|
سروده يی از، انجنير حفيظ حازم، خورشید مرده بود
در آستانهء فصلِ سرد، که هجوم اندوه میبارید و در کوچه ها باد می آمد من، به تو می اندیشیدم و دختران نابالغ که از هم خواب شدن با ذلیل مردان آتش را ترجیح میدادند، من، به تو می اندیشیدم. وقتی، آسیاب بادی میچرخید و خوشه های گندم در مزرعه، سر بالا میکردند، من به تو می اندیشیدم. آن گاه که مادر چادرنمازش را هموار میکرد و دعای قنوت میخواند و با خدایش راز و نیاز داشت، من به تو می اندیشیدم. در تمام امتداد تاریکی، که شب بیقراری میکرد و محشری بود از بینوری، من به تو می اندیشیدم. شاید، هنوز اول شب بود و من در انتظار روشنایی وقتی به من گفتند، خورشید مرده. . . و من به تو می اندیشیدم به تو. . .
انجنیر حفیظ الله حازم
www.jawananebedaar.nl
|