|
ارسالی: غزال اثری: از يوسِتين گُردِر ترجمهء: حسن کامشاد برگرفته: از «دنيای سوفی»، داستانی دربارهء تاريخ فلسفه
اثر «دنيای سوفی، دربردارندهء دانستنيهای سودمندی دربارهء تاريخ فلسفه بوده، مطالعهء آن را به خصوص برای جوانان و دانش آموزان عزيز پيشنهاد مينماييم! * * * انفجارِ بزرگ
* * * * * * ما نيز ذراتی از ستاره گانيم * * *
هيلده کنار پدرش راحت روی نيمکت تاب نشست. نزديک نيمه شب بود. نشستند و پهنهء خليج را نگريستند. چند ستارهء بيرنگ در آسمان روشن چشمک ميزد. موجها آرام به سنگهای زير اسکله ميخورد. پدرش سکوت را شکست. «فکرش را که بکُنی عجيب است که ما در سياره يی بسيار کوچک در جهان کاينات زنده گی ميکنيم.» «بلی. . . » «کرهء زمين تنها يکی از ستاره گان زياديست که دور خورشيد ميگردد. با اين همه زمين يگانه سياره ييست که در آن حيات وجود دارد.» «شايد يگانه سياره در کُل جهان.» «ممکن است. در ضمن امکان هم دارد که جهان کاينات سرشار از حيات باشد. جهان چنان عظيم است که به تصور نميگنجد. فاصله ها آن قدر زياد است که ما آن ها را به دقيقهء- نوری و سال- محاسبه ميکنيم.» «که در واقع چيست؟» «دقيقهء- نوری فاصله ييست که نور در يک دقيقه ميپيمايد. اين راهِ بسيار درازيست، چون سرعت نور «000/300 کيلومتر» در ثانيه است. پس يک دقيقهء- نوری معادل است با «000/300 x 60، يعنی «18 مليون کيلومتر». يک سال نوری ميشود تقريباً ده مليارد کيلومتر.»
«فاصلهء خورشيد با ما چقدر است؟»
«اندکی بيش از هشت دقيقهء – نوری. اشعهء آفتابی که در يک روز گرم تابستانی ماه جون به چهرهء ما ميتابد هشت دقيقه کيهان را درنورديده تا به ما رسيده است.»
«ادامه بده.»
«پلوتون که دورترين سيارهء منظومهء شمسيست، در حدود پنج ساعت- نوری با ما فاصله دارد. وقتی ستاره شناسی با تلسکوپش به پلوتون نگاه ميکند، در واقع چيزی را ميبيند که پنج ساعت پيش آن جا بوده است. يا ميتوان گفت که پنج ساعت طول ميکشد تا تصوير پلوتون به زمين برسد.»
«تجسم اين کمی دشوار است، ولی فکر ميکنم منظورت را ميفهمم.»
«بسيار خوب، هيلده. ولی انسان در روی زمين تازه دارد جهت و جايگاه خود را مييابد. خورشيد ما يکی از «400 مليارد» ستارهء کهکشانيست که آن را راه شيری ميناميم. اين کهکشان شبیه صفحه يی بزرگ است و خورشيد ما در يکی از چندين بازوی مارپيچ آن قرار دارد. در شبهای روشن که به آسمان نگاه ميکنيم، کمربندی پهناور از ستاره ميبينيم که در واقع کانون، راهِ شيريست.»
«و شايد به همين خاطر است که سويدنيها به راه شيری ميگويند {خيابان زمستانی}.»
«فاصلهء ما با نزديکترين ستارهء همسايه در راه شيری چهارسال- نوريست. نگاه کن به آن ستاره در بالای آن جزيره، اين شايد همان ستارهء همسايه باشد. اگر بتوانی تصور کنی که درست در همين لحظه ستاره شناسی در آن جا نشسته دوربين نجومی نيرومند خود را رو به برکلی گردانده است- خانهء ما را آن طور ميبيند که چهارسال پيش بود. پس تو را دختری يازده ساله ميبيند که در تاب نشسته پاهايش را تکان ميدهد.»
«باور نکردنيست.»
«ولی اين تازه نزديکترين ستاره به ماست. مجموع اين کهکشان- که گاه سحابی خوانده ميشود- 000/90 سال- نوری وسعت دارد. يعنی 000/90 سال طول ميکشد تا نور از يک طرف اين کهکشان به طرف ديگرش برسد. وقتی به ستاره يی در راه شيری که 000/50 سال- نوری با خورشيد ما فاصله دارد نگاه ميکنيم، تصويری که ميبينيم متعلق به 000/50 سال پيش است.»
«اين فکر برای مغز کوچک من خيلی بزرگ است.»
«پس تنها راه نگريستن به فضا، پسگرايی در زمان است. ما هيچ وقت نميتوانيم بدانيم که جهان کاينات اکنون در چی حال است. فقط ميتوانيم بفهميم آن موقع چگونه بود. وقتی به ستاره يی که هزاران سال- نوری با ما فاصله دارد نگاه ميکنيم، در حقيقت هزاران سال در تاريخ فضا به عقب برميگرديم.»
«کاملاً غيرقابل درک است.»
«آنچه ما ميبينيم موجهای نوريست که به چشمان مان ميتابد. اين امواج نور مدتی طول ميکشد تا از خلال فضا بگذرد. مثال بارز اين مطلب رعد و برق است. هميشه اول برق را ميبينيم بعد غُرش رعد را ميشنويم. زيرا موجهای نوری تندتر از موجهای صوتی حرکت ميکند. هنگامی که غُرش رعد به گوش ما ميرسد، صدای چيزی را ميشنويم که اندکی پيش اتفاق اُفتاده است. ستاره گان نيز همين گونه اند. وقتی به ستاره يی که هزران سال- نوری از ما دور است مينگريم، داريم {غُرش تندرِ} رويدادی را ميشنويم که در واقع هزاران سال پيش روی داد.»
«بلی. متوجه ام.»
«ولی تا اين جا، فقط دربارهء کهکشان خودمان صحبت کرديم. ستاره شناسان ميگويند حدود «صدمليارد» کهکشان در فضا وجود دارد و هرکدام از اين کهکشانها دارای تقريباً صدمليارد ستاره است. نزديکترين کهکشان به راه شيری ما سحابی آندرومده (Andromeda) خوانده ميشود که دومليون سال- نوری با کهکشان ما فاصله دارد. يعنی دومليون سال طول ميکشد تا نور اين کهکشان به ما برسد. بنا بر اين وقتی به آندرومده در فراز آسمان چشم ميدوزيم داريم به دومليون سال پيش در زمان مينگريم. اگر ستاره شناس همشمندی در اين سحابی ميبود و همين لحظه تلسکوپش را رو به زمين مينمود- نميتوانست ما را ببيند و اگر بخت با او ياری ميکرد، منتها چند تا آدم اوليهء (Neanderthal) صورت پهن ميديد.»
«حيرت انگيز است.»
«دورترين کهکشانهايی که فعلاً ميشناسيم در حدود ده مليارد سال- نوری با ما فاصله دارند. هروقت علايم مخابراتی از اين کهکشانها دريافت ميکنيم، ده مليارد سال در تاريخ جهان به عقب ميرويم. اين در حدود دوبرابر عمر منظومهء شمسی خود ماست.»
«من دارم سرگيچه ميگيرم.»
«با اين که درک اين همه عقبنگری در زمان آسان نيست، ستاره شناسان به کشفی نايل شده اند که تصوير ما از جهان از اين هم بيشتر اهميت دارد.»
«چی؟»
«از قرار معلوم هيچ کهکشانی در فضا در جای خود ثابت نميماند. تمام کهکشانها با سرعتی سرسام آور در فضا از همديگر دور ميشوند و هرچه از ما دورتر باشند، تندتر حرکت ميکنند. پس فاصلهء کهکشانها پيوسته رو به افزايش است.»
«دارم ميکوشم موضوع را در ذهن خود مجسم کنم.»
«اگر بادکنکی داشته باشی و روی آن چند نقطهء سياه بکشی، بعد آن را که باد کردی ميبينی نقطه ها از هم دور ميشوند. همين اتفاق دارد اکنون در جهان کاينات برای کهکشانها می افتد. ميگويند جهان در حال انبساط است.»
«چرا چنين ميشود؟»
«اکثر ستاره شناسان معتقد اند انبساط جهان تنها يک دليل دارد: روزی روزگاری، حدود پانزده مليارد سال پيش، تمام مواد موجود در جهان در محوطهء نسبتاً کوچکی جمع بود. اين مواد چنان غلظت و تراکم داشت که نيروی جاذبه آن ها را به شدت گرم کرد. سرانجام آن قدر داغ و آن قدر تنگ فشرده شدند که منفجر گرديدند. اين را انفجار بزرگ (Big Bang) خوانده اند.»
«تصورش هم موی تن آدم را سيخ ميکند.»
«انفجار بزرگ موجب شد کُليهء مواد موجود در جهان در فضا پراکنده شود و اين مواد که به تدريج سرد شد، ستاره گان و کهکشانها و ماهها و سياره ها را تشکيل داد . . .»
«ولی تو گفتی که جهان هنوز در حال انبساط است؟»
«بلی، علت انبساط جهان دقيقاً همين انفجار ملياردها سال پيش است. جهان شکل هندسی ثابت ندارد. جهان يک اتفاق است. جهان يک انفجار است. کهکشانها هم چنان در جهان با سرعت کلان از هم دور ميشوند.»
«و اين تا ابد ادامه مييابد؟»
«اين يک امکان است. ولی امکان ديگری نيز وجود دارد. يادت است آلبرتو برای سوفی دربارهء دو نيرو صحبت کرد که باعث ميشوند سياره ها پيوسته در مدار خورشيد بمانند؟»
«نيروی جاذبه و نيروی لختی، نه؟»
«بلی، اين در مورد کهکشانها نيز صادق است. يعنی با آنکه جهان رو به انبساط است، نيروی جاذبه در جهت مخالف هم عمل ميکند. روزی، يکی دومليارد سال ديگر، وقتی نيروی انفجار بزرگ رو به کاهش نهاد، نيروی جاذبه شايد اجسام آسمانی را باز همبسته سازد. آن گاه نوعی انفجار معکوس، نوعی انقباض، روی ميدهد. منتها مسافتها آن قدر زياد است که اين عمل به فلمی ميماند که با سرعت کم نمايش داده شود. يا ميتوان آن را تشبیه کرد به موقعی که باد بادکنک در ميرود.»
«يعنی تمام کهکشانها دوباره در هستهء فشرده يی گرد می آيند؟»
«آری، درست فهميده يی. ولی فکر ميکنی بعدش چه ميشود؟»
«لابد انفجار بزرگ ديگری روی ميدهد و جهان باز رفته رفته انبساط مييابد. چون همان قوانين طبيعی در کار است. بدين قرار ستاره ها و کهکشانهای تازه يی به وجود می آيد.»
«درست حدس زدی. ستاره شناسان برای آيندهء جهان دو امکان پيشبينی ميکنند. يا جهان هم چنان تا ابد انبساط مييابد و کهکشانها بيشتر و بيشتر از هم فاصله ميگطرند- يا جهان بار دگر رو به انقباض ميگذارد. وقوع اين يا آن امکان بسته گی دارد به جرم و سنگينی کيهان. اين چيزيست که ستاره شناسان هنوز نميدانند.»
«ولی اگر در نتيجهء جرم ممکن است جهان دوباره انقباض يابد، چه بسا پيش از اين هم بارها منقبض و منبسط شده باشد؟»
«اين نتيجه بديهی به نظر ميرسد. ولی در اين زمينه عقايد مختلف وجود دارد. شايد انبساط و پراکندن جهان چيزيست که فقط همين يک بار روی داد. ولی چنانچه جهان تا ابد هم چنان پياپی منبسط شود، مسألهء اين که ابتدا از کجا آمد بسی بيشتر مطرح ميشود.»
«بلی، آن همه موادی که ناگهان منفجر شد، از کجا آمد؟»
«يک مسيحی، بی ترديد انفجار بزرگ را همان لحظهء آفرينش ميپندارد. کتاب مقدس ميگويد خدا فرمود {بگذار نور بيايد}. برداشتِ {خطی} مسيحيان از تاريخ، که آلبرتو نقل کرد، شايد يادت مانده باشد. مسيحيت، از ديدگاه ايمان خود به آفرينش، تصور جهانِ پيوسته در حال انبساط را ترجيح ميدهد.»
«راستی؟»
«ديد شرقيها از تاريخ {دوری} است. به سخن ديگر، تاريخ همواره تکرار ميشود. در هند، برای مثال، نظريه يی کهن وجود دارد که ميگويد دنيا پی در پی ميپژمرد و دوباره ميشکفد و بدين منوال بين آنچه هنديان روز برهمايی و شب برهمايی مينامند نوسان ميکند. اين انديشه، البته، با نظريهء انبساط و انقباض جهان بسيار جور درمی آيد- يعنی جهان فرايندی دوريست که تا ابد روی ميدهد. تصوير ذهنی من از اين فرايند يک قلب عظيم کيهانيست که ميتپد و ميتپد و ميتپد . . .»
«هردو نظريه هيجان انگيز است ولی هيچ کدام را نميتوان باور کرد.»
«و هردو دست کمی از معمای بزرگ ابديت ندارند، که سوفی روزی در باغ خود نشست و بدان انديشيد: يا جهان هميشه وجود داشته است- يا ناگاه از عدم وجود يافت . . .»
«آخ!»
هيلده دستش را به پيشانيش کوبيد.
«چی بود؟»
«انگار خرمگسی مرا گزيد.»
«شايد سقراط بود ميخواست با نيش خود تو را به جنب و جوش آورد.»
سوفی و آلبرتو در اتوموبيل سرباز خود نشسته بودند و به حرفهای سرگرد دربارهء جهان گوش ميدادند.
آلبرتو پس از مدتی گفت: «متوجه يی نقش ما کاملاً وارونه شده است؟»
«يعنی چی؟»
«در سابق آن ها به ما گوش ميدادند و ما نميتوانستيم آن ها را ببينيم. حال ما به آن ها گوش ميدهيم و آن ها نميتوانند ما را ببينند.»
«يک چيز ديگر هم هست.»
«چی؟»
«در ابتدای کار، ما نميدانستيم که هستی ديگری نيز وجود دارد و هيلده و سرگرد در آن به سر ميبرند. حالا آن ها هستند که از هستی ما بيخبر اند.»
«انتقام شيرين است!»
«ولی سرگرد ميتوانست در دنيای ما دخالت کند.»
«دنيای ما چيزی جز دخالتهای او نبود.»
«من هنوز اميدوارم که ما شايد بتوانيم به نحوی در دنيای آن ها دخالت کنيم.»
«ولی تو خوب ميدانی که اين ناممکن است. فراموش مکن چه بر سر سيندرلا آمد؟ من شاهد بودم چطور ميکوشيدی آن بوتل کوکاکولا را از آن جا برداری.»
سوفی خاموش ماند. وقتی سرگرد انفجار بزرگ را توضيح ميداد، سوفی باغ را ورانداز ميکرد. اين اصطلاحِ انفجار بزرگ، يک رشته فکر در ذهن او برانگيخت.
شروع کرد گوشه و کنار ماشين را گشتن.
آلبرتو پرسيد: «چی ميکنی؟»
«هيچ چيز.»
«درِ داشبورد را باز کرد و آچاری آن جا يافت. آن را برداشت و از اتوموبيل بيرون پريد. رفت طرف نيمکت تاب و رو در روی هيلده و پدرش ايستاد. ابتدا کوشيد توجه هيلده را به خود جلب کند ولی اين کاملاً بی فايده بود. عاقبت آچار را بالای سر خود بُرد و محکم بر پيشانی هيلده زد.
هيلده گفت: «آخ!»
بعد بر پيشانی سرگرد کوبيد، ولی او هيچ واکنشی نشان نداد.
سرگرد پرسيد: «چی بود؟»
«انگار خرمگسی مرا گزيد.»
«شايد سقراط بود ميخواست با نيش خود تو را به جنب و جوش آورد.»
سوفی روی چمنها دراز کشيد و کوشيد تاب را هُل بدهد. ولی تاب تکان نميخورد. شايد هم اندکی تکان خورد!
هيلده گفت: «باد سرد می آيد.»
«سرد نيست. خيلی ملايم است.»
«تنها باد نيست. چيز ديگری هم در هوا هست.»
«اين جا فقط ما هستيم و شب خنک تابستان.»
«نی، يک چيزی در هواست.»
«مثلاً چی؟»
«آلبرتو و نقشهء سِری او يادت هست؟»
«مگر ميتوانم فراموش کنم؟»
«آن دو در مهمانی بی سر و صدا ناپديد شدند. گويی در هوا غيب شان زد . . .»
«بلی، ولی . . .»
«در هوا . . .»
«داستان بايد جايی خاتمه مييافت. اين چيزی بود که به قلم من آمد.»
«بلی، ولی بعدش چه شد. از کجا معلوم که حالا اين جا نباشند . . .»
«باورت نشود!»
«من اين طور احساس ميکنم، پدر.»
سوفی دوان دوان رفت طرف اتوموبيل.
سوار شد، هنوز آچار را محکم در دست داشت. آلبرتو خواه ناخواه گفت:
«بارک الله سوفی! تو خيلی استعداد داری. صبر کن، اين اول کار است.»
سرگرد دستش را دور کمر هيلده انداخت.
دختر گفت: «صدای اسرارآميز بازی موجها را ميشنوی؟»
«آری. فردا بايد قايق را به آب بيندازيم.»
«و زمزمهء عجيب باد را هم ميشنوی؟ ببين برگهای درختهای سپيدار چگونه ميلرزند.»
«سيارهء ما حيات دارد، ميدانی که . . .»
«شما نوشتيد بين سطرها چيزهايی هست.»
«من کجا؟»
«شايد در اين باغ هم بين سطور چيزهايی باشد.»
«طبيعت پُر از معماست. ولی صحبت ما بر سر ستاره گان آسمان بود.»
«و به زودی ستاره ها بر سطح آب ميتابند.»
«بلی. اين چيزيست که تو در کودکی دربارهء شبتابها ميگفتی و به تعبيری حق با تو بود. شبتابها و همهء موجودات زندهء ديگر از عناصری به وجود آمده اند که روزگاری در ستاره يی درهم آميختند.»
«ما هم؟»
«بلی، ما نيز ذراتی از ستاره گانيم.»
«چه حرفِ قشنگی!»
«همين که راديوتلسکوپها بتوانند نور کهکشانهای دوردست را برگيرند و کهکشانهايی را که ملياردها سال- نوری با ما فاصله دارند مورد مطالعه قرار دهند، نمودار جهان کاينات را به شکل ازمنهء اوليهء آن، بعد از انفجار بزرگ ترسيم خواهند کرد. هرچه را که بتوان در آسمان ديد نوعی سنگوارهء کيهانيست از هزاران و مليونها سال پيش. تنها کاری که از دست ستاره شناس برمی آيد پيشگويی گذشته است.»
«زيرا ستاره های مجموعه های فلکی وقتی نورشان به ما رسيد از جای پيشين خود حرکت کرده اند، نی؟»
«شکل مجموعه های فلکی، حتی در دوهزار سال پيش، با امروز بسيار متفاوت بود.»
«اين را نميدانستم.»
«در سبهای روشن، ميتوان مليونها، حتی ملياردها، سال به تاريخ گذشتهء جهان نگريست. پس ما، به تعبيری، داريم به نقطهء آغاز حيات برميگرديم.»
«منظورت را نميفهمم.»
«من و تو هم آغازمان از انفجار بزرگ بود، زيرا مواد جهان همه با هم همبسته گیِ آلی دارند. روزگاری در عصر نخستين تمامی مواد در توده يی بی نهايت فشرده جمع بودند. اين توده چنان حجيم و پُرحجم بود که يک ته سنجاق ملياردها تُن وزن داشت. اين {اتم نخستين} را نيروی خارق العادهء جاذبه منفجر کرد. مثل آنکه چيزی از هم بپاشد. وقتی به آسمان مينگريم، در واقع ميکوشيم راه بازگشت به خود را بيابيم.»
«چه حرفِ عجيبی.»
«ستاره ها و کهکشانهای جهان کاينات همه از يک ماده ساخته شده اند. بخشهايی از اين مادهء اوليه در اين جا خود را به هم چسپانده اند؛ بخشهايی در جاهای ديگر. کهکشانها گاه ملياردها سال- نوری از هم دور اند. ولی همه اصل و منشأ واحدی دارند. کُليهء ستاره ها از يک خانواده اند.»
«بلی، متوجه ام.»
«ولی اين مادهء اوليه چه بود؟ اين چيزی که ملياردها سال پيش منفجر شد چه بود؟ از کجا آمد؟»
«معمای بزرگ همين است.»
«معمايی که عميقاً مربوط است به همهء ما. چون ما خود از آن ماده ايم. ما جرقه يی از آتش بزرگی هستيم که ملياردها سال پيش افروخته شد.»
«اين هم حرفِ قشنگی بود.»
«به هر حال، نبايد در اهميت اين ارقام اغراق کرد. کافيست سنگی از زمين برداری و به آن نگاه کنی. جهان هستی اگر هم فقط مشتمل بر اين سنگ کوچک ميبود، باز قابل ادراک نبود. مسأله باز همان قدر لاينحل بود: اين سنگ از کجا آمد؟»
سوفی ناگهان در اتوموبيل کروکی سرپا ايستاد و خليج را نشان داد.
گفت: «من ميخواهم سوار آن قايق پارويی شوم.»
«با طناب محکم به اسکله بسته شده است. ما پاروهايش را هم نميتوانيم تکان دهيم.»
«بيا امتحان کنيم و فراموش نکن، امشب شب اول تابستان است.»
«به هرحال، ميشود رفت کنار آب.»
از اتوموبيل بيرون پريدند و طول باغ را دويدند.
طناب به حلقه يی آهنی بسته شده بود، سعی کردند آن را باز کنند. ولی حتی قادر نبودند سر طناب را از زمين بردارند.
آلبرتو گفت: «انگار آن را با ميخ به زمين کوبيده اند.»
«وقت فراوان داريم.»
«فيلسوف واقعی هيچ گاه دلسرد نميشود. اگر ميتوانستيم . . . طناب را شل کنيم . . .»
هيلده گفت: «ستاره ها حالا بيشتر شدند.»
«آری، شبهای تابستان تاريک که ميشود ستاره ها را بيشتر ميتوان ديد.»
«ولی شبهای زمستان بيشتر چشمک ميزنند. شبی که فردايش رفتی لبنان يادت هست؟ شب سال نو بود.»
«و روز سال نو بود که من تصميم گرفتم کتابی دربارهء فلسفه برای تو بنويسم. کتابفروشيهای کريستين سن و هم چنين کتابخانهء اين جا را زير و رو کردم. ولی چيزی مناسب جوانها نيافتم.»
«ما انگار درست نوک موهای نازک آن خرگوش سفيد نشسته ايم.»
«آيا آن بالا در پهنهء فضا در دل شبهای ساليان- نوری واقعاً کسی هست؟»
«نگاه کن طناب قايق خود به خود واشد!»
«آری، ديدم!»
«نميفهمم. من پيش از آنکه تو بيايی خودم رفتم و آن را محکم کردم.»
«راستی؟»
«ياد موقعی می افتم که سوفی قايق آلبرتو را ربود. يادت است آب آن را بُرد ميان درياچه؟»
«شرط ميبندم اين بار هم کار کارِ او باشد.»
«مسخره ام ميکنی، ولی من امشب هم دايم احساس ميکنم کسی اين جا است.»
«به هرحال يکی از ما بايد شنا بکند و آن را بگيرد.»
«هردو ميرويم، پدر.»
www.jawananebedaar.nl
|