|
بامدادِ کاذب
سرودهء وزين از:
انجنير خليل الله روُفی
کاخ عمرت همه ویران شـده، ای هموطنـم زنده گی برتو چه زندان شـده، ای هموطنـم
زیرِ رگبـــــار هـزاران غــم و آژیر سـتم قصـهً مرگ تو آسـان شـده، ای همــوطنـم
خونبهـایت به سر کوچه و پسکوچهً شهــــر جنس بیهــــوده و ارزان شـده، ای هموطنم
باز غــم بر سرِ غــم آمد و ما لال شـدیــــــم آخ! اینک که زمستان شـده، ای همـــوطنـم
برگ و باری که در آن نیست دگر تاب و توان باز همبسـترِ توفان شـده، ای همــوطنــــم
سرنوشـت من و تو دست به دست دگــران در پس پرده گــروگان شـده، ای هموطنم
فصل شبخون خـزان آمد و مرغان چمن بال در بال هـراسـان شـده، ای همـوطنـم
رسم این جنگل، عجب رسم خدايی دارد! کی در آن بنده، کی سلطان شـده، ای هموطنم
صبح کاذب چقدر جلوهً جادويی داشت مگر امروز چه عریان شـده، ای هموطنم
نه چراغی نه نظامی نه امیـد سحــری بر سرت این چه شبستان شده، ای هموطنم
مفتی و محتسب و طالب و سوداگرِ دین هریکی حاکم دوران شـده، ای هموطنم
در دل وحشـت کــابـوس شـب یلــدايی خواب آشفته پریشان شـده، ای هموطنم
وقت آن است، که دیگرننشینیم خموش که شبِ حادثه لرزان شـده، ای هموطنم
تو بیا در پیِ یک نظم نوین برخیــزیم که وطن یکسره ویران شده، ای هموطنم
کسـل ــ جـرمنی دسامبر 2008
www.jawananebedaar.nl
|