جوانان بیدار

 

گفت و شنودِ فضل الرحيم رحيم، خبرنگارِ آزاد،

با

پروين پژواک، دُکتورس، شاعر و داستان نويسِ فرهيختهء سرزمينِ ما مقيمِ کانادا

 

داکتر پروین پژواک، در سال 1967م. در شهر باستانی کابل پایتخت افغانستان به دنیا آمده و از انستیتوت طب ابوعلی سینای بلخی، فارغ التحصیل گشته است. شعله ور شدن جنگ در داخل شهر کابل پس از پیروزی مجاهدین، باعث گشت تا پروین، با خانواده اش در سال 1992م. به پشاور بکوچد. در سال 1994 او با همسرِ هنرمندش همایون هژبر شینواری و فرزندان شان به کانادا آمد. پروین پژواک، اینک به صورت همه وقت در دفتر "انجمن زنان افغان" در شهر میسس آگا، کار میکند. پروین پژواک یگانه قلم به دست زن افغان است که بیشتر از سه اثر چاپ شده دارد. آثار چاپ شدهء او از این قرار اند:

"دریا در شبنم" مجموعهء شعرهای کوتاه عاشقانه، سال 2000 میلادی، چاپ پشاور؛

ترجمهء پشتو اشعار "دریا در شبنم" توسط شاعر جوان اجمل اند به پایان رسیده است و در افغانستان آمادهء چاپ میباشد.

"نگینه و ستاره"  مجموعهء داستان کوتاه، سال 2001 میلادی، چاپ کانادا؛

"مرگ خورشید"، مجموعهء شعرهای میهنی، سال 2002 میلادی، چاپ کانادا؛

"سلام مرجان" رُمان، سال 2003 میلادی، چاپ کانادا.

ترجمهء پشتو این رُمان توسط خانم شریفه ساپی در کابل به چاپ رسیده است. همچنان ترجمهء پشتو آن توسط محترم سید رحمان شینواری ، در کانادا آماده چاپ می باشد.  ترجمهء سویدنی ، این اثر را ظاهر افشار، انجام داده است.  ترجمهء فرانسوی این رمان سال گذشته توسط خانم مهری هاشم در فرانسه به پایان رسیده و ترجمه انگلیسی این اثر در سال جاری به همت محترم شهباز احسانی در کانادا صورت گرفته است.

"گنج دری" کتاب آموزش الفبای دری به طریق سرگرمی، سال 2004، چاپ کانادا؛

"ماجراهای آرش" رُمان برای اطفال و نوجوانان، سال 2006 میلادی، چاپ افغانستان؛

"پرنده باش" مجموعهء اشعار برای اطفال به صورت مصور، سال 2007 میلادی، چاپ افغانستان.

تازه ترین کتابهای که زیر چاپ اند، ترجمهء دری و پشتو سلسله کتابهای ادریس شاه نویسندهء فقید افغان در امریکا است که کار برگردان و تنظیم کتاب را به صورت مشترک پروین و همسرش هژبر شینواری انجام داده اند و اولین کتاب آن "شیری که چهرهء خود را در آب دید" از سوی "انتشارات بوستون" در افغانستان به چاپ رسیده و میان شاگردان مکاتب توزیع گردیده است.

برعلاوه کتابهای چاپ شده، پروین پژواک دارای چندین اثر ادبی میباشد، که از طریق انتشارات انترنيتی به نشر رسیده اند. از جمله رُمان "آبشار نسترن" که ترجمهء فرانسه يی آن دو سال قبل به همت خانم مهری هاشم در فرانسه به پایان رسیده است.

برگردان "سلام مرجان" به همت محترم شهباز احسانی اولین اثر پروین پژواک میباشد که به زبان انگلیسی به چاپ میرسد.

آثار آمادهء چاپ عبارت اند از:

"تو از چشم من" مجموعهء شعرهای عاشقانه؛

"ابر، باران، دریا" مجموعهء نثرهای عرفانی؛

مجموعهء شعر به دری و انگلیسی The Tree and Me؛

"زیر آسمان کبود"  مجموعهء قصه ها برای اطفال؛

"قصه های دریا" مجموعهء داستانها برای اطفال؛

"گل اکاسی" مجموعهء داستان کوتاه برای نوجوانان و جوانان؛

"گهوارهء کاغذی" مجموعهء داستانهای کوتاه؛

"پر عقاب" یا شاید "زمانی برای برای زنده گی، زمانی برای مرگ" رُمان.

 

توجه تو خوانندهء صاحب دل را به متن این گفت و شنود معطوف میدارم.

اولین جرقه های شعری در شما چگونه به وجود آمد؟

پاسخ این پرسش نزد خداییست که مرا با این سرشت آفریده است. من از روزی که به خاطر دارم، دوست داشته ام. انسانها را و طبیعت را بیحد دوست داشته ام. هنگامی که هنوز در صنوف ابتدایی مکتب بودم، در راه رفت و برگشت خود، درختان سر راه را در آغوش میگرفتم. آن درختان چنار کهن با آن تنه های تنومند که دستان من هنگام در آغوش گرفتن شان از دو سو به هم دیگر نمیرسید، هنگام برگریزان برگهای رنگارنگ خود را به من هدیه میکردند تا در میان ورقه های کتابچه ام به عنوان یادگار حفظ کنم. من با پرنده ها دوست بودم، من با مورچه ها دوست بودم، من با ماهیها دوست بودم، آیا همین را میتوان سرشت شاعرانه و جرقه های شعری نامید؟ نمیدانم!

اولین شعری که سرودید را به خاطر دارید؟

اولین نوشته ام که به نام شعر نزد من تاریخ خورده است، شعر بلند "مرگ خورشید" است. در آن هنگام من چهارده سال داشتم. این شعر در روزی سرد و غمگین در من انفجار کرد و سر تا پا به یکدم نوشته شد. آن شعر داغ لحظه های دلهره آور جنگ بود بر روان نوجوان من. هم چون ضربه های سخت ژاله بر جوانهء برگ.

شما در جستجوی چه چیزی هستید در شعر؟

در جستجوی خودم. یعنی در جستجوی همه چیز و هیچ چیز.

به نظر شما شعر باید پیام خاصی داشته باشد؟

شعر چون تصویربرداری از یک لحظه است، عاطفه يی، اندیشه يی، حادثه يی. . . این تصویر میتواند شفاف یا کدر، سیاه و سفید یا رنگی، چند کلمه و یا چندین کلمه باشد. به نظر من این تصاویر حتی اگر به ظاهر چون دانه های برف هم شکل به نظر آید، برای هر شخص میتواند برانگیزندهء احساس و اندیشهء تازه، یا پیام و خاطره يی ویژه باشد. بناً هر شعر خواهی نخواهی دارای پیام خاص است. همان گونه که اگر ریزه های برف را بزرگ کنیم، متوجه میشویم هر کریستال برف دارای شکلی خاص و تکرار ناشدنی میباشد.

میگویند: "ارزش یک شعر هنری در آن است که خواننده خود تفکر نماید و از مسیر اندیشهء خویش راهی به سوی محتوا و پیام شعر باز نماید؛ که کاربرد استعاره ها، سمبولها، تشبیه ها، و ترکیبهای بدیع موجب اساسی آن به شمار می آید." آیا شما به همین شیوه شعر میسرايید و یا کار شما شکلی دیگریست؟

شعرهای من اغلب بسیار ساده اند. با این همه هر خواننده به پندار خود میتواند، برداشتی از آن داشته باشد. مثلاً در شعر:

زمستان

هر صبح که از خواب بر میخیزم،

بر شیشهء یخ گرفته

با سرانگشتان گرمم

نام ترا مینویسم

و از لابلای آن به بیرون مینگرم:

که کی بهار می آید؟

 

اولین تصویری را که این شعر میدهد، برای همهء ما بسیار آشناست. ما همه در وطن خویش با شیشه های نقش و نگار یافتهء پنجره ها از اثر سرمای زمستان آشنا هستیم. منتهی کلمهء "زمستان" در آغاز و "بهار" در اخیر شعر به خواننده اجازه میدهد تا بنا بر اندیشه و احساس خود از آن تعبیری داشته باشد. هنگامی که من این شعر را سرودم، شاید منظورم از "زمستان" جنگ بود و "بهار" صلح؟ شاید منظورم از "زمستان" اسارت بود و "بهار" آزادی؟ شاید منظورم از "زمستان" هجران بود و "بهار" دیدار؟ شاید منظورم از "زمستان" مرگ بود و "بهار" آغاز زنده گی دوباره؟ شاید هم صاف و ساده از سرما به جان آمده بودم و منظورم از "زمستان" زمستان بود و از "بهار" بهار. . . .

شعرهای مجموعهء شعری "دریا در شبنم" من بیشتر به همین شیوه اند. من به شگفتی اندر میشوم هنگامی که گاه یکی از کسانی که لطف میکند و در مورد آن می نویسد، تعبیری از شعر میدهد که حتی به ذهن من نیز نگذشته است. به تازه گی محترم ثنا نیکپی پژوهشی داشته اند همه جانبه در این مورد تحت عنوان "شنا در دریای شبنم". به طور مثال ایشان شعر "همه خوبیها در دست تو" را چنین تعبیر کرده اند:

کرکتر سرودهء "همه خوبیها در دست توست"، دختریست که دست پسری به سویش دراز شده و او همه خوبیها یعنی عشق را در دست او دیده است.  لبخند پسر به شکفتن گل تشبیه شده است. زمانی که او سوی دختر دیده، گویا جهان به درخشش آمده است. این درخشش تنها در ذهن دختر است، که در حال رسیدن به عشق و توصل به عاشقش میباشد.

واضح است، که بعد از دست درازی، لبخند، شکفتن گلها و درخشیدن  جهان، "فصل درو" افادهء وصلت و عشقبازی را میدهد.

بخش اول این شعر به حرکات مرد عاشق می آید، زیرا غرور زنانه ایجاب نمیکند که معاشقه را از دست درازی شروع کند، به او باید دست درازی شود.  ولی تشبیه لبخند به شگفتن گلها، زیادتر زنانه است.  زیباست اگر دختری لبخند عاشقش را به شگفتن گل به استعاره بگیرد.  چشم بخیل کور. شعر با نتیجهء بسیاز زیبا و مطلوب یعنی"فصل درو" ختم میشود.

 

همه خوبیها در دست تو

دستت را سوی من دراز کردی

همهء خوبیها در دستت نهفته بود

لبخند زدی

همهء گلها شگفتند

سوی من دیدی

همهء جهان درخشیدن گرفت

اوه،

ای سخاوت فصلهای درو

از پیش من مرو.

 

منظور من از "دست دراز کردن" در این شعر صاف و ساده دست دادن و یا دست بلند کردن به عنوان سلام علیکی بوده است، نی "دست درازی". اصلاً در آن سن و شرایطی که من بودم، عشق فزیکی برایم نمیتوانست مطرح باشد.

ولی ببینید، که همین شعر ساده توانسته است، که تصویری دگرگونه به خواننده يی چون محترم ثنا نیکپی بدهد. وقتی من این شعر را دوباره خوانی میکنم، میبینم که ایشان حق داشته اند و شعر میتواند چنان تعبیری را نیز به دست دهد. من با این موضوع نی تنها مخالفت یا ممانعتی ندارم، بل که زیبایی هنر را در همین دید رنگارنگ مردم به آن میدانم.

شما در سرایش شعر به چه چیزی بیشتر توجه دارید " به اندیشه، تخیل، عاطقه، تصویرپردازی، شکل، پیام، زبان، ترکیبهای تازه، واژه ها و یا چیزهای دیگر؟

حقیقت این است که من هنگام سرایش شعر به هیچ کدام این ها توجه ندارم! اگر داشته باشم، این شعر سروده نی، بل که نوشته میشود. با این همه، همهء آنچه که شما در بالا ذکر کرده اید، برای من مهم است.

برای بیان یک شعر چه حالتهايی باید رخ دهد تا اشعار به ذهن جاری شود ؟

از کوزه نمی نمی تراود، اگر در آن آبی نباشد. در کنار لبریز بودن، گوش سپردن به موسیقی و قدم زدن در هوای بارانی برایم الهام برانگیز بوده است.

آیا موجودیت خط قرمز که مجال بیان بعضی اندیشه های انسانی را از آدمهای جامعهء ما سلب نموده، بر کار و پرداختهای شعری شما هم اثر داشته و یا دارد؟

هنگام سرایش شعر نی؛ ولی، هنگام نوشتن داستان بلی.

آیا شما به عنوان شاعر گاهی مجبور به خود سانسوری شده اید؛ اگر شده اید علت آن چی بوده؟

من بیشتر در زنده گی روزمره مجبور به خود سانسوری هستم تا در نوشتن. با آن چشمی که من به زنده گی میبینم و میخواهم زیست کنم. هر چند بسیار ساده ولی غیرِمعمول است.

پس در حقیقت نوشتن پنجره هاييست، که من از طریق آن ها نفس میکشم و آزادانه از دوست داشتن و خندیدن و گریستن و دویدن و فرستادن سلام به ستاره ها سخن میگویم.

اگر قرار باشد روزی، دیگر شعر نسرایيد چه خواهید کرد؟

من به همان روز رسیده ام. میتوان برای همیشه طبیعت شاعرانه داشت، ولی نمیتوان برای همیشه جرقه های شعری را حفظ نمود. در بهار نوجوانی و جوانی من شب و روز جاری بودم. شعر چون باران در من میبارید. همزمان نثرهای کوتاه ادبی در من جوانه زد. آهسته آهسته نوشتن داستان کوتاه در من شگفت. اینک اندیشه ام در قالب رُمان بهتر میوه میدهد.

به نظر شما شعر چی جایگاه در جامعهء ما دارد؟

جایگاه شعر به شیوهء کلاسیک در جامعهء ما جا افتاده و محترم است. شعر به اوزان نیمایی نیز میرود که جای خود را بیابد. برای معرفی و قبول شعر بی وزن باید کار کرد.

تأثیرگذاری شعر بر رشد ادبیات و زبان، نظر شما در این زمینه چیست؟

شعر تأثیری شگفت بر رشد زبان دارد. همان گونه که کلمه ها نفس شعر اند، شعر نیز تپش قلب کلمه ها به شمار می آید. تأثیر شعر بر رشد ادبیات شعری ما مثبت است، ولی همین ارجگذاری و توجه بسیار به شعر باعث شده است تا تأثیر آن بر رشد ادبیات نثری ما منفی باشد.

اگر روزی کسی بگوید که متقدمان شعر همه معنايی موجود را گفته اند و ما دیگر حرفی برای گفتن نداریم پاسخ شما در زمینه چیست؟

کریستالهای برف را از یاد نبرید.

شما به غیر از برنامه های فرهنگی تان شغل دیگری هم دارید؟

نهایت خوشحالم از این که در این جا در کانادا افتخار همکاری با انسانی فداکار، مهربان و با پشتکار را به اسم خانم آدینه نیازی دارم که بنیانگذار "انجمن زنان افغان" میباشد. من هفتسال به صورت افتخاری جز گروه تحریریه و مشاورهء انجمن بودم. اینک دوسال میشود که به صورت رسمی و همه وقت در انجمن کار میکنم. وظیفهء ما کمک به مهاجرین تازه وارد به کشور کانادا میباشد. برای معلومات بیشتر در مورد این انجمن میتوانید به آدرس وب سایت آن مراجعه کنید:

www.afghanwomen.org

یک تعداد از سروده ها بر دل سرایندهء آن جایگاه خاصی دارد، اگر ممکن باشد همان سروده های تان را به عنوان نمونهء از اشعار تان در این جا بنوسید؟

من انتخاب نمودن میان آثار و فرزندان خویش را دوست ندارم. آن ها همه خوب یا بد از من هستند و من دوست شان دارم. چون در این اواخر کمتر شعر در من جرقه میزند، چند تا از تازه ترینها را برای تان مینویسم. اولینش تجربه يی تلخ بود در راه. به خاطر آن تا حال خود را ملامت میکنم. هر چند نمیتوان نویسنده را همراه با نوشته اش سنجاق کرد، ولی از آن جا که این بار چانس آن را دارم که خود را سنجاق کنم، توضیح کوتاه و مختصری میدهم که در این جا در فصل بهار و پاییز معمولاً بعد از باران حلزونها به روی زمین میبرایند. اکثر این حلزونهای کوچک صدف دارند که در حکم پوششی محافظتی برای ایشان به شمار میرود. ولی افسوس نی همیشه.

حادثه يی در راه

بوی باران

بوی سبزه

در کوره راه تر

ناگاه سرزده

ترق

زیر گام من شکست

                    حلزون!

تن ها

من خود را تنها، بسیار تنها

من خود را تنهای تنها احساس میکنم

من  تن   خود را جدا از  ها  احساس میکنم

من متن تن تنهای یک تن خود را

وطن خود را. . .

 

پروانه

 

پروانه پر  واز  میکند

                       پرواز میکند

پروانه پروا نه میکند

                       از فضای باز

 

کرمک

پیله را ندر

به آسمان مپر،

                 دیوانه میشوی. . .

کرمک

پیله را درید

پر پر زنان پرید

                   پروانه  شد!

خانم داکتر پروین پژواک، از این که به پرسشهایم پاسخ گفتید از شما یک دنیا تشکر

در این لنیک میتوانید بیشتر با کارهای پروین پژواک و هژبر شینواری آشنا شوید.

www.hozhaber.com

فضل الرحیم رحیم خبرنگار آزاد

 

www.jawananebedaar.nl