جوانان بیدار

 

 داستانِ انتباهیِ دنباله دار

  فصل سوم

قلعه يا مزرعهء حيوانها

(Animal Farm)

نوشتهء:

"جورج ارول" (George Orwell)

در برداشت يونجه چه رنجی بُردند و چه عرقی ريختند! اما کوشش شان بی ثمر نبود، چرا که محصول حتی بيش از حد انتظارشان موفقيت آميز بود.

گاهی کار مشکل ميشد؛ چون افزار و ادوات کار برای بشر ساخته شده بود نی برای حيوانها و به علت آنکه هيچ حيوانی نميتوانست روی دوپای عقبش بايستد و افزاری را به کار گيرد، اِشکال بزرگی پيش آمده بود. اما خوکها آن قدر زيرک بودند که ميتوانستند برای هر مشکلی چاره يی بيَنديشند و اسبها که وجب وجب مزرعه را ميشناختند، در حقيقت در کار علفزنی و شن کشی خيلی بيشتر از جونز و کارگرانش سررشته داشتند. در حقيقت خوکها کار نميکردند، اما سايرين را رهبری و بر کارهای شان نظارت ميکردند. طبيعتاً به خاطر علم برتر خود می بايستی رهبری حيوانها را به عهده بگيرند. باکسر و کلاور خودشان را به ادوات علفزنی و شن کشی مهار ميکردند (يقيناً در اين روزها نيازی به دهنه و افسار نداشتند) و با گامهای سنگين گرداگرد مزرعه ميگشتند، به گونه يی که خوکی در عقب شان حرکت ميکرد و ضرورتاً فرياد ميزد «برادر، هين!» يا «برادر، هش!» و همهء حيوانها، حتی عاجزترين شان، در برگرداندن يونجه و جمع آوری آن تن به کار ميدادند. حتی، اردکها و مرغها تمام روز در آفتاب، در پس و پيش جان ميکندند و خرده ريزهای يونجه را با منقارشان حمل ميکردند. عاقبت کار برداشت محصول را دو روز کمتر از مدتی که معمولاً جونز و کارگرانش برايش وقت صرف ميکردند، به اتمام رسانيدند. از اين گذشته، بزرگترين محصولی بود که تا آن موقع مزرعه به خود ديده بود. هيچ ضايعاتی به وجود نيامده بود؛ مرغها و اردکها با چشمان تيزبين خود آخرين ساقه ها را جمع آوری کرده بودند. هيچ حيوانی در مزرعه به اندازهء يک لقمه هم از محصول ندزديده بود.

در تمامی آن تابستان کار مزرعه مثل چرخهای ساعت پيش ميرفت. حيوانها آن قدر خوشحال بودند که هرگز تصورش را هم نکرده بودند. هرلقمهء غذا لذتی عميق و واقعی به آنان ميداد، که اکنون واقعاً غذای خودشان بود و به وسيلهء خودشان تهيه شده بود، نی غذايی که از طرف اربابی بخيل ميان شان تقسيم شده باشد. با رفتن انسانهای بی ارزش و طفيلی، هرکدام از حيوانها غذای بيشتری داشتند که بخورند. با آنکه بی تجربه بودند، فراغت بيشتری داشتند. با مشکلهای بسياری هم رو به رو بودند- مثلاً، آخر سال، وقتی غله ها را جمع آوری کردند، ناگزير شدند آن را به شيوهء کُهن با پا بکوبند و پوستها را با دميدن در آن جدا کنند، زيرا مزرعه فاقد ماشين خرمن کوبی بود- اما، خوکها با فراست خود و باکسر با عضله های نيرومندش هميشه از عُهدهء کارها بر می آمدند. همه باکسر را تحسين ميکردند. حتی در زمان جونز هم کارگر سخت کوشی بود، اما حالا به نظر سه اسب می آمد تا يکی؛ روزهايی بود که سنگينی همه کارهای مزرعه روی شانه های توانمند او می اُفتاد. از صبح تا شام، هرجا که کار سخت دشوار ميشد، يا بار سنگين بود، او بود که آن را هل ميداد و ميکشيد. با يکی از جوجه خروسها قرار گذاشته بود که او را صبحها نيم ساعت جلوتر از سايرين بيدار کند و قبل از آنکه کار روزانه آغاز شود، هرجا که ضرورتاً کاری بيش از حد معمول پيش می آمد، به طيب خاطر در انجامش پيشقدم ميشد. پاسخش به هر مشکل و مسألهء بغرنجی اين بود که «من زيادتر کار خواهم کرد!»- و اين را به عنوان شعار خصوصی خود پذيرفته بود.

اما هرکسی برخسب ظرفيت خودش کار ميکرد. مثلاً، مرغها و اردکها به هنگام برداشت محصول، يا جمع آوری دانه های پراکنده، پنج بوشل غله صرفه جويی کردند. هيچ کس دزدی نميکرد، هيچ کس از سهميه اش گله و شکايتی نداشت، از نزاع کردن و گازگرفتن و حسادت که از خصوصيتهای عادی ايام گذشته به شمار می آمد، تقريباً نشانی نبود. هيچ کدام- يا تقريباً هيچ يک از کار طفره نميرفت. اما حقيقت آنکه، مالی صبحها، موقع برخاستن از خواب سرحال نبود و کار را خيلی زود به دليل آنکه سنگی در سمش گير کرده است، رها ميکرد. و رفتار گربه تا اندازه يی عجيب و غريب بود. به زودی متوجه شدند هروقت کاری پيش می آيد، گربه پيدايش نميشود. ساعتها اتصالاً غيبش ميزد و بعد موقع غذا، يا عصرها پس از اتمام کار، انگار که هيچ اتفاقی نيفتاده است، دوباره پيدايش ميشد. اما هميشه آن چنان عذرهای بسيار خوبی می آورد، آن چنان با محبت خرخر ميکرد که امکان نداشت در حسن نيتش شک کنند. بنجامين الاغ پير، بعد از شورش به نظر می آمد که اصلاً تغييری نکرده است. کارش را با همان اجاجت و کندی دوران جونز انجام ميداد، هيچ وقت از کار طفره نميرفت و هيچ وقت هم به طيب خاطر تن به کار اضافی نميداد. دربارهء شورش و نتايج آن عقيده يی ابراز نميداشت. وقتی از او ميپرسيدند حالا که جونز رفته است خوشحال تر نيست، تنها ميگفت، «الاغها عمر زيادی ميکنند. هيچ کدام تان تا به حال الاغ مُرده نديده ايد» و سايرين ناگزير خودشان را با اين جواب رمزآميز متقاعد ميساختند.

يکشنبه ها کار نبود. صبحانه يک ساعت ديرتر از معمول صرف ميشد و همه هفته پس از صرف صبحانه، تشريفاتی بی هيچ کوتاهی و قصوری اجرا ميشد. ابتدا برافراشتن پرچم انجام ميگرفت. اسنوبال در يراق خانه روميزی کهنهء سبزرنگی که مال خانم جونز بود، پيدا کرده بود و روی آن يک سم و يک شاخ بی رنگ سفيد نقاشی کرده بود. اين پرچم يکشنبه ها در باغ خانهء رعيتی از ديرک پرچم بالا کشيده ميشد. اسنوبال توضيح داد که رنگ پرچم سبز است تا نشانگر مزارع سرسبز انگلستان باشد، در حالی که سم و شاخ دلالت بر جمهوری آيندهء حيوانها ميکند که سرانجام پس از براندازی نژاد بشری، پيوسته در اهتزاز خواهد بود. پس از برافراشتن پرچم، همه حيوانها در جلسهء عمومی که به نام «ميتينگ» شناخته شده بود، گرد می آمدند. در اين جا کار هفتهء آينده مطرح ميشد، تصاميمی ارايه ميگرديد و مورد بحث قرار ميگرفت. هميشه خوکها بودند که تصاميم را مطرح ميکردند. ساير حيوانها ياد گرفته بودند که چگونه رأی بدهند، اما هيچ وقت نميتوانستند خودشان تصاميمی اتخاذ کنند. اسنوبال و ناپليون در بحثها به مراتب جديترين حيوانها بودند. اما ملاحظه شده بود که اين دو هرگز باهم توافق عقيده ندارند: پيشنهاد از جانب هرکدام بود، بی شک ديگری با آن مخالفت ميکرد. حتی وقتی تصميمی گرفته ميشد- بر سر موضوعی که فی حد ذاته هيچ کس نميتوانست با آن مخالفت کند- مثل اختصاص دادن چراگاه کوچکی در پشت باغ ميوه برای سکونت حيوانهای از کار اُفتاده و يا آنکه در چه سنی واقعاً هر طبقه از حيوانها می بايستی بازنشسته شوند، بحث پُرآشوبی در ميگرفت. ميتينگ هميشه با خواندن سرودِ «حيوانهای انگلستان» پايان ميگرفت و بعد از ظهرها به تفريح اختصاص داده ميشد.

خوکها يراق خانه را برای مرکز فرماندهی خود برگزيده بودند. در اين جا، شبها، از روی کتابهايی که از خانهء رعيتی آورده بودند، آهنگری، نجاری و ساير هنرهای ضروری را می آموختند. اسنوبال خودش را با متشکل کردن ساير حيوانها در کميته هايی که به آن نام کميته های حيوانی داده بود، مشغول داشته بود. در اين کار خسته گی ناپذير بود. برای مرغها، کميتهء توليد تخم مرغ، برای گاوها اتحاديهء پاکيزه دمان، کميتهء بازآموزی برادرانِ اهلی نشده (که هدفش رام کردن موشها و خرگوشها بود)، برای گوسپندان، نهضت پشم سفيدتر و ديگر کميته ها را تشکيل داده بود و هم چنين کلاسهايی به منظور آموزش خواندن و نوشتن.

روی هم رفته، اين طرحها با عدم موفقيت رو به رو شد. مثلاً، کميتهء بازسازی برادران اهلی نشده که کوشش در رام کردن وحوش ميکرد، تقريباً بی درنگ برچيده شد. زيرا چون گذشته به رفتار و سلوکی که در پيش داشتند، ادامه ميدادند و وقتی که با آنان سخاوتمندانه رفتار ميشد، ندانسته از آن سؤاستفاده ميکردند. گُربه به عضويت کميتهء بازسازی درآمد و چند روزی بسيار فعاليت کرد. يک روز او را ديدند که بر بام نشسته و دارد با چند گنجشک دور از دسترس خود، صحبت ميکند. به آنها ميگفت حالا همه حيوانها باهم رفيق و برادر اند  و هر گنجشکی که بخواهد ميتواند بيايد و روی پنجره اش بنشيند؛ اما گنجشکها فاصلهء شان را با او حفظ کردند.

با اين وجود، کلاسهای خواندن و نوشتن با موفقيت زيادی همراه بود. در پاييز تقريباً همه حيوانهای مزرعه تا اندازه يی باسواد شده بودند.

خوکها، حالا ديگر کاملاً ميتوانستند بخوانند و سگها هم نسبتاً خوب ميخواندند، اما غير از هفت فرمان به خواندن هيچ چيز ديگر علاقه يی نداشتند. موريل، بزِ سفيد، از سگها بهتر ميخواند و بعضی وقتها شبها، تکه پاره های روزنامه يی را که در زباله پيدا ميکرد، برای سايرين ميخواند. بنجامين به خوبی ميخواند، اما هيچ وقت استعداد ذهنی خود را به کار نميگرفت. ميگفت تا آن جا که ميداند، هيچ چيز ارزش خواندن ندارد. کلاور همه حروف الفبا را ياد گرفته بود، اما نميتوانست کلمه ها را پيش هم بگذارد و کلمه يی درست کند. باکسر نتوانست از حرف ث جلوتر برود. با سم بزرگش حرفهای ا، ب، پ، ت، را روی خاک ترسيم ميکرد و بعد با گوشهای برگشته می ايستاد و به حروف خيره ميشد، گاهی کاکلش را تکان ميداد و با تمام قوا ميکوشيد حروف بعدی را به ياد آورد، ولی هيچ وقت موفق نميشد. در فُرصتهايی چند، فی الواقع، ج چ ح خ را هم ياد گرفت، اما هروقت که آن ها را به ياد می آورد، هميشه در مييافت که ا ب پ را فراموش کرده است و همين طور حرف ت را. عاقبت تصميم گرفت که به همان چهار حرف اول قانع باشد و هر روز يکی دوبار آن ها را مينوشت تا حافظه اش را در اين باره روشنی بخشد. مالی غير از شش حرف اسم خودش از ياد گرفتن حروف ديگر ابا کرد. اين حروف را شسته و رُفته با شاخه هايی کوچک درخت درست ميکرد و بعد با يکی دو تا گل زينت ميداد و در حالی که تحسين شان ميکرد دورشان ميگشت.

هيچ کدام از بقيهء حيوانهای مزرعه، از حرف الف جلوتر نرفتند. هم چنين معلوم شد که کودن ترين حيوانهای مزرعه، نظير گوسپندان، مرغها و اردکها قادر به حفظ کردن هفت فرمان نيستند. اسنوبال پس از تفکر زياد اعلام داشت که هفت فرمان ميتواند در واقع به يک قاعدهء اخلاقی ساده خلاصه شود، مثل، «چهارپا خوب، دوپا بد» گفت اين قاعدهء اخلاقی ساده اصل کُلی حيوانيت را دربر ميگيرد. هرکه کاملاً آن را درک کند، از نفوذ انسان در امان خواهد ماند. پرنده گان ابتدا مخالفت کردند، زيرا به فکرشان رسيد که خود آن ها هم دوپا دارند، اما اسنوبال به آن ها ثابت کرد که چنين چيزی نيست.

 گفت، «دوستان، بال پرنده عضويست خاصِ حرکت نی برای ساختن چيزی، بنابراين بايد آن را به منزلهء پا دانست. نشانهء برجستهء انسان، دست است، که با آن مرتکب تمام شرارتهايش ميشود.

 پرنده گان کلمه های مطول اسنوبال را نفهميدند، اما توضيحهايش را قبول کردند و همهء حيوانها متواضع تر خودشان را آماده کردند که آن قاعدهء اخلاقی تازه را از بر کنند. «چهارپا خوب، دوپا بد» بر ديوار انبار، بالای هفت فرمان و با حروفی بزرگتر نوشته شد. وقتی فقط يک بار آن را از بر کردند، گوسپندان علاقهء زيادی به اين قاعدهء اخلاقی پيدا کردند و اغلب وقتی در مزرعه ميلميدند، «چهارپا خوب، دوپا بد! چهارپا خوب، دوپا بد!» را ساعتها پشت سر هم بع بع ميکردند و هيچ وقت هم از آن خسته نميشدند.

ناپليون به کميته های اسنوبال علاقه يی از خود نشان نميداد. ميگفت تربيت جوانان مهمتر از همهء آن چيزهاييست که ميبايد برای سالمندان انجام گيرد. برحسب اتفاق زودتر از برداشت يونجه، جسی و بلوبل به روی هم «نُه» تولهء درشت و قوی زاييدند. همين که از شير گرفته شدند، ناپليون آن ها را از مادرهای شان جدا کرد و گفت خودش شخصاً تعليم و تربيهء آن ها را برعُهده خواهد گرفت. آن ها را به کبوترخانه يی که فقط به وسيلهء نردبان ميشد از يراق خانه به آن راه پيدا کرد، برد و آن چنان در انزوای شان نگهداشت که بقيهء حيوانهای مزرعه وجودشان را به فراموشی سپردند.

راز اين که چه بلايی بر سر شيرها می آيد، به زودی برملا شد. هرروز با نوالهء خوکها آميخته ميشد. سيبهای زودرس حالا ديگر داشتند ميرسيدند، علفهای باغ ميوه از ميوه های بادزده پوشيده بود. حيوانها تصور کرده بودند که عادتاً اين ميوه ها به تساوی ميان همه تقسيم خواهد شد، ولی يک روز دستور صادر شد که همه ميوه های بادزده جمع آوری و برای استفادهء خوکها به يراق خانه آورده شود. بعد از صدور اين دستور ساير حيوانها غر و لندی کردند، اما سودی نبخشيد. همه خوکها، حتی اسنوبال و ناپليون هم بر سر اين نکته توافق کامل داشتند. اسکوييلر فرستاده شد که توضيحهای لازم را به سايرين بدهد.

به فرياد گفت: «دوستان! اميدوارم، تصور نکرده باشيد که ما خوکها اين کار را از روی خودخواهی و يا امتياز و رجحانی که به خود ميدهيم، انجام ميدهيم؟! بسياری از ما واقعاً از شير و سيب بدِ مان می آيد. من خودم از آن ها بدم می آيد. تنها هدف مان در خوردن اين چيزها آن است که سلامت خود را حفظ کنيم. شير و سيب (دوستان، بر اثر تجربيات علمی ثابت شده) موادی در بر دارند که کاملاً برای تندرستی خوک ضروريست، ما خوکها کارگرانی هستيم که مغزمان را به کار ميگيريم. تمام مديريت و کار تشکيلاتی اين مزرعه به ما بسته گی دارد. شب و روز به فکر آسايش شماها هستيم. تنها به خاطر شماهاست که شير مينوشيم و سيب ميخوريم. ميدانيد اگر ما خوکها در وظيفهء مان قصور کنيم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ جونز برميگردد! آری، جونز برميگردد!» و اسکوييلر در حالی که از سويی به سوی ديگر جست و خيز ميکرد و دُمش را تکان ميداد، تقريباً به لابه فرياد برآورد، «دوستان، بدون شک کسی در ميان شما نيست که بخواهد جونز برگردد؟»

و حالا تنها چيزی که حيوانها به آن کاملاً اظهار تمايل ميکردند، اين بود که نميخواستند جونز بازگردد. وقتی اين موضوع از اين جنبه به آنان عرضه شد، ديگر چيزی برای گفتن نداشتند. اهميت حفظ تندرستی خوکها هم کاملاً واضح و آشکار بود. بنابراين بدون بحث و مناظرهء بيشتری موافقت شد که شير و سيبهای بادزده (و محصول اصلی سيب پس از رسيدن نيز) ميبايد تنها برای خوکان اندوخته شود. 

پايان فصل سوم

***********

فصل دوم

 داستانِ انتباهیِ دنباله دار

 

قلعه يا مزرعهء حيوانها

(Animal Farm)

 

نوشتهء:

 

"جورج ارول" (George Orwell)

 

سه شب بعد "ميجرِ پير" راحت و آسوده در خواب مُرد. جنازه اش پايين باغ ميوه به خاک سپرده شد.

 اين پيش آمد در اوايل ماه مارچ رُخ داد. تا سه ماه بعد فعاليتهای پنهانی زيادی انجام گرفت. سخنرانی "ميجر" به حيوانهای زيرکتر مزرعه نظريهء کاملاً تازه يی نسبت به زنده گی داده بود. نميدانستند شورشی که به وسيلهء "ميجر" پيشبينی شده بود، کی رُخ خواهد داد و دليلی هم نداشتند که تصور کنند اين شورش در خلال زنده گی خودشان انجام خواهد گرفت، اما آشکارا ميدانستند که وظيفه دارند خودشان را برای آن آماده کنند. کار آموزش و متشکل کردن سايرين طبيعتاً بر عهدهء خوکها، که زيرکتر از ديگر حيوانها شناخته شده بودند، واگذار گرديد. در ميان خوکها، دو خوکِ نر جوان برجسته و ممتاز به شمار می آمدند، به اسامی "اسنوبال" و "ناپليون" که آقای "جونز" برای فروش پرورشِ شان داده بود. "ناپليون" خوک حجيمی بود با قيافهء نسبتاً خشن و از استان «برکشاير»، اما به خاطر آنکه هميشه حرف خودش را قبول داشت، شهرتی به دست آورده بود. "اسنوبال" از "ناپليون" سرزنده تر بود و در سخنوری چابکتر و مبتکرتر، اما از لحاظ برتری سيرت و شخصيت به پای او نميرسيد. بقيه خوکهای نر مزرعه پرواری بودند. معروفترين شان خوک کوچک فربهی بود به اسم "اسکوييلر"، با گونه هايی کاملاً گرد و چشمانی تابان، چابک در حرکتها بود و صدای تيزی داشت. سخنران زيرکی بود و وقتی از موضوع مشکلی سخن به ميان می آورد، طوری از سويی به سويی ميجهيد و دُمش را تاب ميداد که همه را متقاعد ميکرد و سايرين درباره اش ميگفتند که ميتواند سياه را به سفيد بدل کند.

 اين سه، تعليمهای "ميجر پير" را به گونهء يک نظام کامل فکری مطرح کرده بودند و بر آن نام {اصالت حيوانی} گذاشته بودند. چند شب در هفته، پس از آنکه "جونز" به خواب رفته بود، در انبار جلسه های سِری برپا داشتند و مبادی اصالت حيوانی را برای ساير حيوانها شرح دادند. در ابتدا با بيعلاقه گی و خونسردی در اين جلسه ها حضور پيدا ميکردند. بعضی از حيوانها از وظيفهء وفاداری به آقای "جونز"، که «ارباب» خطابش ميکردند، حرف ميزدند، يا مطالب بی ارزشی از اين قبيل که {"آقای جونز" به ما علوفه ميدهد، اگر برود همه از گرسنه گی خواهيم مُرد}، مطرح ميکردند. سايرين هم سوالهايی ميکردند، مثلاً ميپرسيدند، «به ما چه که پس از مرگ مان چه اتفاقی می افتد؟» يا «اگر اين شورش در هر حال قرار است انجام گيرد، چه فرقی ميکند که برای آن تلاش بکنيم يا نکنيم؟» و خوکها برای آنکه به آن ها بفهمانند اين حرفها با روح شورش مغايرت دارد، مشکلهای فراوانی را متحمل شدند. احمقانه ترين سوالها از جانب "مالی"، ماديان سفيد مطرح شد. اولين سوالی که از "اسنوبال" کرد، اين بود که: «آيا پس از شورش، باز هم قند وجود خواهد داشت؟»

 "اسنوبال" محکم گفت: «نی، در اين مزرعه وسايل ساختن قند را نداريم. تازه، احتياجی هم به قند نداريدو هرقدر جو و يونجه بخواهيد، ميتوانيد داشته باشيد.»

 "مالی" پرسيد: «آيا باز هم اجازه دارم به يالم روبان بزنم؟»

 "اسنوبال" گفت: «دوست من، آن روبانی که تو اين قدر به آن علاقه نشان ميدهی، نشان برده گيست. مگر نميدانی که آزادی بيش از روبان ارزش دارد؟»

 "مالی" حرف "اسنوبال" را قبول کرد، اما به نظر ميرسيد که متقاعد نشده است.

 خوکها حتی تلاش بيشتری ميکردند تا دروغهای "موزيز"، کُلاغ سياهِ دست آموز را بی اثر کنند. "موزيز" که نازپروردهء خاص آقای "جونز" بود، جاسوس بود و خبرچين، اما سخنران زيرکی هم بود. ادعا ميکرد که از وجود يک ديار اسرار آميز به نام کوه نبات (Sugarcandy Mountain) که همهء حيوانها پس از مرگ به آن جا ميروند، آگاهی دارد. "موزيز" ميگفت اين ديار يک جايی در آسمان، کمی آن سوی ابرها، قرار دارد. در کوه نبات هر هفت روزی هفته، يکشنبه است، در آن جا، در تمام فصول سال شبدر پيدا ميشود و بر پرچينهايش نبات و کيک ميرويد. حيوانها از "موزيز" نفرت داشتند، زيرا سخن چينی ميکرد و تن به کار نميداد، اما بعضیهاشان به ديار نبات معتقد بودند، خوکها ناگزير شدند سخت با بحث و استدلال متقاعدشان کنند که چنين مکانی وجود ندارد.

 وفادارترين مريد آنان، دواسب گاری، "باکسر" و "کلاور" بودند. اين دو در حل مسايل خودشان با مشکلهای فراوانی رو به رو ميشدند، اما وقتی خوکها را به عنوان معلمان خود پذيرفتند، هرچه را که به آنان گفته ميشد، جذب ميکردند و آن را با دلايل ساده و قابل درکی به ساير حيوانها منتقل ميکردند. از حضور در جلسه هايی که پنهانی در انبار تشکيل ميشد، قصور نميورزيدند و سرود «حيوانهای انگلستان» را که هميشه جلسه ها با آن به پايان ميرسيد، رهبری ميکردند. 

همان طور که به اثبات رسيد، شورش خيلی زودتر و راحتتر از آنچه که انتظار ميرفت، به انجام رسيد. گرچه آقای "جونز" ارباب سختگيری بود، اما در سالهای گذشته کشاورزِ بااستعدادی به شمار می آمد و حالا در اين روزهای اخير به وضع بدی دچار گشته بود. پس از آنکه در يک مرافعهء حقوقی محکوم شد و پول زيادی از دست داد، کاملاً دلسرد شده بود و بيش از آنچه که برايش خوب باشد، به مشروبخواری روی آورده بود. بعضی وقتها سراسر روز در آشپزخانه، روی چوکی ساخت ويندسور مينشست، روزنامه ميخواند، مشروب مينوشيد و گاهی هم تکه های نان را در آبجو تر ميکرد و به "موزيز" ميخوراند. کارگرانش تنبل و متقلب بودند، کشتزارها پُر از علفهای هرزه بودند، سقف بناها نياز به تعمير داشتند، در نگهداری پرچينها مسامحه ميشد و حيوانها به اندازهء کافی غذا نميخوردند.

 ماهِ جون فرا رسيد و يونجه تقريباً برای درو آماده گشت. در شب نيمهء تابستان، در يکی از شنبه ها، آقای "جونز" به ولينگدن رفت و در ميخانهء ردلاين آن قدر مشروب نوشيد که تا نيمروز يکشنبه بازنگشت. کارگران صبح زود گاوها را دوشيده بودند و بعد بی آنکه زحمت غذادادن به حيوانها را متحمل شوند، به شکار خرگوش رفته بودند. وقتی آقای "جونز" بازگشت، بلادرنگ در حالی که روزنامهء اخبار جهان روی صورتش بود، روی نيمکت اتاق پذيرايی به خواب رفت، طوری که وقتی شب فرارسيد، حيوانها بدون غذا ماندند. عاقبت ديگر نتوانستند طاقت بياورند. يکی از گاوها در آلونک آذوقه را با شاخش شکست و حيوانها جمله گی به خوردن از آخور مشغول شدند. در همين هنگام بود که آقای "جونز" از خواب بيدار شد. لحظه يی بعد او و چهارتا از کارگرانش شلاق به دست وارد آلونک آذوقه شدند و شلاقها از هرطرف به حرکت درآمد. اين کار ديگر فوق تحمل حيوانهای گرسنه بود. اگرچه از پيش نقشه يی طرح نشده بود، همه با توافق يک ديگر خودشان را به روی شکنجه دهنده گان خود افکندند. "جونز" و کارگرانش ناگهان از همه طرف خودشان را در ميان ضربه های شاخ و لگد حيوانها يافتند. وضع کاملاً خارج از اختيارشان بود. هرگز چنين رفتاری پيش از اين از حيوانها نديده بودند و اين طغيان ناگهانی از جانب موجوداتی که به کتک خوردن و مورد ستم قرارگرفتن عادت کرده بودند، چنان به هراسِ شان افکند که از خود بيخودشان کرد. تنها پس از يکی دو لحظه، دست از دفاع برداشتند و پا به فرار گذاشتند. دقيقه يی بعد هر پنج تاشان در جادهء ارابه رو که به جادهء اصلی منتهی ميشد با سرعت زياد ميگريختند و حيوانها پيروزمندانه دنبال شان ميکردند.

 خانم "جونز" از پنجرهء اتاق خواب چشم به بيرون دوخت، چون ديد که چه اتفاقی دارد رُخ ميدهد، به شتاب مقداری از اشيای خود را در خورجينی ريخت و از راه ديگری گريخت. "موزيز" هم از نشيمنگاه خود پايين جست و در حالی که با صدای بلند غارغار ميکرد، به دنبال او پرواز کرد. در همين اثنا حطوانها، "جونز" و کارگرانش را تا جاده تعقيب کردند دروازهء پنج کلونی را پشت سر آنان بستند و بدين گونه، تقريباً پيش از آنکه بدانند چه اتفاقی دارد می افتد، شورش انجام گرفت: "جونز" تبعيد شد، و مزرعهء منز به آنان تعلق گرفت.

 در دقايق اوليه حيوانها به مشکل ميتوانستند خوشبختی خود را باور کنند. اولين کارشان اين بود که همه باهم چهارنعل گرداگرد مزرعه بتازند تا مطمين شوند که هيچ انسانی در جايی پنهان نشده است؛ بعد به ساختمانهای مزرعه بازگشتند تا آخرين آثارِ فرمانروايی منفور "جونز" را محو سازند. درِ يراقخانه که در انتهای طويله ها بود شکسته شد؛ دهنه ها، حلقه های بينی، زنجيرهای سگ، چاقوهای رنج آوری که آقای جونز به وسيلهء آن خوکها و بره ها را اخته ميکرد، همه در چاه افکنده شد. لجامها، تسمه ها، چشمبندها، توبره های آزاردهنده در آتشی که از سوختن زباله ها در حياط به وجود آمده بود، ريخته شد. شلاقها همين طور. همه حيوانها وقتی ديدند که شلاقها دارند در زبانهء آتش نابود ميشوند، از شوق به جست و خيز درآمدند، "اسنوبال" روبانهايی را که با آن معمولاً دم و يال اسبها را در روزهای بازار تزيين ميکردند، در آتش افکند.

 گفت: «روبانها را هم بايد از پوشاکيها به حساب بياوريم، که نشانهء يک موجود بشريست. همه حيوانها بايد برهنه زنده گی کنند.»

 وقتی "باکسر" اين حرف را شنيد، کلاه حصيری کوچکش را که تابستان گوشهايش را از شر مگسها دور نگهميداشت، با ساير چيزها در آتش افکند.

 در مدت بسيار کوتاهی، حيوانها همهء آن چيزهايی را که خاطرهء آقای "جونز" را در ذهنِ شان بيدار ميکرد، نابود کردند. "ناپليون" بعد آنان را به آلونک آذوقه باز گرداند و به هرکدام دوبرابر سهميهء غله يی که هميشه داشتند، داد و ميان هرکدام از سگها دو بيسکويت تقسيم کرد. بعد آن ها سرود «حيوانهای انگلستان» را هفت بار پی در پی از سر تا ته خواندند، بعد خودشان را برای شب آماده کردند و به خوابی فرو رفتند که هرگز قبلاً چنين خوابی نکرده بودند.

 اما طبق معمول سپيده دم از خواب برخاستند و ناگهان چيز باشکوهی را که رُخ داده بود، به ياد آوردند و همه گی باهم به سوی چراگاه دويدند. کمی پايينتر از چراگاه تپهء کوچکی بود که بر بيشترين بخش مزرعه تسلط داشت. حيوانها به شتاب از آن بالا رفتند و در روشنايی سحرگاهی به اطراف خود خيره گشتند. آری، همه اش به آنان تعلق داشت هرچه ميديدند، مال آنان بود. در جذبهء اين فکر، به جست و خيز درآمدند، با هيجان و جستهای بزرگ به هوا پريدند. در ميان شبنمها، غلت زدند، دهان خود را از علفهای شيرين تابستانی انباشتند، کلوخهای سياه زمين را با پاهای شان به اين طرف و آن طرف پراکندند و رايحهء پُرمايهء آن را در بينی ميکشيدند. بعد گشتی زدند و تمام مزرعه را وارسی کردند و با تحسينی وصف ناپذير زمين شخمزده، ُونجهء زار، باغ ميوه، برکه و جنگل کوچک را مورد بازديد قرار دادند. گفتی هرگز اين چيزها را قبلاً نديده بودند، حتی حالا هم مشکل باور داشتند که همهء آن ها به خودشان تعلق دارد.

 بعد در صفی به سوی ساختمانهای مزرعه روانه شدند و بيرون از خانهء رعيتی ساکت و آرام توقف کردند. آن هم مال خودشان بود، اما ترسيدند داخل شوند. با اين وجود پس از لحظه يی، "اسنوبال" و "ناپليون" در را با ضربه های شانه های خود باز کردند و حيوانها يکی پس از ديگری پای به درون گذاشتند، در نهايت احتياط گام برميداشتند که مبادا چيزی را برهم زنند. با نوک پا از اتاقی به اتاق ديگر رفتند، به نجوا هم ميترسيدند حرف بزنند و با نوعی ترس و وحشت به اشيای تجملی باور نکردنی، به تخت خوابهايی که تُشکهای شان از پر بود، به آيينه ها، به نيمکتهای مواسبی، قالينهای بافته شده در بروکسل، به عکس حکاکی شدهء ملکه ويکتوريا که بالای سر بخاری اتاق پذيرايی بود، خيره شده بودند. تازه داشتند از پلکان پايين می آمدند که فهميدند "مالی" در ميان شان نيست. بازگشتند و ديدند که در بهترين اتاق خواب بر جای مانده است. تکهء روبان آبی رنگی از ميز توالت خانم "جونز" برداشته و آن را جلوِ شانه اش نگهداشته بود و به طرز سفيهانه يی در آيينه نگاه ميکرد و از خودش لذت ميبرد بقيه سخت ملامتش کردند و رفتند بيرون. چندرانی نمکزدهء خوک که در آشپزخانه آويزان بود، به منظور خاک کردن به خارج آورده شد و بُشکهء آبجويی که در اتاق کوچک نزديک آشپزخانه بود، با لگدی از جانب "باکسر شکسته شد، غير از اين، همه چيز در خانه دست نخورده باقی ماند. به اتفاق آراءِ چنين تصميم گرفته شد که خانهء رعيتی به عنوان موزيم باقی بماند. همه گی موافقت کردند که هيچ حيوانی نبايد در آن جا زنده گی کند.

 حيوانها صبحانهء شان را خوردند و بعد "اسنوبال" و "ناپليون" آنان را فراخواندند.

 "اسنوبال" گفت: «دوستان ساعت شش و نيم است و روز درازی در پيش داريم. امروز دروِ يونجه را آغاز ميکنيم. اما ابتدا بايد به موضوع ديگری رسيده گی کنيم.»

 خوکها در اين وقت فاش کردند که طی سه ماه گذشته از طريق يک کتاب املای قديمی که به اطفال آقای "جونز" تعلق داشته و در خاکروبه ها انداخته شده بوده است، خواندن و نوشتن آموخته اند. "ناپليون" فرستاد پی قوطی رنگهای سياه و سفيد و حيوانها را به سوی دروازهء پنج کلونی که مشرف بر جادهء اصلی بود، راهنمايی کرد. بعد "اسنوبال" (چرا که اسنوبال در نوشتن از همه بهتر بود) قلمی را ميان دوبندِ پاچه اش گرفت. کلمه های «مزرعهء منز» را از بالای کلون در پاک کرد و به جای آن «مزرعهء حيوانها» را نوشت. قرار شد از اين به بعد نام اين محل «مزرعهء حيوانها» باشد. بعد آن ها به ساختمانهای مزرعه بازگشتند و بعد آن جا "اسنوبال" و "ناپليون" فرستادند دنبال نردبانی که به انتهای ديوار انبار بزرگ تکيه داده شده بود؛ اين دوخوک توضيح دادند که در نتيجهء تحصيلات سه ماههء خود، در تلخيص مبادی اصالت حيوانی به هفت فرمان توفيق يافته اند. اين هفت فرمان اکنون بر ديوار حک خواهد شد؛ قانون غيرقابل تغييری وضع خواهند کرد که همه حيوانها در مزرعهء حيوانها بايد از اين پس و برای هميشه طبق آن زنده گی کنند. "اسنوبال" با کمی اشکال (زيرا برای خوک آسان نيست که تعادل خود را روی نردبان حفظ کند) بالا رفت و مشغول کار شد و "اسکوييلر هم چند پله پايينتر از او قرار گرفت و قوطی رنگ را در دست گرفت. فرمانها به روی ديوار قيراندود با حروف بزرگ سفيد که از فاصلهء تقريباً سی متری خوانده ميشد، نوشته شد.

 

هفت فرمان

1- هرچه که به روی دوپا راه ميرود، دشمن است.

 2- هرچه که به روی چهارپا راه ميرود، يا بال دارد، دوست است.

 3- هيچ حيوانی لباس بر تن نخواهد کرد.

 4- هيچ حيوانی در بستر نخواهد خوابيد.

 5- هيچ حيوانی مشروبهای الکهولی نخواهد نوشيد.

 6- هيچ حيوانی، حيوان ديگری را نخواهد کُشت.

 7- همهء حيوانها برابر اند.

*   *   *

خيلی تميز نوشته شد و به استثنای آن که کلمهء «Friend» «Friend» نوشته شده بود و يکی از «S» ها کاملاً غلط بود، املای ساير کلمه ها کاملاً درست بود. "اسنوبال" هفت فرمان را برای استفادهء سايرين با صدای بلند خواند. همهء حيوانها با حرکت سر موافقت کامل خود را اعلام داشتند، زيرکها فوراً شروع کردند به يادگرفتن فرامين که بتوانند آن ها را از بر بخوانند.

 "اسنوبال" قلم را پرت کرد پايين و گفت: «اکنون، دوستان برويم به سوی يونجه زار! بياييد به شرف و آبروی مان اهميت بدهيم و محصول را خيلی زودتر از "جونز" و کارگرانش برداشت کنيم.»

 اما در اين لحظه سه ماده گاو که مدتی بود ناراحت به نظر می آمدند، با صدای بلند شروع کردند به نعره کشيدن. بيست و چهار ساعت بود که دوشيده نشده بودند و پستانهای شان تقريباً داشتند ميترکيدند. خوکها، پس از کمی تفکر دنبال چند سطل فرستادند و نسبتاً با موفقيت گاوها را دوشيدند که پاچه هاشان برای اين کار کاملاً مناسب بود. به زودی پنج سطل از شير کفدار خامه يی فراهم آمد و بسياری از حيوانها با علاقهء قابل توجهی به آن نگريستند.

 يکی گفت: «اين همه شير را چه کار کنيم؟»

 يکی از مرغها گفت: «جونز بعضی وقتها مقداری از آن را با خمير گندم مخلوط ميکرد.»

 ناپليون خودش را در برابر سطلها جای داد و فرياد کرد: «دوستان به شير کاری نداشته باشيد! بعداً ترتيب آن داده خواهد شد. برداشت محصول مهمتر است. برادر اسنوبال راه را نشان خواهد داد. من هم پس از چند دقيقه دنبال تان خواهم آمد. به پيش، دوستان! يونجه در انتظار است.»

 بدين گونه حيوانها برای برداشت محصول به يونجه زار رفتند و وقتی شب بازگشتند، متوجه شدند که از شيرها اثری بر جای نمانده است.

 

پايان فصل دوم

 

ادامهء داستان در شماره های آتيه نشر ميشود!

 

فصل اول

قلعه يا مزرعهء حيوانها

(Animal Farm)

نوشتهء:

"جورج ارول" (George Orwell)

 

متولد سال «1903م.» در هندوستان ميباشد؛ اثر مشهور نامبرده را در سال «1945م.» به رشتهء تحرير درآورده. در هجونامهء گزندهء آن که برضد حکومت استبدادی سخن ميرود، "ارول" از شيوهء نگارشِ تکامل يافتهء "سويفت" (Swift)- نويسندهء انگليسی سود جسته است.

 منظورش بيان تاريخچهء يک انقلاب يا شورش است. حيوانهايی چند در يک مزرعه سر به شورش ميبرند و اربابِ شان را از مُلک خويش بيرون ميکنند و خود زمامِ امور را به دست ميگيرند و اين خود تجربه ييست موفقيت آميز، ليکن تيره روزی از زمانی آغاز ميگردد که ميبايد يک نفر به جای کشاورزِ معزول بر مسند فرمانروايی بنشيند. رياست تقريباً خود به خود بر عهدهء خوکان نهاده ميشود، چرا که زيرکتر از ساير حيونها اند. ليکن بدبختانه سيرت و شخصيت شان با تيزهوشی و فراست شان برابر نيست که اين خود اوج داستان را به بار می آورد. آخرين فصل کتاب دگرگونی فاجعه آميزی را تصوير ميکند که از همان آغاز غيرقابل اجتناب است.

 "ارول"، در سال «1950م.» در لندن بدرودِ زنده گی گفت.

 *   *   *

فصل نخست

 آقای جونز (Jones)، ارباب مزرعهء مانُر (Manor)، درِ مُرغانچه را شب قفل کرده بود، اما آن قدر مست بود که يادش رفته بود سوراخهای بالای آن را ببندد. با حلقهء نور فانوسش که از يک سو به سوی ديگر تاب ميخورد، تلو تلو خوران (کج و معوج) از وسط حويلی گذشت، بوتهای ساقدارش را دَم دروازهء عقب با تکان از پايش درآورد، آخرين گيلاس آبجو را از بُشکهء اتاق کوچک رو به روی آشپزخانه پُر کرد و راهش را به سمت بستری که "خانم جونز" در آن جا خُرخُرکنان خوابيده بود، پيدا کرد و پيش رفت.

 به محض آنکه چراغ اتاق خواب خاموش شد، در سراسر ساختمانهای مزرعه لرزه و جنب و جوشی به وجود آمد. طی روز دهان به دهان گشته بود که "ميجر" (Major) پير، «خوکِ نر و برندهء نمايشگاهِ حيوانهای ميدل وايت (Middlewhite)» شب گذشته خواب عجيبی ديده و خواسته است آن را برای ساير حيوانها تعريف کند. چنين توافق شده بود، به مجردی که خطری متوجه آقای جونز نباشد، همه گی در انبار بزرگ به يک ديگر ملحق شوند.

 ميجرِ پير (گرچه به نام "ولينگدن بيوتی" (Willingdon Beauty) در نمايشگاه شرکت ميجُست، پيوسته به همين اسم خوانده ميشد) و آن چنان در مزرعه مورد احترام قرار ميگرفت که همه حاضر بودند ساعتی از خواب خود را به خاطر شنيدن حرفهايش تلف کنند.

 در يک سوی انبار بزرگ، به روی يک سکوی مرتفع مانندی، ميجر در زير فانوسی که به تير آويزان بود، قبلاً روی بستری از کاه جای گرفته بود. دوازده سالش بود و در اين اواخر کمی تنومند شده بود، اما هنوز خوکِ باهيبتی بود و با وجود آنکه دندانهای نيشش هرگز کنده نشده بود، فرزانه و خيرانديش به نظر می آمد. به زودی ساير حيوانها رفته رفته آمدند و هرکدام به شيوهء گونه گون خود راحت و آسوده در جايی قرار گرفتند.

 ابتدا سگها، بلوبل (Bluebell)، جِسی (Jessie) و پينچر (Pincher) آمدند و بعد خوکها که بيدرنگ در جلوِ بلنديی روی کاه نشستند. مُرغان خودشان را به روی لبهء پنجره جای دادند، کبوتران بال زدند و رفتند روی تيرهای طاق نشستند، گوشپندان و گاوها پشت سرِ خوکها لميدند و به نيشخوارکردن مشغول شدند. دواسب گاری، باکسر (Brxer) و کلاور (Clover) در معيت يک ديگر خيلی آرام پيش آمدند و سُمهای پُرموی شان را از ترس آنکه مبادا حيوان کوچکی در کاه پنهان باشد، کاملاً با احتياط بر زمين مينهادند. کلاور ماديان تنومند مادرواری بود که به ميان ساله گی نزديک ميشد و هيچ وقت پس از به دنيا آوردن چهارمين کُره اش شکل و ترکيب نخستين خود را باز نيافته بود.

 باکسر حيوان عضيم الجثه يی بود، طول قدش هژده وجب بود و توانش به اندازهء دو اسبِ معمولی. خط سفيد پايين بينيش ظاهر نسبتاً احمقانه يی به او داده بود، در حقيقت از آن زيرکهای دست اول نبود، اما به خاطر ثبات سيرت و نيروی کار فوق العاده اش پيوسته مورد احترام همه گان بود.

 پس از اسبها، موريل (Muriel)، بُز سفيد و بنجامين (Benjamin) اُلاغ آمدند. بنجامين پيرترين و بدخُلق ترين حيوان مزرعه بود. به ندرت حرف ميزد و وقتی هم ميزد، معمولاً سخنش از روی کنايه و عيبجويی بود.- مثلاً، ميگفت خداوند به او دُم داده که مگسها را از خود براند، اما ترجيح ميدا که نی دُمی داشت و نی مگسهايی وجود داشت. در ميان حيوانهای مزرعه، تنها حيوانی بود که هيچ وقت نميخنديد. اگر علتش را ميپرسيدند، ميگفت چيزی خنده داری نميبيند، مع الوصف، بی آنکه آشکارا اعتراف کند، هواخواه باکسر بود؛ اين دو معمولاً يکشنبه های شان را باهم در چراگاه کوچک آن سوی باغ ميوه سپری ميکردند، در کنار هم ميچريدند و هيچ وقت هم با يک ديگر حرف نميزدند.

 دواسب، تازه در جاهی شان مستقر شده بودند که چندتا چوچهء مرغابی، که مادرشان را از دست داده بودند، در حالی که عاجزانه جيرجير ميکردند و از سويی به سوی ديگر ميرفتند تا جايی بيابند که زير پا لگدمال نشوند، به درون انبار آمدند. کلاور با پاهای جلوی بزرگ خود حصار ديوارمانندی ساخت و چوچه مرغابيها در ميان آن آشيان گرفتند و بيدرنگ به خواب رفتند. در آخرين لحظه، مالی (Mollie) ماديان ابله، سفيد و شکيلی که درشکهء آقای جونز را ميکشيد، در حالی که حبهء قندی ميجويد، ظريفانه و با کرشمه وارد شد. جايِ در جلو برای خود اشغال کرد و شروع کرد به جنبادن يال سپيدش، به اين اميد که نظرها را به سوی روبان قرمزی که به آن بافته شده بود جلب کند. بعد از همه گربه آمد، که مثل هميشه برای يافتن گرمترين جا به اطراف نگاه کرد و سرانجام خودش را با فشار ميان باکسر و کلاور جای داد؛ و در آن جا به خورسندی در سراسر سخنرانی ميجر خُرخُر کرد و يک کلمه از حرفهای او را هم نشنيد.

 غير از موزيز (Moses) کُلاغ سياه دست آموز، که روی تير بلندی پشت در خوابيده بود، تمامی حيوانها حضور داشتند. وقتی ميجر ديد که همه گی در سر جاهای شان راحت و آسوده مستقر شده اند و با دقت و توجه انتظار ميکشند، سينه اش را صاف کرد و سخنانش را اين طور آغاز کرد:

 «دوستان، همهء تان دربارهء خوابی که من ديشب ديده ام، قبلاً مطالبی شنيده ايد، اما بعداً از اين خواب برای تان صحبت خواهم کرد. ابتدا بايد مطلب ديگری را بگويم. دوستان، فکر نميکنم که من بيش از چندماه ديگر در ميان تان باشم، حس ميکنم پيش از مرگم، وظيفه دارم از دانشی که کسب کرده ام، برای تان صحبت کنم. من زياد عُمر کرده ام، در آخورم که تنها بودم فُرصت تفکر زيادی داشته ام، فکر ميکنم ميتوانم بگويم که من به اندازهء هر حيوانی که اکنون زنده است، طبيعت زنده گی را در اين کرهء زمين ميشناسم. دربارهء همين مطلب است که ميخواهم برای تان صحبت کنم.»

 «اکنون، دوستان، بگوييد طبيعت اين زنده گی چيست؟ بگذاريد با آن رو به رو شويم: زنده گی مان نکبتبار است، پُرمشقت است و کوتاه. زاده ميشويم، آن قدر غذای مان ميدهند که فقط بتواند نفسهای مان را در تنِ مان نگاه دارد و در ميان ما آن هايی که لياقت اين قوت لايموت را داريم تا آخرين رمق به کار گُمارده ميشويم؛ و به محض آنکه سود رساندن ما به آنان پايان ميگيرد، با بيرحمی هراس انگيزی کشته ميشويم. هيچ حيوانی در انگلستان معنای شادکامی يا آسوده گی را پس از آنکه يک سال از سنش گذشت، درک نميکند. هيچ حيوانی در انگلستان آزاد نيست. زنده گانی يک حيوان، تهيدستی و برده گيست. اين حقيقتيست آشکار.»

 «آيا اين هم بخشی از نظام طبيعت است؟ آيا دليلش اين است که اين سرزمين ما آن قدر مستمند است که نميتواند برای ساکنانش زنده گی قابل تحملی فراهم آورد؟ نی، دوستان، هزاربار بايد بگويم نی! خاک انگلستان پُربرکت، آب و هوايش خوب است و در فراهم آوردن مواد غذايی به حد کافی برای تعداد بيشتری از حيوانهايی که هم اکنون در آن سکن اند، توانايی دارد. تنها همين مزرعهء کوچک مان ميتواند از دوازده اسب، بيست گاو و صدها گوسپند نگهداری کند- تا همهء شان بتوانند آسوده و سرفراز، که تصورش تقريباً در حال حاضر دور از ذهن ماست، زنده گی کنند. پس چه دليلی دارد که ما در اين وضع نکبتبار به زنده گی مان ادامه بدهيم؟ دليلش اين است که تقريباً تمام ماحصل زحمت و کوشش مان را آدميان به سرقت ميبرند. بنابراين، دوستان، جوابی برای تمام مشکلهای مان دارم، که فقط در يک کلمه خلاصه ميشود- که آن هم انسان است. انسان تنها دشمن واقعی ماست. انسان را از صحنه دور کنيد، تا ريشهء گرسنه گی و کار بی مُزد کردن هم برای هميشه از ميان برود.»

 «انسان تنها مخلوقيست که مصرف ميکند اما توليد نميکند. شير نميدهد، تخم نميگذارد، خيلی ناتوان است که گاوآهن بکشد، آن قدر هم سريع نميتواند بدود که خرگوش بگيرد. مع الوصف ارباب و فرمانروای حيوانهاست، به کارشان ميگُمارد، فقط حداقلی به آن ها ميدهد که نميرند و بقيه را برای خودش نگاه ميدارد. کار و زحمت ماست که زمين را کشت ميکند، کودِ ماست که آن را بارور ميکند و با اين همه هيچ کدام از ما غير از پوست خود، مالک چيز ديگری نيست. شما ای گاوهايی که من رو در روی خود ميبينمِ تان،سال گذشته، چندهزار گالن شير داده ايد؟ و بر سر آن شيری که ميبايد به مصرف پروراندن گوساله های ناتوان تان برسد، چه آمده است؟ هر قطرهء آن از حلقوم دشمنانِ مان پايين رفته است و شما مرغان، امسال چند تخم گذاشته ايد و چندتا چوچه از اين تخمها بيرون آمده اند؟ بقيهء شان همه گی روانهء بازار شده اند تا برای جونز و کارگرانش پول گرد آورد. و تو، کلاور، آن چهار کُره يی که زاييده يی و بايد سرپيری پشتيبان و مايهء مُسرتت باشند، کجا هستند؟ همهء شان در يکساله گی فروخته شدند- ديگر هيچ کدام شان را نخواهی ديد. در برابر چهار کُره و رنج کشيدن در مزرعه، غير از جيرهء غذايی و يک آخور چه انتظاری از آنان داشته يی؟

 حتی نميگذارند که اين زنده گی نکبتبارمان در حد طبيعی خود باقی بماند. از بابت خودم گِله يی ندارم، چرا که در زمرهء خوشبختها بوده ام. دوازده سال از عمرم ميگذرد و متجاوز از چهارصد بچه به دنيا آورده ام. زنده گی طبيعی هر خوکی همين است. اما هيچ حيوانی عاقبت از تيغ ستمکارانهء انسانها رهايی پيدا نخواهد کرد. شما چوچه های خوکها که در مقابل من نشسته ايد، در عرض يکسال فرياد مرگ تان در سلاخ خانه به هوا خواهد رفت. همهء ما، گاوها، خوکها، مرغان، گوسپندان و . . . بايد اين وحشت را پذيرا گرديم. حتی اسبان و سگها هم سرنوشت بهتری ندارند. تو، باکسر، درست همان روزی که عضله های ستبرت نيروی خود را از دست بدهد، جونز ترا به سلاخ خواهد فروخت تا سرت را ببرد و برای سگهای شکاری بپزد. تازه سگها هم که پير شدند، جونز آجری به دور گردن شان ميبندد و در نزديکترين درياچه غرق شان ميکند.

 پس، دوستان، مگر مثل روز روشن نيست که تمامی بدی اين زنده گی مان از ظلم و ستم بشری سرچشمه ميگيرد؟

 تنها از دست انسان خلاص شويد، تا حاصل دسترنج تان نصيب خودتان گردد. تقريباً طی يک شب ميتوانيم ثروتمند و آزاد شويم. بنابراين چه بايد بکنيم؟ معلوم است، بايد شب و روز، جسماً و روحاً، برای برانداختن نسل انسانها تلاش کنيم!

 دوستان، پيام من به شما اين است که: شورش کنيد! نميدانم اين شورش کی انجام خواهد گرفت، شايد ظرف يک هفته يا ظرف صدسال، اما به همان اندازه که به اين کاه زيرپای خود اطمينان دارم، ميدانم که دير يا زود عدالت اجرا خواهد شد. دوستان، در بقيهء زنده گی کوتاهِ تان، چشم از اين مطلب برنگيريد! و بالاتر آنکه اين پيام مرا به آن هايی که پس از شما می آيند برسانيد تا نسلهای آينده به تلاش خود ادامه بدهند و به پيروزی دست يابند.

دوستان، در ياد داشته باشيد که نبايد هرگز تزلزلی در عزم تان به وجود آيد. هيچ بحث و دليلی نبايد گمراهِ تان کند. هرگز به حرف آن هايی که ميگويند انسان و حيوان منافع مشترکی با هم دارند و کاميابی يکی کاميابی ديگران است، گوش نکنيد. همهء اين حرفها دروغ است. انسان جز به منافع خودش، به منافع هيچ مخلوق ديگری نمی انديشد و در اين تلاش بايد ميان ما حيوانها اتحاد کامل، معاضدت کامل وجود داشته باشد. تمام انسانها دشمن اند. همهء حيوانها دوست.»

 در اين لحظه همهمهء عجيبی برپا گشت. وقتی ميجر صحبت ميکرد، چهارموش بزرگ صحرايی از سوراخهای خود بيرون خزيده و در عقب، در جای خود نشسته بودند و به حرفهای او گوش ميدادند. ناگهان چشم سگها به آنان افتاد و تنها فرار سريع موشها به سوراخهای شان بود که جان سالم به در بردند. ميجر پاچه اش را به نشانهء سکوت بلند کرد.

 گفت، «دوستان، در اين جا نکته ييست که بايد روشن شود. حيوانهای وحشی، چون موشها و خرگوشها- دوستان مان هستند يا دشمنانِ مان؟ بياييد رأی بگيريم. من پيشنهاد ميکنم که اين سوال در جلسه مطرح شود: آيا موشها در زمرهء دوستان اند؟»

 بلادرنگ رأی گرفته شد و با اکثريت قابل ملاحظه يی به تصويب رسيد که موشها در زمرهء دوستان اند. تنها چهار رأی مخالفِ عقيدهء اکثريت بود، سه سگ و گُربه، که بعد معلوم شد گُربه به هردو طرف رأی داده است.ميجر ادامه داد:

 «حرف زيادی ندارم که بزنم. تنها تکرار ميکنم که هميشه وظيفهء خود را در خصومت با انسان و تمامی روشهايش در ياد داشته باشيد. هرچه که به روی دوپاه راه ميرود، دشمن است. هرچه که روی چهارپا راه ميرود، يا بال دارد، دوست است. نيز در خاطر داشته باشيد که در مبارزه با انسان نبايد به او اقتداء کنيم. حتی وقتی که بر او پيروز شديد، از معايب و شرارتهايش برکنار بمانيد. هيچ حيوانی نبايد در يک خانه زنده گی کند، يا بر بستری بخوابد، يا لباس بپوشد، يا مشروبات الکهولی بنوشد، يا تنباکو دود کند، يا يا به پول دست بزند و يا به تجارت مشغول گردد. تمامی عادتهای انسان زشت و ناپسند است و مهمتر آنکه، هيچ حيوانی نبايد نسبت به همنوع خود ظلم و ستم روا دارد. ناتوان يا نيرومند، زيرک يا نادان، همه باهم برادريم. هيچ حيوانی نبايد حيوان ديگری را بکشد. همه حيوانها يکسان اند.

 «و اکنون، دوستان، از خواب ديشب خود برای تان سخن خواهم گفت. نميتوانم آن خواب را برای تان شرح بدهم. رويايی بود از زمين بدانگاه که انسان نابود شده است. اما اين خواب مرا به ياد چيزی می اندازد که مدتها فراموشش کرده بودم. سالها پيش، که خوک کوچکی بودم، مادرم و ساير ماده خوکها سرودی قديمی ميخوانند که فقط آهنگ و سه کلمهء اول آن را ميدانستند. من آن آهنگ را در کودکی ميدانستم، اما مدتها بود که از يادم رفته بود. با اين همه، ديشب اين آهنگ در خواب به خاطرم آمد و بالاتر اينکه، کلمه های آهنگ هم به يادم آمد- آری کلمه های آهنگ، مطمينم، کلمه هايی که به وسيلهء حيوانها سالها پيش خوانده ميشد و نسلهاست که از خاطره ها رفته است. دوستان، من حالا اين سرود را برای تان ميخوانم. من پيرم و صدايم خرخر ميکند، اما وقتی اين آهنگ را يادتان دادم، خودتان آن را بهتر ميتوانيد بخوانيد. نام اين آهنگ «حيوانهای انگلستان» است.»

 ميجر پير سينه اش را صاف کرد و شروع کرد به خواندن. همان طور که گفته بود، صدايش خرخر ميکرد، اما خيلی خوب ميخواند و سرود هم آهنگ هيجان انگيزی بود، چيزی بود ميان {کلمانتين و لاکوکوراچا} (Clementien & La Cucuracha)، کلمه های سرود چنين بود:

 حيوانهای انگلستان، حيوانهای ايرلند،

حيوانهای هرخاک و سرزمينی،

به بشارتهای مسرت بخش من

از زمان طلايی آينده گوش فرا داريد.

 

دير يا زود، روزی فرا خواهد رسيد

که انسان ستمگر نابود گردد،

دشتهای پُربار انگلستان

تنها به حيوانها تعلق خواهد گرفت.

 

حلقه ها از بينيهای مان محو خواهد گشت

و افسارها از پشتِ مان،

لجام و مهميز برای ابد زنگار خواهد بست،

و تازيانه های ستمگر ديگر تنِ مان را چاک نخواهد داد.

 

ثروتی بيش از آنچه که انديشه کنيم خواهيم داشت،

گندم و جو، جوِ صحرايی و يونجه،

شبدر، لوبيا و چغندر

در آن روز از آن ما خواهد بود.

 

آفتاب بر دشتهای انگلستان نورافشانی خواهد کرد،

آبها پاکتر خواهند شد،

بادهايی شيرينتر خواهند وزيد

به روزی که آزاد خواهيم شد.

 

در آن روز همه گی بايد کار کنيم،

هرچند که پيش از طلوع آفتاب بميريم؛

گاوها و اسبان، غازان و بوقلمونها،

همه گی ميبايد برای آزادی تلاش کنيم.

 

حيوانهای انگلستان، حيوانهای ايرلند،

حيوانهای هرخاک و سرزمينی،

به بشارتهای مسرت بخش من

از زمان طلايی آينده گوش فرا داريد.

 

خواندن اين سرود حيوانها را سخت هيجانزده کرد. تقريباً پيش از آنکه ميجر به پايان آن برسد، همه گی شروع کردند به خواندنش. حتی کودن ترينِ شان از پيش آهنگ و چند کلمه اش را فرا گرفته بود، زيرکها هم، مثل خوکها و سگها، ظرف چند دقيقه تمامی سرود را از بر داشتند. پس از کوششهای مقدماتی، تمامی مزرعه، باهم آوايیِ عجيبی سرود، حيوانهای انگلستان، را فرياد کرد. گاوها آن را نعره کشيدند، سگها با زوزه، گوسپندان با بع بع، اسبان با شيهه، مرغابيها با قات قات آن را خواندند. آن ها چنان از اين سرود به وجد آمده بودند که آن را پنچ بار متوالی خواندند و اگر منقطع نميگرديد، در تمام شب تکرارش ميکردند.

 بدبختانه، داد و بيداد آقای چونز را از خواب بيدار کرد و چون اطمينان داشت که روباهی وارد مزرعه شده است، از بستر بيرون جست. تفنگش را که هميشه در گوشهء اتاق خوابش بود، برداشت و شش تير در تاريکی شليک کرد. ساچمه ها خودشان را در ديوار انبار مدفون ساختند و جلسه به سرعت منحل شد. هرکسی به محل خود گريخت. پرنده گان بر نشيمنگاههای خود پريدند، حيوانها در کاه مستقر شدند و تمامی مزرعه در يک لحظه به خواب رفت.

 پايان فصل نخست،

ادامهء اين داستان را در شماره های آتيه نشر مينماييم!

www.jawananebedaar.nl