|
مبارزهء طبقاتی در سطح جهان
"وینست ناوارو Vincent Navarro" مانتلی ریویو، سپتامبر 2006م.
ترجمهء پيام، نيولیبرالیزم به مثابهء یک عمل طبقاتی یکی از نشانه های بارز عصرِما، سلطهء نيولیبرالیزم در کشورهای از لحاظ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی پیشرفتهء سرمایه داری و نهادهای بین المللی تحت نفوذ آن ها (صندوق بین المللی پول، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی) و سازمانهای تخصصی سازمان ملل نظیر سازمان بهداشت جهانی، سازمان غذا و کشاورزی و صندوق بین المللی کودکان (UNICEF) است. نيولیبرالیزم که در امریکا در زمان حکومت کارتر، رسماً آغاز شد و نفوذ خود را در سرتاسر حکومت ریگان و در بریتانیا در عصر حکومت تاچر گسترش داد، به یک ایديالوژی جهانشمول تبدیل شد. نيولیبرالیزم به یک تيوری (و نی لزوماً یک عمل) مبتنيست که مشخصات کُلی آن به قرار زیر است:
1. دولت (یا آنچه که به غلط در عُرف "حکومت" خوانده ميشود) باید دخالت خود در فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی را کاهش دهد. 2. هرگونه قید و بند بر بازارهای کار و مالی به خاطر آزادکردن فوق العادهء خلاق بازار باید برداشته شود. 3. تجارت و سرمایه گذاری باید با از میان برداشتن مرزها و موانع برای تحرک کامل کار، سرمایه، کالاها و خدمات، برانگیخته شود. بر اساس نظر مؤلفان نيولیبرال، پيگیری این اصول در سطح جهانی به تکامل فرآیند "جدیدی" منجر شده است: گلوبالیزاسیون فعالیت اقتصادیِ که دورانی از رشد فوق العاده اقتصادی در سطح جهانی را به وجود آورده با عصر جدیدی از پیشرفت اجتماعی همراه بوده است. ميگویند که برای اولین بار در طول تاریخ ما شاهد اقتصاد جهانی هستیم که در آن دولتها قدرت خود را از دست ميدهند و بازاری جهانی که در بطن شرکتهای عظیم چند ملیتی (که واحدهای اصلی فعالیت اقتصادی در جهان امروز اند) تمرکز یافته است، جانشین این دولتها ميشوند. در این جشن و پایکوبی فرآیند گلوبالیزاسیون، بخشهایی از چپ نیز شرکت دارند. "مایکل هارت" Michael Hardt و آنتونیونگری Antonio Negri در کتاب معروف «امپراتوری» خود (Harvard University Press, 2000) که نقل قولهای فراوانی هم از آن ميشود، خلاقیت عظیم آنچه را که آنان عصر جدید سرمایه داری مينامند، خوش آمد ميگویند. آن ها بر آن اند که این دوران جدید با ساختارهای کهنه و منسوخ شدهء دولت فاصله ميگیرد و نظم جدید جهانی را به وجود می آورد که آن را نظام امپریالیستی مينامند. آن ها سپس به این اصل ميرسند که این نظم جدید بدون هرگونه سلطهء دولتی و یا هژمونیک- حفظ شده و ادامه مييابد- و مينویسند: «ميخواهیم تأکید کنیم که استقرار امپراتوری، گام مثبتی به سوی حذف فعالیتهای نوستالوژیک مبتنی بر ساختارهای پیشین قدرت است. ما هرگونه استراتيژی سیاسی نظیر احیای ملت– دولت به خاطر حمایت از مردم در تقابل با سرمایهء جهانروا را که قصدش بازگشت به موقعیتهای گذشته باشد، رد ميکنیم. ما بر این باوریم که نظم جدید امپریالیستی از سیستم پیشین بهتر است و این را به همان مفهومی در نظر داریم که مارکس اعتقاد داشت که سرمایه داری یک شیوهء تولید است که بر شیوهء پیشین خود که جایگزین آن شده است، برتری دارد. این نقطهء نظر مارکس، به درستی بر خوارشمردن سلطه گرایی و هیرارشی سفت و سختی که جامعهء پیش از سرمایه داری گرفتار آن بود و شناخت نیروی بالقوه عظیمی که سرمایه داری برای آزادسازی داشت، مبتنی بود». گلوبالیزاسیون (به معنای جهانی شدن فعالیت اقتصادی بر اساس اصول نيولیبرال) از نظر "هارت و نگری" به سیستمِ جهانی بدل ميشود که فعالیتی جهانی را برمی انگیزد که بدون هرگونه هدایت دولتی برای سازماندهی کردن عمل ميکند. چنین نظر ستایش آمیز و چاپلوسانه يی از گلوبالیزاسیون و نيولیبرالیزم، ميتواند توضیح دهندهء نگاه مثبت "امیلی ایکین Emily Eakin" یکی از بررسی کننده گان کتاب در نیویارک تایمز و دیگر منتقدان چنین نشریاتی از کتاب امپراتوری باشد که عموماً نظر خوشی نسبت به نویسنده گانی که مواضع تيوریکِ شان را مارکسیستی میدانند، ندارند. در واقع "ایکین" "امپراتوری" را چارچوب تيوری يی ميداند که جهان نیاز به درک واقعیت آن دارد. "هارت و نگری"، همراه با دیگر نویسنده گان نيولیبرال، برای گسترش گلوبالیزاسیون هورا ميکشند. اما دیگر نویسنده گان چپ برای این گسترش بیشتر نوحه سر ميدهند تا ابراز شادمانی، زیرا گلوبالیزاسیون را علت اصلی نابرابری و فقر فزایندهء جهان ميدانند. بسیار مهم است تأکید کنیم که هرچند نویسنده گانی از این دست نظیر مثلاً "سوزان جورج Susan George" و "اریک هابس بام Eric Hobsbawn"، گلوبالیزاسیون را خوش نميدارند و تفکر نيولیبرال را مورد انتقاد قرار ميدهند، اما همچنان با نویسنده گان نيولیبرال در مورد فرضیهء اساسی نيولیبرال (که دولتها در چنین نظام جهانی، قدرت خود را از دست میدهند و شرکتهای چندملیتی جایگزین آن ها ميشوند)، همراه اند. تضاد بین تيوری و عمل، بگذارید در ابتدا روشن کنیم که تيوری نيولیبرال یک چیز است و عمل آن چیزی کاملاً متفاوت. اغلب اعضای "سازمان همکاريهای اقتصادی و توسعه (OECD) (به انضمام حکومت فدرال امریکا)، در طول سی سال گذشته شاهد افزایش چشمگیری در دخالتها و هزینه های عمومی دولتهای متبوع خود بوده اند. زمانی که بورسیه يی در زمینهء سیاستهای عمومی داشتم و در این زمینه به مطالعهء ماهیت دخالتهای دولت در بسیاری از نقاط جهان پرداختم، با قاطعیت به این نتیجه رسیدم که دخالتهای دولت در غالب کشورهای پیشرفتهء جهان سرمایه داری افزایش یافته است. حتی در ایالات متحده، نيولیبرالیزم ریگن به کاهش هزینه های عمومی فدرال منجر نشد. هزینه های عمومی فدرال در دوران حکومت او به خاطر افزایش فوق العادهء هزینه های نظامی (از 9/4 به 1/6 در حد تولید ناخالص داخلی) از 6/21 به 23 درصد تولید ناخالص داخلی رسید. این رشد در هزینه های عمومی از طریق افزایش کسر بودجه فدرال و بالابردن مالیات تأمین شد. اما ریگن که به ريیس جمهور "ضد مالیات" معروف شده بود، در عمل مالیات را برای تعداد بیشتری از مردم کشور بیش از هر ريیس جمهور دیگری (در زمان صلح) در تاریخ امریکا افزایش داد. و این افزایش را نه تنها در یک مرحله، بل که در دو مرحله (در 1982 و 1983) به اجرا درآورد. در مانور نشاندادن قدرت طبقاتی، مالیات را برای 20 درصد جمعیت با بالاترین درآمدها شدیداً کاهش و مالیات بقیهء مردم (یعنی کم درآمدها را) شدیداً افزایش داد. بنابراین به هیچ وجه درست نیست که بگوييم ریگن، نقش دولت در امریکا را با کاهش هزینه های بخش عمومی و پايين آوردن مالیات، کوچکتر کرده است. آنچه که ریگن (و کارتر پیش از وی) انجام داد، تغییر اساسی ماهیت دخالت دولت به نحوی بود که طبقات بالایی جامعه و گروههای اقتصادی (نظیر شرکتهای وابسته به صنایع نظامی) که منابع مالی تبلیغات انتخاباتی اش را تأمین کردند، از آن بهره مند شدند. پس در واقع سیاست ریگن سیاست طبقاتی بود که به زیان اکثریت طبقه کارگر تمام شد. ریگن به شدت ضد کارگر بود و هزینه های رفاه اجتماعی را در سطح بيسابقه يی کاهش داد. نیاز به تأکید نیست که بگوييم سیاستهای ریگان به هیچ وجه نيولیبرال نبودند: سیاست وی را بیشتر ميتوان کینزی نامید، یعنی هزینه های هنگفت عمومی و کسر بودجهء شدید فدرال. همچنین، دولت فدرال فعالانه در توسعهء صنعتی کشور (عمدتاً و نی به طور انحصاری از طریق وزارت دفاع) دخالت نمود. همان گونه که "گاسپر واینبرگرGasper Weinberger" وزیر دفاع حکومت ریگان اشاره کرد (در پاسخ به انتقاد دموکراتها مبنی بر بی توجهی به بخش صنعت)، "حکومت ما، حکومتيست که سیاست صنعتی گسترده تری را از هرکجا در جهان غرب دنبال کرده است". (واشنگتن پست، 12 جولای 1983). او کاملاً درست ميگفت. هیچ حکومت غربی دیگری، چنین سیاست صنعتی وسیع و گسترده يی را نداشت. در واقع، دولت فدرال امریکا، مداخله گرترین دولت غربيست. شواهد علمی بسیار قوی وجود دارد که نشان میدهد ایالات متحدهء امریکا جامعه يی نيولیبرال (آن گونه که عموماً ادعا ميشود) نیست و دولت امریکا نقش کلیدی خود را در توسعهء اقتصاد ملی و تولید و توزیع کالاها و خدماتی که توسط شرکتهای بزرگ چندملیتی امریکا انجام ميشود، کاهش نداده است. این شواهد تجربی نشان میدهند که دخالت دولت فدرال (در قلمروهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و امنیتی) در طول سی سال گذشته افزایش یافته است. برای مثال، در قلمرو اقتصادی، سیاست حمایتی کاهش نیافته. این دخالت با سوبسایديهای هنگفت به بخشهای کشاورزی، نظامی، هواپیما سازی و بیوپزشکی، بیشتر و بیشتر شده است. در زمینه های اجتماعی، دخالتهای دولت برای تضعیف حقوق اجتماعی (و به ویژه حقوق کارگری) به نحو فوق العاده يی (نی فقط در حکومت ریگان، بل که در حکومت بوش پدر، کلینتون و بوش پسر) افزایش یافته و نظارت و کنترول حقوق شهروندی، افزایشی استثنايی یافته است. در نتیجه، دخالت حکومت فدرال در ایالات متحده کاهش نیافته، اما از سوی دیگر خصلتی کاملاً طبقاتی در طی سی سال گذشته به خود گرفته است. داستانهای نيولیبرال در مورد کاهش نقش دولت در زنده گی مردم به هیچ وجه با حقایق جور در نمی آید. در واقع آن گونه که "جان ویلیامسون"، یکی از معماران فکری نيولیبرال عنوان کرده: «ما باید درک کنیم که آنچه که ایالات متحده در خارج مُبلغ آن است، همان چیزی نیست که در داخل دنبال ميکند». بهتر از این نميشد گفت. به عبارت دیگر، اگر ميخواهید سیاست عمومی ایالات متحده را درک کنید، به آنچه که انجام ميدهد نگاه کنید و نی آنچه که ميگوید. همین داستان در مورد اکثر کشورهای پیشرفتهء سرمایه داری هم صدق ميکند. دولتهای شان مداخله گرتر شده اند. اندازهء دولت (که با صرف هزینه های عمومی سرانه سنجیده ميشود)، در اغلب این کشورها بزرگتر شده است. شواهد تجربی در این مورد بسیار قويست. آنچه که در واقع روی میدهد، کوچکتر شدن دولت نیست، بل که تغییر در ماهیت دخالت دولت است که خصلت طبقاتی آن را مستحکمتر ميکند. خرابتر شدن وضعیت اقتصادی و اجتماعی جهان، برخلاف اصول نيولیبرال، سیاست عمومی آن در رسیدن به اهداف اعلام شده اش، شدیداً ناموفق بوده است.
جدول شماره 1، رشد اقتصادی 2000 – 1960
اگر دورهء 2000- 1980 (زمانی که نيولیبرالیزم در اوج مطرح کردن خود بود) را با دورهء بلافاصله پیش از آن یعنی 1980 – 1960 مقایسه کنیم، به ساده گی در مييابیم که دورهء 2000- 1980 در بسیاری از کشورهای پیشرفته و در حال توسعهء سرمایه داری بسیار ناموفق تر از دورهء پیشین خود عمل کرده است. همان گونه که جدول شماره 1 نشان ميدهد، نرخ رشد سالانه و نرخ رشد سرانه در تمامی کشورهای در حال توسعه (به استثنای چین) در دورهء 1980 – 1960 بسیار بیشتر از (5/5 و 2/3 درصد) از دورهء 2000 – 1980 (6/2 7/0 درصد) بوده است. "مارک وایزبرت Mark Weisbrot"، "دین بیکر Dean Baker" و "دیوید رزنیک David Rosnick" با آمار و ارقام نشان داده اند که شاخصهای بهبود کیفیت زنده گی و رفاه اجتماعی (نرخ مرگ و میر کودکان، نرخ ثبت نام در مدارس، طول عمر متوسط و . . .) در دورهء 1980 – 1960 سریعتر از دورهء 2000-1980 (با مقایسهء کشورها در همان سطح توسعه که در اولین سال هر دوره بوده اند) بوده است. و همان گونه که جدول شماره 2 نشان میدهد، نرخ سالانهء رشد اقتصادی سرانه در کشورهای پیشرفتهء سرمایه داری در دورهء 99 -1981 کمتر از دورهء 80 – 1961 بوده است. جدول شماره 2 الف- نرخ متوسط رشد اقتصادی سرانه در کشورهای پیشرفتهء در حال توسعه:
ب- رشد نابرابری های درآمدی، 1998- 1980 (به استثنای چین):
اما آنچه لازم است بر آن تأکید شود، آن است که به خاطر افزایش بیشتر رشد اقتصادی سرانه در کشورهای پیشرفته نسبت به کشورهای در حال توسعه (به استثنای چین) تفاوت نرخ رشد سرانه بین این کشورها فاجعه آمیز بوده است (جدول 2). این بدین معناست که در عمل، نابرابری درآمد نی فقط بین این دوگروه از کشورها، بل که در داخل خود این کشورها نیز افزایش چشمگیری یافته است. با توجه به این دونوع نابرابری (بین و داخل کشورها)، همان گونه که "برانکو میلانویچ،" با آمار و ارقام نشان داده، دریافتیم که 1 درصد از جمعیت جهان، 57 درصد از کُل درآمد جهان را داراست و تفاوت درآمد بین بالاييها و پایینيها از 78 به 114 برابر رسیده است. همچنین باید تأکید کنیم که گرچه فقر در سطح جهانی و بین کشورهایی که سیاستهای عمومی نيولیبرال را دنبال ميکنند، افزایش یافته، اما بدین معنی نیست که ثروتمندان در درون هرکشور (به انضمام کشورهای درحال توسعه) فقیرتر شده باشند. برعکس، ثروتمندان، فاصلهء خود را با غیرثروتمندان بیشتر و بیشتر کرده اند و نابرابری طبقاتی در غالب کشورهای سرمایه داری بیشتر شده است. نيولیبرالیزم به مثابهء عملِ طبقاتی: زمینه های نابرابری، در هریک از این کشورها، در نتیجهء دخالت دولت، درآمد اقشار بالایی جامعه شدیداً بالا رفته است. در نتیجه، لازم است تا در این جا به برخی از مقوله ها و مفاهیمی که توسط بخش وسیعی از چپ از اعتبار افتاده تلقی ميشود، بپردازیم: ساخت طبقاتی، قدرت طبقاتی، مبارزهء طبقاتی و تأثیر آن ها بر دولت. این مقوله های علمی هنوز هم برای درک آنچه که در هریک از کشورها ميگذرد، از اهمیت کلیدی برخوردار است. ابتدا باید روشن کنیم که یک مفهوم علمی ميتواند قدیمی باشد، اما هم چنان اعتبار خود را حفظ کرده باشد. "قدیمی" و "عهد عتیقی" دو مفهوم متفاوت اند. قانون جاذبه، قدیميست. اما منسوخ نشده است. اگر کسی به این قانون شک دارد، ميتواند خود را از طبقهء دهم یک ساختمان به پايین بیندازد تا صحت این قانون برایش ثابت شود. این دیدگاه وجود دارد که برخی از طیف چپ با نادیده انگاشتن مفاهیم علمی نظیر طبقه و مبارزهء طبقاتی، با این بهانهء ساده که این ها مفاهیم کهنه شده يی هستند، دست به خودکشی بزنند. بدون به رسمیت شناختن وجود طبقات و اتحاد طبقاتی که در سطح جهان بین طبقات مسلط کشورهای پیشرفته سرمایه داری و همچنین کشورهای در حال توسعهء جهان، برقرار است، نميتوان به درک جهان رسید (از عراق گرفته تا رد قانون اساسی اتحادیهء اروپا). نيولیبرالیزم، ایديالوژی و عمل طبقات مسلط کشورهای پیشرفته و در حال توسعهء جهان است. اما پیش از آنکه جلوتر برویم، بگذارید ابتدا به وضعیت در هریک از این کشورها بپردازیم. ایديالوژی نيولیبرال، واکنش طبقات مسلط به دستاوردهای قابل ملاحظهء طبقه های کارگر و دهقان در فاصلهء بین پایان جنگ دوم جهانی و اواسط دههء هفتاد بود. نابرابری عظیمی که از آن پس به وجود آمده، نتیجهء مستقیم رشد درآمد طبقات مسلط است که خود یکی از نتایج سیاستهای با منشأ طبقاتی نيولیبرال را تشکیل ميدهد. سیاستهای نظیر: الف- برداشتن هرگونه قید و بند از بازار کار و حرکت آن. ب- بی مرزی در بازار سرمایه که به نفع سرمایهء مالی که بخش هژمونیک سرمایه را در دورهء 2005-1980 تشکیل ميدهد، تمام شده. ج- برداشتن مرزها و موانع بر سر راه کالاها و خدمات به نفع اقشار پُرمصرف و به زیان طبقهء کارگر انجامیده. د- خصوصی سازی خدمات عمومی که به نفع 20 درصد از ثروتمندترین اقشار جامعه و به زیان رفاه اجتماعی طبقهء کارگر که به این خدمات وابسته اند، منجر شده. ذ- گسترش فردگرایی و مصرف گرایی که فرهنگ همبسته گی را مورد هجوم قرار داده. ر- گسترش این گفتمان که بازار تعیین کنندهء همه چیز است، اما در عین حال اتحاد بین شرکتهای فراملیتی و دولتی را که این شرکتها در حوزهء آن عمل ميکنند، پنهان ميکند. ز- تقویت گفتمان ضد دخالت گرایی که در تضاد کامل با افزایش واقعی دخالت دولت برای بیشتر کردن منافع طبقات مسلط و واحدهای اقتصادی (فراملیتيها) که مورد حمایت آن هستند، قرار دارد. هریک از این سیاستهای عمومی جهتدار طبقاتی، نیازمند عمل و یا دخالت دولت هستند که با منافع طبقهء کارگر و زحمتکشان به شدت در تضاد است. «برگرفته از نشريهء پيام فدايی»
www.jawananebedaar.nl
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||