشاره است به آیهء شریفهء « انی بشرا مثلکم». 12) اشاره است به بارهء«بُست» درجنوبغرب افغانستان و درهء«اونی» که دریای کابل از آن سرچشمه میگیرد. 13) اهداء درلغت به معنای آرام دادن. دهخدا. 14) منظورسامویل هانتینگتون، نظریه پرداز امریکایی نظریهء «برخورد تمدنها» است. مطابق به مطبوعات فرو ریختاندن تندیسهای بامیان ترتیب داده شد، تا وجهی برای توجیه نظریهء وی قرار گیرد. 15) ابا دا در لغت به معنای خدا نیست کناد. دهخدا. 16) منظور نصیرالله بابر پاکستانیست. وی از طراحان اصلی نقشهءآتش بر افروزی 40 سال اخیر در افغانستان و نقشهء تبدیل کردن افغانستان به «مستعمرهء» پاکستان است. مفهوم «مستعمره» درین رابطه از دکتورعیدالصمد حامد است در نوشتهء «مصیبت افغانستان. . .». نصیرالله بابر گویا طراح نقشهء منفجر ساختن تندیسهای بودا بوده است. 17) سروده يیست با همین عنوان از استاد بزرگ واصف باختری. 18) اشاره است به اثر معروف مرحوم سید بهاءالدین مجروح«اژدهای خودی». 19) عدد«421» درین جا، یک عدد ترکیبی است: 400 اشاره است به چارسده، مسقط و پرورشگاه تروریزم اسلامیستی؛ و 21 اشاره است به عنوان کتاب سامویل هانتینگتون «جنگ تمدنها، نوسازی سیاست جهانی در قرن بیست و یک». 20) بسام در لغت به معنای لبخند. دهخدا. 21) رام در لغت پارسی به معنای خوش، منقاد، شهر. درلغت سانسکریت نام جای، نام شاه هند، نام خدای هندوان . در لغت عبری و کتاب مقدس نیز ذکر است. دهخدا. بیدل می آورد: «از معنی دعای بت و برهمن مپرس این رام رام نیست،همان الله الله است». دیوان چاپ کابل، ص287.
مولوی می آورد: « ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان همدلی خود دیگر است همدلی از همزبانی خوشتر است» * * * «هرکسی را سیرتی بنهاده ایم هرکسی را اصطلاحی داده ایم هندیان را اصطلاح هند مد سندیان را اصطلاح سند مدح ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را ناظر قلبیم اگر خاشع بود گرچه گفت و لفظ نا خاضع بود دردرون کعبه رسم قبله نیست چه غم ارغواص را پاچیله نیست ملت عاشق ازهمه دینها جداست عاشقان را ملت ومذهب خداست» 22) سام در لغت پارسی به معنای آتش؛ ملتهب. در سانسکریت به معنای حدیث خوش. دهخدا. 23) «همای لا مکان پرواز» از بیدل است. 24) «لبریخته» از یدالله رویایی است. وی مینویسد: «. . . از سر من آنچه سر رفته، بر لبها ریخته است. . . لبریخته ها همهء آن ندیده هاییست که لبها دیده اند. . .» نک. هما سیار. از حاشیه تا متن– دربارهء «لبریخته ها»-، نشر باران 1996. بیدل ،سه سدهء پیش، ازین چیزها بسیارگفته است:
«صدای ساغر الفت جنون- کیفیتست این جا لب او تا به حرف آمد، من از خود چون سخن رفتم»
25) اشاره است به آیهء شریفهء «فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه. اولیک الذین هدیهم الله و اولیک هم اولوالالباب». 26) بربر و کافر نام دو قوم است درحاشیهء شرق و جنوب افریقا. کافر یعنی کسی که در خارج از حوزهء جهان اسلام قرار دارد. در سنت اسلامی مفهوم «کافر» به معنای غیرِمسلمان منظورمیشود، در برابر مفهوم یونانی «بربر» به معنای غیرِیونانی.
سنایی میگوید:
«شرط کافرچیست، اندرکفر ایمان داشتن»؛ مولوی میگوید:
« ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد به صورت غیرِ آن فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست »
کفر در لغت به معنای سیاهی و تاریکی شب؛ به معنای زمین دور دست از مردم. در اصطلاح دینی، مطابق به عشماوی، به معنای پوشاندن و پنهان کردن. مطابق به دهخدا به معنای خلاف ایمان نزد هر طایفه یی؛ از دینی به جز اسلام پیروی کردن. پس کفر اساساً به معنای مسلم گرفتن حوزهء دیگر ادیان و پیروان آنان است در برون از حوزهء جهان اسلام. منظور ازین مفهوم، بیشتر یک مرزگذاری است، تا قضاوت دربارهء دیگر ادیان. دین مقدس اسلام این حد را میگذارد و مرزهای جهان اسلام را برای مومنان مرزهای امن و امان اعلام میکند و هشدار میدهد که آنانی که در داخل این مرزها قرار ندارند، دچار عقوبت بی امنی هستند،هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی. همین مفهوم در سورهء شریفهء «کافرون» بسط داده میشود و به این نتیجه گیری اساسی میرسد که «لکم دینکم و لی الدین». یعنی شما را دین تان و ما را دین ما. پس مفهوم کفر اصلاً از مبانی اصولی تساهل دینی در اسلام است و اما بعداً در جریان توسعهء امپراطوری اسلامی و نیز در تمادی انحطاط سیاسی در جهان اسلام، که به مدل اساسی استبداد سیاسی در جهان اسلام یعنی سلطنت ظل اللهی انجامید، مفهوم کفر ازین زمینهء اصلی مفهومی آن بیگانه شد و به یک ابزار سرکوب در داخل و توسعه طلبی در خارج از حوزهء اسلامی مبدل ساخته شد و تفسیر قشری از مفهوم کفر به وجود آمد که به خشونت دینی هدایت کرد. این بحث از همان سده های اولی اسلامی، مناقشه یی عظیم بر انگیخت. خاصتاً از نظر رابطهء مفهوم کفر با استبداد سیاسی نظامهای ظل اللهی بحثهای گسترده عنوان شد. نظام الملک، در سیاستنامه، دین را از نظر مصلحت بقای نظام مطرح کرد و این اصل معروف را وضع کرد، که «ملک با کفر باقی میماند و اما با ظلم نی». نظام الملک درین جا ظلم را به معادل استبداد مطرح میکند. از همین رو در تکوین بعدی سنت اسلامی، مفهوم «جهاد» کاربُرد داخلی هم پیدا کرد و برای مقابله با ظلم در داخل امپراطوری اسلامی،عنوان شد. نک. عشماوی.ص106. ایدیالوژيهای اسلامیستی معاصر که با رغبت خاطر تفسیر خشونت آمیز از مفهوم کفر را عنوان میکنند، با این کار خود نی تنها دقیقاً نشان میدهند که ادامهء مستقیم آن فکر استبدادی هستند که انحطاط در جهان اسلام را باعث شده است، بل که برای انواع گوناگون نظریات «اسلام-هراسی» کنونی مادهء فکر و دلیلِ مدعا فراهم می آورند و باعث شده اند که «اسلام- هراسان» خود را در افکار عامهء جهانی برحق نشان بدهند. عشماوی ادعاهای قشریون و اسلامیستها و افراطیون بنیادگرا دربارهء تفسیر خشک اندیشانه ازمفهوم کفر و مفهوم کافر، را با صراحت رد میکند. نک. اسلامگرایی یا اسلام. ترجمهء امیر رضایی . تهران1382، ص 62 به بعد. تا جایی که به رابطه و مقایسهء میان دین مقدس اسلام و بوداگری بر میگردد، دین مقدس اسلام، یک دین است؛ درحالی که بوداگری یک دین نیست، بل که یک مشرب است. بوداگری یک سلک است . ازین رو به وجود آوردن یک مقابله درمیان این دو و قراردادن دین مقدس اسلام در مقابل بوداگری، در واقع به معنای کوچک ساختن و استخفاف دین مقدس اسلام است. علامه عبدالحی حبیبی در بحث «ریشه های تاریخی فرهنگ افغانی»/ شل مقالی، ج 8،ص 37/ می آورد که پیش از حلول دین مقدس اسلام در سرزمین ما فرهنگهای زرتشتی و یونانی و بودایی حضور داشته اند. حلول خود دین مقدس اسلام و سپس- از طریق نهضت ترجمه در سده های اولی اسلامی- ورود اندیشه های یونانی و مسیحی و کلیمی در حوزهء ما یک «فرهنگ چند کانونی» به وجود آورد/ نک عرفان هند و ایرانی در نخستین سده های اسلامی. محمد کریمی زنجانی اصل؛ تهران 1382 /. دین مقدس اسلام این تنوع را منظور کرد:«کذ لک یضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض»/الرعد- آیهء17/ از همین رو بود که تندیسهای بودا در جریان دورهء پس از حلول اسلام در سرزمین ما، طی 1300 سال اخیر تحمل شده بودند. این تنوع چند فرهنگی در سنت اسلامی دوباره سازی شد و به تأسیس «توحید اشراقی»- معادل «توحید استعلایی»و«توحید تنزیهی»ازهانری کاربن- انجامید . درجریان مباحثات تند، توحید اشراقی در برابر «توحید عددی» برجسته شد و مامون الرشید فرمانی در تایید توحید اشراقی و رد توحید عددی صادر کرد. در تأسیس توحید اشراقی خاصتاً مشرب بودا تأثیرگذاشت و«توحید اشراقی» منبع اساسی تأسیس عرفان خراسانی قرار گرفت که سیماهای اصلی آن سنایی و عطار و عبدالله انصاری و جامی و مولانا جلال الدین بلخی هستند. عرفان خراسانی پس از سدهء نهم به هند مهاجرت کرد. این مهاجرتها درعرصهء زبان به تأسیس زبان اردو انجامید. در عرصهء موسیقی به تأسیس موسیقی کلاسیک هند و موسیقی غزل انجامید و موسیقی را با تصوف پیوند داد و طریقت نقشبندی و «قوالی خوانی» به وجود آمد. در عرصهء دینی «دین الهی» از امتزاج ادیان اسلام، هندوگری، بوداگری، مسیحیت به وجود آمد. مجموع این آمیزشها به عرصهء ادبیات منعکس شد و به تأسیس سبک هندی انجامید که ابولمعانی بیدل نمایندهء اصلی آن است. این توضیحهای فشرده نشان میدهند که اقدام طالبان در تخریب تندیسهای بودا نی تنها توجیه دینی ندارد، بل که نشاندهندهء نافهمی عمیق دربارهء تکوین سنت اسلامی و خاصتاً عرفان اسلاميست. عرفان اسلامی از مفهوم کفر و کافر فراتر میرود و به مفهوم فراگیر «انسان عشق ورز» میپیوندد:
عطار میگوید: «نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که این جا کفر و ایمان در نگنجد»؛ مولوی میگوید: «بد نماند چون اشارت کرد دوست کفر ایمان شد، چو کفر از بهر اوست»؛
www.jawananebedaar.nl
|