|
لاله
شنيدم لاله يی در کوهساری درفش افراشت آغازِ بهاری
به گِردِ خود جهانی يافت غمگين جهانی بی گُل و ريحان و نسرين
دلش افسرده شد از بی نصيبی همی سر کرد آهنگِ غريبی
«که ما را همدمی در اين زمين نيست، به جز خارِ مغيلان در کمين نيست»
چو گُلبرگِ ترم پژمرده گردد کسی نی کو دلش افسرده گردد
در اين صحرای پُرخاشاک و پُرخس به داغ خويش تنهاييم و بيکَس
ولی آن دانه کان لاله افشاند نسيمی بُرد و در گوشه بنشاند
هنوز آن لاله را جان بود در تن که شد رشکِ چنان آن تيره گُلخن
چو آتش شعله ها از خاک بر زد ز هر سو لالهء گُلرنگ سر زد
* * *
ترا من نکته يی جانانه گفتم مپندار از سر افسانه گفتم
ز تنهايی و ناکامی و ذلت مشو نوميد ای يارِِ عدالت
که گيتی رنگبازی راستين است زمان را گنجها در آستين است
«ا. ط.»
www.jawananebedaar.nl
|