|
ارسالی آمو پيکار، اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فصل هفتم
نظامِ برده داری
بخش دوم
کارکردهای دولت
کارکرد اصلی دولت در نظام برده داری (مانند همهء نظامهای استثمارگر ديگر)، سرکوب استثمارشونده گان بود. اما علاوه بر اين، دولتهای برده دار برای اسيرکردن برده گان تازه به جنگهای دايمی هم دست ميزدند، خلقهای شکست خورده را غارت ميکردند و آنان را به خراج گذار يا برده تبديل ميساختند. به اين ترتيب دومين کارکرد هر دولتی که بر استثمار انسان به وسيلهء انسان مبتنی باشد در اين جريان نهفته است: گسترش قلمرو خود. دولت، کارکردهای خود را با کمک يک دستگاه اجرايی دولتی به اجرا درمی آورد. دولت، پيش از هرچيز برخی از نهادهای خاندان و قبيله را گرفت و از آنِ خود کرد؛ با اين حال آن نهادها ديگر منافع تمامی خاندان يا قبيله را منعکس نميساختند، بل که فقط نمايندهء منافع گروه کوچکی از برده داران خاندان و سران قبايل بودند که سرانجام به صورت فرمانروايان موروثی درآمدند. نيروی نظامیِ نظام اشتراکی اوليه، از همهء اعضای خاندان که از توانايی بدنی برخوردار بودند تشکيل ميشد، در حالی که در نظام برده داری، نيروی تازه يی پديد آمد که از مردم جدا شده و رو در روی آنان ايستاده بود: يعنی يک ارتش حقوق بگير که وظيفهء آن دفاع از منافع غارتگرانه و خودخواهانهء برده داران بود. دادگاهها نيز، که نی حافظ منافع جامعه به عنوان يک کُل واحد، بل که نگهبانان منافع بخش ناچيزی از جامعه، يعنی برده داران بودند، به ترتيبی مشابه همين پديد آمدند. روحانيون بخش جدايی ناپذيری از دستگاه دولتی بودند، هم چنان که بازرسان، محافظان، دبيران، محصلان ماليات و حقوق ديوانی و نظاير آن ها هم بخش جدايی ناپذير ديگری از دستگاه دولتی را تشکيل ميدادند. تقسيم پيشين جميعت بر اساس روابط خونی و خويشاوندی، اکنون ورافتاده بود و جای آن را يک تقسيم اداری و سرزمينی گرفته بود.
طبقات و دولت
در نظام برده داری برای نخستين بار جامعه به طبقات تقسيم شد. در بررسی روند از هم پاشيدن روابط اشتراکی اوليه ديده ايم که دلايل اقتصادی، روابط اقتصادی، تقسيم جامعه به طبقات را موجب شده است. مشخصهء اصلی يک طبقه، يعنی نوع رابطهء آن با وسايل توليد، ديگر خصوصيتها و خصلتهای آن، يعنی نقش آن را در سازمان اجتماعی کار، حجم و منابع درآمد آن را نيز ايجاب و تعيين ميکرد. به اين ترتيب طبقات را ميتوان به عنوان گروههای بزرگی از مردم تعريف کرد که بر حسب جايگاه خود در يک نظام معيّن تاريخی توليد اجتماعی، با رابطهء آنان با وسايل توليد (که معمولاً به وسيلهء قانون تثبيت ميشود و به صورت رسمی درمی آيد) تناسب دارد و بر حسب نقش آنان در سازمان اجتماعی کار و بنابراين، بر حسب نحوهء دريافت و حجم و ميزان سهمی از ثروت اجتماعی که تملک ميکنند، از يک ديگر متمايز ميشوند. طبقات تنها پس از آن که محصول اضافی پديد آمد، پديد آمدند؛ يعنی زمانی که رشد و تکامل نيروهای مولد، توليد ارزشهای مادی را به مقاديری بيش از ضروريتهای اساسی زنده گی برای انسان امکان پذير ساخت. دولت دستگاه طبقهء حاکم است؛ در نظامهای استثماری دولت دستگاه سرکوب و به اطاعت و انقياد کشيدن است. گونه های متنوع تاريخی دولتهای استثمارگر با يک ديگر تفاوت دارند، اما در کنه و ذات خود آن ها همه يک سان اند: اقليت استثمارگر بر اکثريت استثمارشونده حکومت ميکند.
اتحادیه های قبیله یی
اتحادیه های قبایل با یک دیگر ابتدایی ترین شکل دولت بود و بیشتر دولتهای برده داری این مرحله را طی کردند. پُرجميعت ترين و قویترين قبيله، هستهء اصلی اتحاديه را تشکيل ميداد.شاه از ميان اعضای خاندان فرمانروا برگزيده ميشد (در بيشتر موارد خود فرمانروا به اين سمت انتخاب ميشد زيرا او سرکردهء جنگی قبيله بود). قدرت شاه موروثی بود. همهء روحانيون بلندمرتبهء معابد اصلی، از ميان اعضای کلن شاهی به اين سمتها منصوب ميشدند. قبايل متعددی بر اساس يک توافقنامه که بين رؤسای قبايل منعقد ميشد و با مطيع ساختن اجباری قبايل ضعيفتر، با يک ديگر متحد ميشدند. هر دولت قلمرو خود را از طريق جنگهای توسعه طلبانه گسترش ميداد. قبايل صحراگرد و کوچنده يی هم وجود داشتند که جز دولت نبودند.
ادامه دارد!
www.jawananebedaar.nl **********
ارسالی آمو پيکار، اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فصل هفتم
نظامِ برده داری
بخش يکم
نظامهای برده داری آسيا و افريقا
شيوهء توليدِ اشتراکی اوليه و نظام اشتراکی اوليه به گونه يی ناگزير در جهت نابودی محتوم خود پيش ميرفت. با اين حال دگرگونی اين نظام کهن و ایتدايی که از لحاظِ تاريخی امری ناگزير بود و تبديل آن به يک نظامِ تازه، يعنی برده داری، به هيچ روی به معنای اين نبود که نظام تازه، به طورِ کاملاً ناگهانی پديد خواهد آمد و فوراً روابط توليدی کهن را دگرگون خواهد ساخت. به مرور که طبقهء استثمارگر برده داران، که در بطن خود نظام اشتراکی اوليه پديد آمده بود، قوام و يک پارچه گی بيشتری مييافت، يعنی به مرور که پديدهء برده گی گسترش و رواج پيدا ميکرد، نظام برده داری هم تدريجاً تحول و تکامل مييافت. شيوهء توليد در نظام برده داری پيشرفته تر از نظام اشتراکی اوليه بود، زيرا ترقی بيشتر تنها به اين شرط ممکن بود که بخشی از جامعه از انجام کار بدنی معاف و فارغ ميباشد. نخستين نظامهای برده داری در آسيا و افريقا پديد آمد. در بررسی روند تکامل نظام برده داری در اين دو قاره ميتوانيم از يک سو خطوط و قوانين کُليی که روابط برده داری در راستای آن ها شکل گرفت را تعيين کنيم و از سوی ديگر، خصلتهايی را که ويژهء کشورهای آسيا و افريقا بوده است مورد بررسی قرار دهيم.
برده گی در خاندان و برده گی پدرسالاری
برده داری، طی حيات طولانی خود، مراحل متعددی را طی کرده است. نخستين اين مراحل، برده داری کمونی بود که از بطن نظام اشتراکی اوليه در زمانی پديد آمد و تحول و تکامل يافت که مالکيت اشتراکی اوليه هنوز وجود داشت. طی اين دوره، برده گان، دارايی مشترک خاندان شناخته ميشدند. برده داری پدرسالاری هم از لحاظ ماهيت خود چيزی شبيه همين بود. اين نوع برده داری نيز از بطن نظام اشتراکی اوليه زاييده شد و با روابط اشتراکی اوليه و بازمانده های اين روابط، برای مدت زمانی طولانی همزيستی داشت؛ زيرا شمارِ برده گان زياد نبود و تأثير کار برده گان هم، هنوز چندان مهم نبود. برده داری، ظاهری پنهان و پوشيده داشت و غالباً در پوشش کمک به خويشاوندان و هم قبيله ييهای خود صورت ميگرفت. يک اسير جنگی يا يک عضو تهيدست شدهء خاندان، بخور و نميری از يک عضو ثروتمند خاندان (غالباً سرکرده يا جادوگر خاندان) دريافت ميکرد و در ازای آن بردهء عملی او ميشد. تحول و تکاملِ مفهومِ مالکيتِ خصوصی، برای دارندهء مال نی تنها نسبت به ارزشهای مادی توليدشده، بل که نسبت به خود آن زحمتکشانی هم که آن ارزشهای مادی را توليد ميکردند، "حقِ" مالکيت به وجود آورد. خويشاوندِ همخون اما تهيدست شده، يا اسيرِ جنگی "پإيرفته شده"، نی تنها در عمل يک برده بود، بل که از لحاظِ حقوقی نيز يک برده و دارايی بلامعارض ارباب خود شناخته ميشد. برده دشوارترين و خطرناکترين وظايف را انجام ميداد. اگرچه بقايای نظام اشتراکی اوليه از جهتهايی سرنوشتِ تلخ برده را تعديل ميکرد، اما اين سرنوشت هر روز غيرِقابل تحمل تر ميشد. مالکيت خصوصی به گونهء بيرحمانه يی همهء پيوندهای خويشاوندی را از ميان ميبُرد و بی اثر ميکرد. قتل يک عضو خاندان که به برده گی کشيده شده بود، يا فروش چنين عضوی به قبيله يی ديگر، خشم شديد اعضای جامعه را عليه خويشاوندان ثروتمند خود برمی انگيخت. تا اين زمان، جنگها، تجارت برده و به برده گی کشيدن بدهکاران ورشکسته، سرچشمه های اصلی تأمين برده گان جديد بودند. اين سرچشمه ها، را با تفاوتها و تغييرهايی اندک، ميتوان در تاريخ همهء نظامهای برده داری پيدا کرد. پيدايش دولت رشد و تکامل روابط اجتماعیِ شاخص نظام برده داری، همزمان با رشد و تکامل نيروهای مولد پيش ميرفت و به آن وابسته بود. پيشرفت در کشاورزی، تقسيم اجتماعی رو به گسترش کار، پيشرفتهايی که در قلگری و برهيختنِ فلزها و مانند اين ها حاصل شده بود، همه گی نياز به نيروی انسانی بيشتر، يعنی برده گان داشت. شمارِ برده گان پيوسته رو به افزايش بود؛ تعارض ميان طبقات اصلی و اساسی جامعه- يعنی برده گان و برده داران- شدت بيشتری مييافت. استثمارِ برده گان نی تنها نخستين شکل استثمار، بل که فاسدترين شکل آن نيز بود.
افراد آزاد، که در فقر و نياز ميزيستند، چون در معرض اين تهديد دايمی بودند که به خاطرِ بدهيهای شان به برده گی واداشته شوند، زنده گی خيلی بهتری از برده گان نداشتند. برای نهگداشتن برده گان و افراد آزاد در حالت اطاعت و انقياد، برای وادارساختن آن ها به کارکردن و به اين ترتيب افزودن به ثروت برده داران و ارضای طمع سيری ناپذير و هر روز فزونتر آنان، لازم بود يک دستگاه دايمی اجبار و سرکوب وجود داشته باشد. اين دستگاه- يعنی دولت- داشت رفته رفته شکل ميگرفت.
ادامه دارد!
www.jawananebedaar.nl
اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فــــــــــــــــــــــــــصلِ ششــــــــــــــــــــــــــــم بخشِ پنجم
پيدايشِ مالکيتِ خصوصی
اين باهمستانِ تازه که بر اشتراکِ سرزمين و همجواری مبتنی بود، برخی از خصوصيتهای قديمی را در خود حفظ کرده بود. به اين ترتيب، زمين که نيروی مولد اصلی باهمستانِ کشاورزی بود، هنوز دارايی مشترک شناخته ميشد. اما، اکنون هر خانواده قطعهء مشخصی از زمين را کشت ميکرد و اسباب و وسايل خانواده گی مخصوص خود را داشت. در قبايل دامپرور، گله ها به تدريج در حالِ تبديل شدن به دارايی خانواده های گوناگون بودند که هر يک از آن ها ميزان متفاوتی از محصولات را توليد ميکردند که از اين پس ديگر خود به خود دارايی مشترک کمون تلقی نميشد تا مثل گذشته بين اعضای خاندان توزيع شود. اکنون ديگر هر خانواده يی ثمرهای کار خود را به شکلِ دارايی خصوصی تصاحب ميکرد. دامهای اهلی، اسباب و لوازم خانه گی، وسايل و فرآورده های گوناگون حاصل از کار فردی، نخستين اقلامی بودند که در مالکيت خصوصی قرار گرفتند. با اين حال، باهمستانِ مبتنی بر سرزمين و همجواری، خود بذرهای ويرانی خويش را ميپاشيد. خانهء هر خانواده دارايی خصوصی آن خانواده شناخته ميشد که برخلاف مالکيت عمومی زمين، در مالکيت خصوصی آن خانواده قرار داشت. گسترش اين مالکيت خصوصی تنها ميتوانست به زيان زمينهای مشاعی و مشترک تحقق يابد. با پيدايش مالکيت خصوصی، دارايیهای يک خانواده از نسلی به نسلِ بعدی آن منتقل و تحويل ميشد و تفاوتها و فواصل باز هم بزرگتری را در زمينهء مالکيت، در ميان اعضای کمون، که زمانی با يک ديگر برابر بودند، ايجاد ميکرد. پيدايش مالکيت خصوصی گونهء تازه يی از مبادله را پديد آورد، يعنی مبادله يی در درونِ باهمستان بين خانواده های گوناگون. تا زمانی که همه اعضای جامعهء اشتراکی اوليه ميتوانستند از طريق کار جمعی و مشترک خود نيازهای آن جامعه را برآورده سازند، دارايی خصوصی نميتوانست به وجود آيد. با رشدِ نيروهای مولد و تقسيم اجتماعی کار در درونِ جامعه، هنگامی که اعضای آن توانستند به تنهايی يک فرآوردهء معين را توليد و آن را در بازار مبادله کنند، از لحاظ اقتصادی مستقل شدند. اين استقلال در ايجاد و استقرار نهاد مالکيت خصوصی نمود و بيان مييافت. باهمستانِ مبتنی بر همجواری، مرحلهء گذاری بود از جامعهء مبتنی بر مالکيت جمعی به جامعه يی مبتنی بر مالکيت خصوصی.
پيدايشِ برده داری
افزايش بازده توليدی کار که خود نتيجهء رشد و تکامل نيروهای مولد بود، موجب پيدايش حقوق مالکانه نسبت به خود توليد کننده- يعنی مالکيت بر خود انسانی که کار ميکرد- شد. هنگامی که انسان تنها ميتوانست ضروريتهای مبرم و اوليهء زنده گی خود را توليد کند، استثمار انسان به وسيلهء انسان ناممکن بود. به همين دليل هم برده گانی را که به اسارت گرفته ميشدند معمولاً بيدرنگ و در جا ميکشتند. گاهی وقتها هم يک خاندان، ممکن بود برای افزايش قدرت خود، يک زندانی جنگی را به عنوان يک عضو تمام عيار جامعه بپذيرد. اما هنگامی که بازده توليدی کار افزايش يافت، وضعيتی پديد آمد که يک اسير جنگی هم در اين وضعيت ميتوانست بيش از آن چه برای رفع نيازهای فوری خود او لازم بود، توليد کند. بخشی از جامعه، با وادارساختن اسيرِ جنگی به کار برای تهيه و تأمين نيازمنديهای خود و با محروم ساختن او از اين حق، که از محصول اضافی اجتماعی هم سهمی برابر ديگران برای خود برداشت کند، ميتوانست محصولاتی را که او توليد کرده بود تصاحب و به اين ترتيب او را استثمار کند. برای دستيابی به اين هدف، کشتن اسيران جنگی متوقف شد، ديگر آنان را نميکشتند، بل که به برده تبديل ميکردند، يعنی به کارگرانی که صاحب هيچ حقی نبودند و تنها و تا زمانی که قادر به توليد محصولاتِ اضافی بودند، خاندان آن ها را نگاهداری ميکرد. برده را از همان لحظه يی که کار او ديگر برای خاندان سودی نداشت ميتوانستند بکشند. پيدايش برده داری پديدهء منطقی زمانی بود که محصول اضافی ميتوانست توليد شود، اما اين محصول اضافی غالباً به قيمت تباه کردن توان جسمی و روحی کسانی توليد ميشد که خود آن ارزشهای مادی را توليد ميکردند. به اين ترتيب، باز هم يکی ديگر از ويژه گيهای اساسی نظام اشتراکی اوليه- يعنی کار دسته جمعی و رفيقانهء توليدکننده گان آن- از ميان رفت. برده گان پا به پای کارگران آزاد رنج ميبردند، اما آنان از همهء حقوق انسانی محروم بودند و کار آنان عمدتاً در جهتِ ايجاد فرآوردهء اضافی برای ديگران هدايت ميشد، نی در جهتِ برآورده شدنِ نيازهای اساسی خود آنان، به اين ترتيب کارِ برده گان به صورتِ يک منبع توليد ثروت درآمد. در آغاز، برده گان يا به خاندان به عنوان يک کُل واحد تعلق داشتند، يا به يک خانوادهء پدرسالارِ معين. بعداً اعضای متنفذتر خاندان، برده گان را همراه با ساير داراييهای مشترک تصاحب کردند؛ برده گان به دارايی خصوصی سرکرده گان قبايل و ديگر اعضای اشرافيت خاندان تبديل شدند. استثمار کار برده گان ثروت بيشتری را برای اين اقليت فراهم آورد و قدرت آنان را باز هم افزايش داد. پيدايش کار برده گان نشانهء آغاز مرحلهء تازه يی در تکامل اجتماعی بود، اغاز دورانِ استثمار انسان به وسيلهء انسان. افزون بر استثمارِ کار برده گان که مبتنی بر حقوق کامل مالکانهء برده داران نسبت به برده گان و کُليهء وسايل و اسباب توليد بود، جامعه منبع ديگری هم برای کسب ارزشهای مادی داشت. اين منبع، کار اعضای خاندان، يعنی کشتکاران، دامپروران و صنعتگران مستقل بود، کاری که بر مالکيتِ داراييهای خصوصی خورد مبتنی بود، بر مالکيت کوچک مقياس وسايل و افزارهای توليد.
پيدايش طبقات
اکنون در جامعه يی که پيشتر روابط توليدی رفيقانهء مبتنی بر مالکيت جمعی و مشترک وسايل و افزارهای توليد در آن حاکم بود، سه گروه اساسی پديد آمده بود که هر يک به شکل و شيوهء خاص خود به وسايل و افزارهای توليد مربوط ميشدند. اين سه گروه عبارت بودند از، نخست، برده گان که محروم از همهء حقوق مالکانه و علاوه بر اين، خود، دارايی اربابان خويش، يعنی برده داران بودند. گروه دوم، برده داران بودند که مالک وسايل و افزارهای توليد و علاوه بر اين ها مالک برده گان بودند، کارِ برده گان استثمار ميکردند. گروه سوم، نيز مردان آزاد بودند که داراييهای خورد خويش را در مالکيت داشتند که محصول کار خود آنان و مالکيت کوچک مقياس اسباب و افزارهای توليد بود. رفته رفته اکثريت اين مالکان خورد، ورشکسته و به برده تبديل شدند، شمارِ ناچيزی از آنان نيز به ثروت رسيدند و به استثمارگران برده دار تبديل شدند. اما، عليرغم اين تحولات، مالکان خورد، افراد آزاد، بازهم به عنوان يک گروه به موجوديت خود ادامه دادند. تکامل نيروهای مولد اکنون به مهمترين جنبهء روابط توليدی رسيده و بر آن تأثير ميگذاشت: يعنی اين مسأله که چه کسی مالک وسايل و افزارهای توليد باشد. بر اساس اين رابطه، برای نخستين بار در تاريخ بشر، جامعه به طبقات متفاوت تقسيم شد. پيدايش مالکيت خصوصی و نابرابری در داراييها، در حقوق و وظايف اعضای جامعه نيز تغييرهايی را پديد آورد. گروه حاکم ثروتمند همه امور باهمستان سرزمينی را قبضه کردند و رهبری نيروهای نظامی خاندان را به دست آوردند و آن را بيشتر در راه تأمين منافع شخصی خود به کار بردند تا منافع خاندان، يعنی در راه رسيدن به ثروت بيشتر و عمدتاً به اسارت گرفتن برده گان تازه، که به نوبهء خود ثروت بيشتری را برای آنان توليد ميکردند. به دنبال نابرابری اقتصادی و بلافاصله پس از آن، نابرابری اجتماعی هم پديد آمد و پای خود را جای پای نابرابری اقتصادی گذارد. نظام اشتراکی اوليه به مرحلهء نهايی زوال خود رسيده بود. در جامعه يی که اکنون به مرحلهء تازه يی از رشد و تکامل خود وارد شده بود، ديگر کار افراد آزاد منبع اصلی ثروت نبود. روابط اجتماعی و اقتصادی تازه يی در حال پديد آمدن بود.
پايان فصل ششم
www.jawananebedaar.nl
ارسالی آمو پيکار، اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فــــــــــــــــــــــــــصلِ ششــــــــــــــــــــــــــــم بخشِ چهارم
دگرگونی در توزيع فرآورده ها
رسيدن به سطحی از توليد که نی تنها نيازهای حياتی بل که محصولِ اضافی هم به بار می آورد، راه را برای تکامل اجتماعی بيشتر هموار ساخت. تا اين زمان تکامل نيروهای مولد، رشدِ بازده توليدی کارِ کمون به عنوان يک کُلِ واحد و هم چنين رشد بازده توليدی کار هر يک از اعضای آن، به سطحی رسيده بود که در آن انسان ديگر مجبور نبود در يک گروهِ بزرگ کار کند تا بتواند ضرورياتِ حياتی خود را توليد کند. تخصصی شدنِ افزار و وسايل توليد و کاربُردِ فردی آن ها هم فروپاشی اين گروههای بزرگ کاری را تسريع کرد. از آن جا که اعضای خاندان وظايف متعدد و متفاوت بسياری را به انجام ميرساندند، قابليت توليدی کار آنان متفاوت بود. به همين دليل بود که ارزش و اهميت کاری که به وسيلهء اعضا به طور فردی انجام ميگرفت يک سان ارزيابی نميشد، همان گونه که نقشِ آنان در روندِ توليد يک سان نبود. تحت چنين شرايطی ديگر اصل توزيع برابر که تا اين زمان حاکم و بر مشارکت و سهمِ برابرِ همهء اعضای کمون در توليد مبتنی بود، ديگر نميتوانست نيازهای نيروهای مولد در حال رشد و تکامل جامعه را برآورده سازد. از همين روست که اصلِ توزيع دستخوش تغيير شد؛ از اين پس، آنکه بيشتر توليد کرده بود، بيشتر دريافت ميکرد. اصلِ توزيعِ برابر، گسيخته و متوقف شده بود، اما برای مدتی اين برابری هنوز اساس آن نظام را تشکيل ميداد، زيرا محصولِ اضافی تنها متناسب با مقدار و ارزش کارِ انجام شده برای توليد آن، توزيع ميشد. دگرگونيهايی که در نظامِ توزيع روی داده بود، ماهيتی مترقی داشت، زيرا اين دگرگونيها انسان را به گسترش کار و فعاليتِ خود به سوی زمينه های تازه و پُراهميت تشويق ميکرد و به اين ترتيب موجبِ پيشرفت جامعه ميشد.
تضادهای ميانِ نيروهای مولدِ تازه و روابطِ توليدی کُهن
به مرورِ زمان، نيروهای مولد تا حدی رشد يافتند که هر عضو جامعه با بازدهِ متوسط توليدی کار، ميتوانست محصولِ کافی برای رفع نيازهای اساسی خود فراهم سازد. روشهای تازهء توليد، به ويژه کاربُردِ خيش و کجبيل در کشتِ زمين، تلاشهای هماهنگ يک گروهِ بزرگ از افراد را نی تنها زايد و غيرِضروری ميساخت، بل که از لحاظِ اقتصادی هم آن را غيرِعملی ساخته بود. به علاوه اين گونه کار گروههای بزرگ، ديگر با سطح تازهء رشد و تکامل نيروهای مولد تناسب و هماهنگی نداشت؛ زيرا کاربُرد افزارهای جديد را که تکامل يافته تر بودند، با محدوديت مواجه ميکرد و انسان را به کار دسته جمعی و مشترک برميگرداند که بر افزارهای قديمی متکی بود که کارآيی کمتری داشتند. به اين ترتيب، بين روابط توليدی و سطح جديد تکامل نيروهای مولد ناهماهنگی پديد آمد. روابط توليدی کهنه و منسوخ که بر کارِ دسته جمعی و مالکيتِ مشترک بر وسايل توليد مبتنی بود، آغاز به جلوگيری از رشدِ بيشتر نيروهای مولد کرد. به اين ترتيب استقرارِ اِعمال روابط توليدی جديد، امری ناگزير شد. خانوادهء پدرسالار اين تغييرها در توليد، موجبِ تغييرهای متناسبی در ساختار اجتماعی جامعه شد. قبيله و خاندان، به گروههای کوچکتری تجزيه شدند، به خانواده های پدرسالاری که سرانجام به صورتِ واحدهای اقتصادی مستقلی درآمدند. خاندان، ديگر يک هويتِ واحد و مستقل نبود. پيوندهای آن فروپاشيد و جای خود را به پيوندهای تازه يی ميانِ خانواده های گوناگون داد، در حالی که اين خانواده ها بيشتر با پيوندهای اقتصادی به يک ديگر مربوط ميشدند تا پيوندهای خونی. جای خاندان همخون را باهمستان (Community) هايی گرفت که سرزمين مشترک داشتند و در همسايه گی يک ديگر زنده گی ميکردند و هدفهای اقتصادی مشترک، آن ها را به هم مربوط ميساخت. ادامه دارد! ********* www.jawananebedaar.nl
ارسالی آمو پيکار،
اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فــــــــــــــــــــــــــصلِ ششــــــــــــــــــــــــــــم ادامهء بخشِ دوم منشای مبادله نخستين تقسيم اجتماعی کار موجبِ نوعی تخصصی شدنِ کار در اقتصادهای قبايل گوناگون در راستای آن دو رشتهء اصلی يعنی دامداری و کشاورزی گرديد. اين تخصصی شدن تقويت و تحکيم پيوندهای ميانِ خاندانها با يک ديگر را ضروری ساخت. گله داران دامپرور دريافتند که دامهای اهلی، پوست، پشم، گوشت و ديگر فرآورده های حيوانی را بيش از نياز خود دارند، اما در مقابل به غله ها، سبزيها و ديگر محصولاتِ کشاورزی نياز دارند. در کمونهای کشاورزی مازادِ محصولات زراعتی، نياز به فرآورده های دامداران وجود داشت. اين وضع مبادلهء اقتصادی را ميانِ کمونهای گوناگون ضروری ساخت. پيش از نخستين تقسيم اجتماعی کار، مبادله ماهيتی تصادفی و موردی داشت. هرچه توليد ميشد، به قصد مصرف در داخل خاندان توليد شده بود. در اين زمان تنها آن فرآورده هايی ميتوانستند مورد مبادله قرار گيرند که فرآوردهء مازاد بر مصرف از آب در می آمدند و از آن جا که همه چيز از راه تلاش دسته جمعی و مشترک توليد ميشد و به کمون به عنوان يک کُل واحد تعلق داشت، مبادله نيز بينِ خاندانها با يک ديگر و به وسيلهء آن ها انجام ميشد، نی بين افراد و به به وسيلهء آن ها با يک ديگر. فرآورده هايی که از اين راه داد و ستد ميشد يا پاياپای به دست می آمد، دارايی کمون شناخته ميشد و به طورِ برابر در ميانِ اعضای کمون توزيع ميشد، درست همان گونه که کالاهايی که در اصل در خود کمون توليد شده بود، تقسيم ميشد. تقسيم دومِ اجتماعی کار موجبِ رشد و تکاملِ بيشتر مبادله شد، زيرا پيشه وران صنعتگر و حرفه يی، بيشتر کالاهای خود را برای مبادله توليد ميکردند، نی برای مصرف در خودِ کمون. دامهای اهلی موضوع اصلی مبادله بود. فلزها، افزارهای فلزی، جواهر و غيره هم بعداً در زمرهء کالاهای موردِ مبادله قرار گرفتند. امتعه در نواحی وسيعی از يک کمون به کمون ديگر رد و بدل ميشدند. در آغاز، داد و ستد پاياپای بر اساس يک شی که در برابرِ شیِ ديگر معامله ميشد، انجام ميگرفت، بعدها اين امر منظمتر شد و شکل مبادلهء کالايی را به خود گرفت، يعنی مبادله يی که از طريق خريد و فروش عملی ميشد. به اين ترتيب معادل عام پديد آمد که به ميانجیگری آن، کُليهء فرآورده هايی که به صورتِ کالا درآمده بودند، در مقابل يک فرآوردهء ثابت و معين مورد مبادله قرار ميگرفتند. نقشِ اين معادل عام را در مناطق گوناگون، دام اهلی، پوست يا نمک به عهده داشت. در آينده يک گونهء مشخص کالا نقش معادل عام را به خود اختصاص ميداد و پول به وجود می آمد. فلزهای گوناگون، صدفهای کمياب و مانند اين ها به عنوان پول مورد استفاده قرار گرفت. همان گونه که نيروهای مولد رشد و تکامل مييافت، مبادله نيز منظمتر ميشد و از نزديک با توليد مربوط ميگرديد و به اين ترتيب نقش مهمی را در رشد و تکامل توليد، ايفا ميکرد. پدرسالاری نخستين تقسيم اجتماعی کار نی تنها نيروهای مولد را به مرحلهء تازه يی از تکامل خود رهنمون شد، بل که دگرگونيهای پُراهميتی را هم در شيوهء زنده گی جامعهء اشتراکی اوليه پديد آورد. اين دگرگونيها نخست در قبايل دامپرور رُخ داد. مردان عمدتاً شکارچی و شبان بودند. به همين دليل است که در قبايل دامپرور کارِ مردان به عنوان يک عامل اقتصادی در کمون معنای تازه يی به خود گرفت و سرانجام به صورت منبع و سرچشمهء اصلی ارزشهای مادی قبيله درآمد و به اين ترتيب جايگاه و موقع مرد را در قبيله تقويت و تحکيم کرد. اين روند نظام پدرسالاری را پديد آورد که سرانجام مادرسالاری را از ميان بُرد و جايگزين آن شد. در قبايل کشاورزی اين دگرگونی در مرحلهء ديرتری روی داد و با سرعت کمتری پيش رفت. اما با اين حال در اين قبايل هم نقش کارِ مردان و نفوذ و قدرتِ مرد به تدريج افزايش يافت. هنگامی که کشاورزی به صورتِ اشتغال اصلی درآمد، خاندان همخون، قويترين اعضای خود- يعنی مردان- را برای انجام سخت ترين کارها ميفرستاد. آن مردان به زودی به صورتِ نيروی کار اصلی و اساسی کشاورزی درآمدند و کار آنان اکنون ديگر نقشی تعيين کننده را در رفاه مادی خاندان ايفا ميکرد. استفاده از حيوانهای کَشنده و باربر در کشاورزی در اعتلای بيشتر نقش مرد در جامعه سهم به سزايی داشت. با اصلاح و تکميل گاوآهن که کار با آن به نيروی بدنی زيادی نياز داشت، کشتِ زمين سرانجام کار انحصاری مردان شد. کار زنان اکنون بيش از هميشه به ادارهء امور داخلی خانه مربوط ميشد و از منبع اصلی ارزشهای مادی خاندان به يک جايگاه درجهء دوم تنزل يافت. همان گونه که نقش مرد در توليد ارزشهای مادی افزايش يافت، جايگاه او در خانواده و خاندان هم متناسباً تغيير کرد. اکنون رفاه خانواده و خاندان عمدتاً به کار مردان آن ها بسته گی داشت. مرد به تدريج به رييس خانواده تبديل شد و ايفای سهم بزرگ و عمده يی را در زنده گی خاندان آغاز کرد. در مراحل اوليهء جامعهء پدرسالاری، همان طور که در جامعهء مادرسالاری هم مرسوم بود، هر خاندان سرزمينی را که در آن سکونت داشت و شکارگاهها، چراگاهها و مزارع آن را به طورِ جمعی و اشتراکی در مالکيت خود داشت و از آن ها استفاده ميکرد. همهء اعضای خاندان برابر بودند و در مورد امور اين خويشاوندان همخون، مجمع عمومی خاندان تصميمگيری ميکرد. سرکردهء خاندان در يک مجمع عمومی مرکب از همهء مردان و زنان بالغ طايفه که از حقوق برابر برخوردار بودند، برگزيده ميشد. اين سرکردهء برگزيده به هيچ گونه وسايل ويژهء فشار و اجبار دسترسی نداشت و نفوذ و اقتدار او صرفاً يک ماهيت اخلاقی داشت. اعضای خاندان همخون به تصاميم او تنها به اين دليل احترام ميگذاردند و از آن ها اطاعت ميکردند که مهارت، اقتدار و تجربهء او را قبول داشتند. خاندان، در زمان جنگ يک سرکردهء جنگی انتخاب ميکرد که نفوذ و قدرت او نيز بر اقتدار و تجربهء شخصی اش مبتنی بود. او از سوی اعضای خاندان انتخاب ميشد تا جنگ آن خاندان را عليه دشمنان آن سازماندهی و رهبری کند. با توقف مخاصمتها، قدرت سرکردهء جنگی هم ملغی ميشد. اين سازمان فعاليتهای عمومی خاندان همخون، به دموکراسی خاندانی موسوم است، يعنی قدرت همه اعضای خاندان که در راستای تأمين منافع آن، به عنوان يک کُل واحد عمل ميکنند.
بحران در روابط توليدی اشتراکی اوليه پيدايشِ محصول اضافی
افزايش عمومی بازده توليدی کار طی نخستين و دومين تقسيم اجتماعی کار به مرحله يی رسيد که در آن مرحله اعضای جامعه نی تنها ميتوانستند نيازهای فوری خود را برآورده سازند، بل که علاوه بر آن قادر بودند از فرآورده ها مقداری هم افزون بر نيازمنديهای اساسی خود توليد کنند. محصولی که مازاد بر ميزان مورد نياز برای حفظ زنده گی کارگر و خانوادهء او توليد شود را محصول اضافی مينامند. کاری که برای توليد اين محصولات صرف ميشود را کار اضافی مينامند. توليد هنوز يک ماهيت ابتدايی داشت. همهء نيازهای زمينی انسان را ضرورت بقای او تعيين ميکرد. انسان اوليه غالباً در حد رفع نيازهای مبرم حياتی خود يعنی به صورت بخور و نمير زنده گی ميکرد و فاقد محل دايمی و ثابتی برای سکونت بود و پوشاک او منحصر به ابتدايی ترين پوشاک بود.
ادامهء اين بحث در شمارهء بعدی! www.jawananebedaar.nl
*****
ارسالی آمو پيکار،
اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف
زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فــــــــــــــــــــــــــصلِ ششــــــــــــــــــــــــــــم بخشِ دوم دگـرگـونی روابـط تولـيدی نخستيـن تـقسيم اجتمـــــاعی کـــار
تخصص يافتن يک قبيلهء معين در يک عرصهء معين توليد، نخستين تقسيم اجتماعی کار در تاريخ بشر بود. قبايلِ گله دار و چوپان پيوسته در حال بالابردنِ دانش خود در زمينهء دامداری و اصلاح و بهبود مهارتهای خويش در اين زمينه بودند و اين عاملی بود که نتيجهء آن افزايش بازدهِ توليدی کار و عوايد بيشتر از دامداری بود. قبايل کشاورز نيز در حال بهسازی روشهای کشت زمين بودند و از اين رهگذر محصول برداشتی خود را افزايش ميدادند. اين تخصصی شدن فعاليتی که صَرف کار توليدی ميشد، شرايط مساعد و مطلوبی را برای رشد و تکامل بيشتر وسايل و افزار توليد پديد آورد، عاملی که به نوبهء خود منجر به افزايش بيشتر بازده توليدی کار گرديد. پيوندهای دوجانبه يی که ميان قبايل دامدار و کشاورز وجود داشت برای رشد و تکاملِ نيروهای مولد دارای اهميت بود. قبايل کشاورز و دامدار در همهء مناطق دنيای اوليه نزديک به يک ديگر و در جوار هم زنده گی ميکردند و مهارتها، اختراعها و تجارب خود را با يک ديگر مبادله ميکردند. اين پيوندها، به ويژه کشاورزی را با حيونهايی مانندِ الاغ، گاو و اسب به عنوان حيوانهای کِشنده و باربر آشنا و استفاده از آن ها را در کشاورزی مرسوم و متداول ساخت و انسان را برانگيخت که وسايل و افزارهای تازه يی را اختراع کند. يکی از اين افزارها خيش چوبی بود که برای نخستين بار در هزارهء سومِ پيش از ميلاد در بين النهرين و آريانا پديد آمد. استفاده از حيوانهای کِشنده و کارافزارهای تازه، بازده توليدی کار را باز هم افزايش داد. دومين تقسيم اجتماعی کار رشد و تکامل بيشتر نيروهای مولد، عمدتاً به کاربُردِ گستردهء فلزهای گوناگون در ساختن افزارها مربوط ميشد. کارافزارهای آهنی که نخستين بار در سدهء چهاردهم پيش از ميلاد مورد استفاده قرار گرفت موجب افزايش شديدی در توليد کشاورزی گرديد. انسان سطح قابل کشت زمين خود را با درآوردن کنده های درختان و ريشه های گياهان و پاک کردن زمين برای احداث مزرعه و علفزار به کمک تبرهای آهنی و بيلهای آهنی، گسترش ميداد. کجبيل قبلی که در آن قدر عزيز بود، به تدريج جای خود را به يک خيش چوبی با تيغه های آهنی داد. اين کارافزارهای تازهء کشاورزی که کارکشتِ زمين را بهبود بخشيد، همراه با کاربُرد گستردهء چهارپايان به عنوان حيوانهای کِشنده و باربر، دو عامل اصلی و عمدهء رشد سريع بازده توليدی کار بودند. توليد افزارهای مفرغی و آهنی، کارکردن بر روی چوب، سنگ، استخوان و ديگر مواد را به نحو ماهرانه تر برای انسان ممکن ساخت. استفاده از افزارهای فلزی تازه به کاملتر شدن افزارهای قديمی کمک کرد و پيوسته گی و تداوم در تکميل مهارتها و تجارب انسان را تضمين کرد. ذوبِ فلزها و کارکردن روی آن ها، کوزه گری و ديگر انواع فعاليتهای انسانی همه گی نيازمند تجهيزات تخصصی بود. اين کارها مستلزم ساخت دم و کوزهء آهنگری، چرخ کوزه گری و مانند اين ها بود. اختراع تجهيزات پيچيده با يک بازده توليدی نسبتاً بالای کار، ذوب فلزها و به ويژه آهن، نيازمند آن بود که گروهی از افراد که دارای مهارتهای ويژه يی در ساخت افزارها و وسايل کار بودند از ميان بقيهء افراد جامعه جدا شده و به اين کارها بپردازند. نيروهای مولدِ رو به تکامل، تخصصی شدن افراد را در يک زمينهء خاص طلب ميکردند. به اين ترتيب پيشه وران و صنعتگران حرفه يی در بطن جامعهء اشتراکی پديد آمدند. هدف از تلاشهای اين گروه عمدتاً توليد اسباب و وسايلِ گوناگون برای ديگران بود، آنان ديگر برای خود توليد نميکردند. نخستين رشته های صنايع دستی که به صورت حرفه يی درآمد ذوب فلزها و توليد آلات و افزارهای، کوزه گری و نساجی بود. به اين ترتيب يک تقسيم اجتماعی دوم کار ميان کشاورزی و دامداری و صنايع و حرف دستــــــی (پيشه وری) روی داد. تقسيم اجتماعی دوم کار هنگامی امکان پذير شد که نيروهای مولد به سطحی از تکامل رسيد که در آن سطح جامعهء اشتراکی ميتوانست نيازهای همه گی اعضای خود و از جمله اعضايی را که مستقيماً در توليد خوراک مشارکت نميکردند، اما مانند همهء اعضای ديگر در کار اجتماعاً مفيد شرکت ميکردند، برآورده سازد. پايان بخشِ دوم ادامهء اين بحث در شمارۀ آينده نشر ميشود! www.jawananebedaar.nl *******
ارسالی آمو پيکار،
اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف
زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فــــــــــــــــــــــــــصلِ ششــــــــــــــــــــــــــــم فروپاشی نظامِ اشتراکی اوليه نيروهای مولدِ اعصارِ مفرغ و آهن اختراعِ افزارهای فلزی
عليرغمِ کاملترشدنِ افزارهای سنگی، بازدهِ توليدی کار در سطحی بسيار پايين باقی مانده بود. دگرگونی خيلی جدی در نيروهای مولد جامعه طی هزاره های ششم تا چهارم پيش از ميلاد، يعنی زمانی روی داد که انسان ساختن افزارهای فلزی خويش را آغاز کرد. نتيجهء به کاربُردن افزارهای فلزی، ترقی نيروهای مولد بود که بازدهِ توليدی کار را به گونه يی اساسی افزايش داد و سرانجام موجب تغييری در روابط توليدی و زنده گی بشريت به طور کُلی شد. انسان اوليه در جستجوی دايمی خويش برای پيداکردنِ موادی که بتواند افزارهای خود را از آن ها بسازد به مس طبيعی رسيد. فلزی که او ميتوانست در زيرِ ضربه های چکشی از سنگ آتشزنه شکل آن را تغيير دهد. انسان از اين خواص بهره بُرد و ساختن تبر، کارد، نوک پيکان و سرنيزهء مسی را ياد گرفت. مواد تازه و فلز برای ساختن افزارها نخستين بار در هزارهء ششم پيش از ميلاد در مناطق گوناگون آسيا، افريقا و اروپا مورد استفاده قرار گرفت. انسان ذوبِ فلز را در هزارهء چهارم پيش از ميلاد در افريقا، آسيای صغير و هند آموخت. او ياد گرفت که چگونه آلياژهای مس و قلع را توليد کند. در آغاز مقدار بسيار کمی از فلزهای طبيعی وجود داشت و از آن جا که اين فلزها هم کيفيت بسيار نامرغوب داشتند و عيار آن ها پايين بود، هنوز مدت درازی مانده بود تا انسان بتواند افزارهايی را که از سنگ آتشزنه برای خود ميساخت رها کند. انسان با استفاده از افزارهای مسی، مفرغی و سرانجام آهنی توانست بر روی سنگ، چوب، استخوان و شاخ با مهارت بسيار کار کند. او ياد گرفت که از فلزها کجبيل باغبانی، داس و ساير افزارها را بسازد. در همين زمان بود که افراد انسان ساختن نخستين خانه های چوبی بزرگ خود را آغاز کردند. انسان در ساختن ساده ترين ميکانيزمها، کوشيد که از حرکتهای دستان خود تقليد کند. به اين ترتيب چرخ کوزه گری و نخستين دستگاه بافنده گی به وجود آمد. اين نخستين دستگاهها کيفيت فرآورده های توليد شده را بهبود بخشيد و قابليت توليدی کار را به ميزان قابل توجهی بالا بُرد.
تکامل کشاورزی
کابُردِ گستردهء افزارهای فلزی تأثير خارق العاده يی بر رشد و تکامل کشاورزی داشت. در اين زمان جوامع کشاورزی در مصر، فلسطين، فلات ايران، در تپه های کوهپايه يی عراق، بخش جنوبی آسيای مرکزی و بعداً در آسيا، هند، چين، آسيای صغير، بالکان، مناطقِ جنگلی و استپهای جنگلی کمربندی اروپا، قفقاز و افريقا يافت ميشد. در مناطقِ خشک و بی حاصل، کشاورزی تنها در تپه های کوهپايه يی که در آن جا بارنده گيهای مکرر، جريانهای آب کوهستانی و رودخانه هايی جريان داشت، ميتوانست انجام شود. حفر آبراههای دستی و مصنوعی را انسان نخست در اين مناطق آغاز کرد، تا آب را به کشتزار خود بياورد. او به مرورِ زمان آموخت که سطح آب را به کمک سدها بالاتر بياورد و آب را در مخزنهای ويژه و منبعهايی که با حفرکردن صخره ها ايجاد کرده بود، اندوخته و آن را حفظ کند. دانش آبياری به انسان کمک کرد تا کشاورزی را به مناطق تازه يی بياورد و زمينهايی را که زير کشت محصول بود افزايش دهد و محصول بيشتری توليد و برداشت کند. وابسته گی کشاورزی به شرايط طبيعی رفته رفته کمتر ميشد و عملاً محصول بيشتری به دست ميداد. در دره های حاصلخيزِ رودخانه های بزرگ، کشاورزی سريعتر از جاهای ديگر رشد و تکامل يافت. هرساله، هنگامی که اين رودخانه ها طغيان ميکرد، گِل و لای و مواد آبرفتی ارزشمندی را با خود به اين کشتزارها می آورد و به صورت لايهء حاصلخيزی از خاک روشن در آن ها ته نشين ميساخت. کشاورزان ميتوانستند اين گونه کشتزارها را برای سالهای پی در پی بسيار بکارند. تنها کاری که بايد انجام ميدادند احداث آبراههای لازم برای زه کشی و تخليهء آب سيلابها و ذخيره ساختن آن ها برای آبياری مزارع خود در طول فصل خشکی بود. در مناطقی که کمتر حاصلخيز بود کشاورزان ناگزير بودند بيشتر محل کشت خود را عوض کنند. آنان در يک ناحيهء معين جنگل را پاک ميکردند، کنده ها و ريشه های درختان را ميسوزاندند و آن گاه آغاز به شخمزدن زمين ميکردند. در چنين نواحی يی انسان ميتوانست يک مزرعه را فقط برای چندسال مورد استفاده قرار دهد، يعنی درست تا زمانی که زمين حاصلخيزی خود را حفظ ميکرد. وقتی چنين زمينی رمق خود را از دست ميداد، انسان ناگزير بود به کشتزار ديگری تغيير مکان دهد. به مرورِ زمان مزرعهء باير دوباره به تدريج پوشيده از درخت ميشد. نظامِ کشاورزی در دنيای باستان به طورِ گسترده رواج داشت. انسان برای قطع درختان و خوردکردن آن ها با تبر و نيز برای حفر آبروها و خندقهای آبياری به افزارهای فلزی نياز داشت. افزار اصلی و عمدهء او برای کشت زمين، يک کجبيل سنگی بود که بعداً يک کجبيل فلزی، جای آن را گرفت. در مناطقی که برای کشت و زرع مناسب بودند کشاورزی به صورتِ اشتغال اصلی انسان درآمد. دامداری
در مناطقی که شرايط طبيعی برای کشاورزی مساعد نبود، دامداری رشد و تکامل يافت. در هزاره های پنجم تا چهارم پيش از ميلاد بسياری قبايل نواحی مجاور منطقهء حاره، گوسفند، بز، خوک، الاغ، گاو و انواع گوناگون بزِ کوهبی را اهلی کرده بودند. دامداری از شکار مولدتر بود و قبايلی که از ابتدا همواره با اتکا بر شکار زنده گی کرده بودند، به ويژه در مناطق استپی رفته رفته به گله داری روی آوردند. مناطقی وجود داشتند که در آن ها گله داری و دامپروری سودآورتر از کشاورزی بود. در اين مناطق برخی قبايل کشتزارهای خود را رها کردند و به گله دار و دامپرور تبديل شدند. اين قبايل چوپان (دامپرور)، گوشت، شير و فرآورده های شيری، پوست و پشم و غيره توليد ميکردند. قبايل کشاورزی هم مقادير نسبتاً زيادی غله ها، سبزيها، ميوه ها و فرآورده هايی که از آن ها مشتق ميشود را توليد ميکردند. گله داران و دامپروران صحراگرد نبودند: آنان طی دوره های زمانی طولانی در محدودهء يک ناحيهء معين باقی ميماندند تا اين که چراگاههای آن ناحيه به زمين باير تبديل شوند. خشکسالیهای پياپی که به علت از ميان رفتن يخچالهای طبيعی روی داد، مراتع و زمينهای چراگاهی را به ويژه در آسيای مرکزی از بين بُرد و اين موجب يک کوچ محسوس و نمايان در ميان قبايل دامپرور افريقای شمالی و آسيای مرکزی شد. برخی وقتها اين قبايل در نواحی استپی دره ها ساکن ميشدند و با جميعت کشاورز و بومی اين نواحی درمی آميختند و يا به کشاورزی ميپرداختند و يا دامداری را با کشاورزی تلفيق ميکردند. در ساير مناطق عکس اين رویميداد: در اين جا قبايل کشاورزی اشتغال خود را از کشاورزی به دامداری تغيير ميدادند. همهء اين تحولها برای برقراری تماس ميان قبايل و خاندانهای دامپرور و کشاورز با يک ديگر، دارای اهميت بود. اما با اين وصف، روند عمومی جداشدن قبايل دامدار از تودهء عظيمِ جوامع اوليه که در قالب خاندان زنده گی ميکردند ادامه يافت. رشد و تکاملِ کشاورزی و دامداری، در تکامل بشريت گامِ مؤثری به پيش بود. انسان با کار پيگير خويش انواع گوناگون گياهان را به وجود آورده، انواع تازه يی حيوانها را اهلی کرده بود. اکنون افراد انسان نيازهای ضروری زنده گی خود را به مقادير هرروز بيشتری توليد ميکردند. بازده توليدی کار در کمونهای اوليه آغاز به افزايش کرد که از رشد و تکامل سريعتر جامعه خبر ميداد. پايان بخش نخستِ اين فصل
بخش دوم در شمارهء بعدی به نشر ميرسد!
&&&&&&&&&&& ارسالی آمو
اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف
زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی
فصل پنجم- بخش دوم (به ادامهء بحث گذشته)
روابط توليدی مرحلهء پيشرفتهء نظام اشتراکی اوليه، تقويت و تحکيم پيوندهای اقتصادی و توليدی درونِ جامعه
دگرگونيهايی که در روند توليد رُخ ميداد، موجب تغييرهايی بازهم بيشتری در سازمان جوامع کوچک انسانی ميشد. تغيير تدريجی شيوهء زنده گی اين جوامع و تبديل آن به يک شيوهء اسکان يافته و ثابت، پيوندهای کُهن خويشاوندی ميان خاندانها را تقويت و تحکيم کرد و علاوه بر آن پيوندهای خويشاوندی تازه يی هم پديد آورد. پيوندهای اقتصادی و توليدی نيز تقويت شد. خاندانهايی که همسايه گی يک ديگر قرار داشتند برای دفاع از خود در برابر جانوران وحشی و حفظ انبارهای غذا و پناهگاههای شان در برابر حمله های قبايل بيگانه، شروع به متحد شدن با يک ديگر کردند. اين پيوندهايی که ميان خاندانها برقرار ميشد منجر به ايجاد قبايل گرديد. قبايل گروههای بزرگی از افراد بودند که چندين خاندان را با يک ديگر متحد و يکی ميکردند. اموال و مالکيت قبيله يی در نتيجهء برقراری پيوندهای نزديکتر قبيله يی به وجود آمد. قبيله، سرزمينی را که بر آن سکنی گزيده بود و زنده گی ميکرد و نواحی يی را که در آن ها شکار ميکرد، ماهی ميگرفت و کارهايی مانند اين ها را انجام ميداد و هم چنين همهء منابع طبيعی را که در آن قلمرو و سرزمين يافت ميشد، مال خود ميدانست. رودخانه ها، جنگلها، تپه ها و رشته کوهها، مرزهای طبيعی ميان قلمروهای قبايل گوناگون را تشکيل ميدادند. به هم پيوستن خاندانها و قبايل، گام بسيار مهمی در پخش و اشاعهء گسترده تر اختراعها و مهارتهای انسان بود. شکلگيری قبايل و آن گاه ادغام قبايل در يک ديگر در قالب اتحاد قبايل موجب شد در آينده زبان و فرهنگ واحدی در ميان آنان پديد آيد. در همان حال که قبيله شکل گسترده تری از سازمان اجتماعی بود، تقسيمبندی داخلی خود را به خاندانهای گوناگونی که از طريق خويشاوندی با يک ديگر پيوند و وحدت داشتند حفظ کرده بود. هر خاندان در تصميمگيری راجع به مسايل مربوط به زنده گيش استقلال خود را تا حدود بسياری حفظ کرده بود. قبيله مالکيت و اموال هر خاندان را به رسميت ميشناخت (هر خاندان برای شکار اراضی خاص خود را داشت). اما به هر حال پيدايش يک شکل گسترده تر اتحاد، يعنی قبيله، مرزهای مالکيت اشتراکی را گسترش داد. شکل اشتراکی مالکيت وسايل و افزارهای توليد با سطح تکامل نيروهای مولد جامعه تناسب داشت. کشاورزی و دامداری ابتدايی شالوده يی را برای هيچ گونه مالکيت ديگری، غير از مالکيت اشتراکی ايجاد نميکرد، زيرا اگر همهء اعضای کمون به يک ديگر نميپيوستند و نيروی خود را يکی نميکردند، از عُهدهء دشواريهای مادی و طبيعی کشت زمين با افزارهای اوليه (يعنی يک تبرِ سنگی برای پاک کردن جنگل، يک کج بيل چوبی و يک چوبدستی نوک تيز برای کندن زمين) و روش پی کردن حيوانها و راندن آن ها به درون محوطه های محصور بر نمی آمدند و گذران معيشت آن ها غيرِممکن بود. کار دسته جمعی مستلزم مالکيت اشتراکی و جمعی وسايل اصلی توليد- يعنی زمين، شکارگاهها، پناهگاهها، دخمه ها و غيره بود. خانه داری و انجام وظايف درونی خانه نيز به صورت مشترک و در مقياس کمونی انجام ميشد، زيرا افراد انسان هنوز در خانه های مشترک و گاه چند صد نفر در يک خانهء واحد، زنده گی ميکردند. در اين زمان، به دليل تفاوتهای بدنی و طبيعی ميان افراد گوناگون (از نظر قد، قدرت بدنی و غيره) نياز به در اختيار داشتن افزارهای انفرادی پديد آمد، اگر چه وسايل اصلی توليد هم چنان در مالکيت جمعی و اشتراکی قرار داشت.
سازمان قبيله يی رؤسای قبايل و شوراهای سرکرده گان قبايل که برگزيدهء اعضای جامعه بودند، تصدی همهء امور طايفهء همخون و قبيله را به عُهده داشتند. قدرت و نفوذ يک رييس قبيلهء معين، به خصوصيتها و تواناييهای شخصی او بسته گی داشت: تجاربِ او، مهارت او در شکار، شجاعت او در جنگ و خرد و تدبيرِ او. قدرت رييس قبيله، موروثی نبود و کاملاً به ارادهء افکار عمومی بسته گی داشت. رييس قبيله هميشه قابل عزل بود. در مورد ثروت شخصی او هم، رييس قبيله به هيچ روی مرفه تر از هيچ يک از خويشان خود نبود. به اين ترتيب در نظام اشتراکی اوليه هيچ نوع نهادی شبيه به حکومت وجود نداشت و حکومت کردن بر خاندان و قبيله، از يک الگوی دموکراتيک تبعيت ميکرد، يعنی مشارکت برابر همهء اعضای جامعه (خواه اين جامعه خاندان بود، خواه قبيله) در تمامی امور جامعه. اين سازمان اجتماعی کمابيش با روابط توليدی آن زمان تناسب داشت.
سرچشمه های فرهنگ همان گونه که ذهن انسان رشد و تکامل مييافت، توانايی او هم در بازآفرينی تصاوير ذهنی از اشيا يا پديده های عينی و مشخص موجود در محيط پيرامون او رشد و تکامل حاصل ميکرد، حتی اگر عملاً نميتوانست در لحظهء معينی آن اشيای مشخص را در خارج ببيند. اين ويژه گی مغز انسان، موجب نخستين کوششهای او برای بازتوليد و تجسم ذهنی اين اشيای تصوری، در قالب تصاويری ثابت و مشخص گرديد. انسان نئاندرتال کوشيد به کمک خطوط و دندانه ها و اتصال آن ها به يک ديگر تصوير اشيايی را که ميشناخت، ترسيم کند. با اين حال مغز انسان هنوز به اندازهء کافی تکامل نيافته بود، دستان او هنوز مهارت کافی پيدا نکرده بود و افزارهايی که ميکوشيد به وسيلهء آن ها انگاره های ذهنی خود را اجرا و به آن ها موجوديت خارجی بخشد، هنوز بسيار ابتدايی بود. انسان تا زمانی که اندامهای او، در درجهء اول دستانش، در روند کار به درجهء بالايی از تکامل نرسيده بود و تا زمانی که افزارهای خود را تکميل نکرده بود، هنوز نميتوانست اشيايی را که ميديد، ترسيم کند. اشکال و ترکيبهای عجيب و غريب صخره ها و ديواره های سنگی، انسان اوليه را به ياد حيوانهای گوناگون می انداخت. او ميکوشيد با تغيير شکل دادن و افزودن رنگ به آن ها، اين تشابه را بيشتر کند و بهبود بخشد. بعد انسان آغاز به ترسيم تصاوير انسانهای ديگر و صحنه های گوناگون زنده گی بر بدنهء غارها يا ديواره های سنگی کرد. اين ها تصاوير خطی ساده يی بودند که گاهی وقتها داخل آن ها را از رنگهايی که از نمکهای کانی ساخته شده بود، پسر ميکردند. اين تصاوير صحنه های واقعی شکار بود و حيوانها و ساير اشيای آشنا را نشان ميداد. مضمون اين نخستين نقاشيها و شيوهء ترسيم و اجرای آن ها را زنده گی در جامعهء انسانی تعيين ميکرد و دريافت و درک انسان را از طبيعت منعکس ميساخت. از همان آغاز، هنر، نوعی بازآفرينی بود که به ياری واسطهء مشخصی که همان تصاوير هنريست که انسان در زنده گی واقعی به دست می آورد، انجام ميشد. هنگامی که جامعهء اوليه به اوج رونق و شکوفايی خود رسيد، انسان ميتوانست در حدی کمابيش دقيق و درست، اشيای گوناگون، پديده های طبيعی و غيره را با تصاوير بازآفرينی کند. با اين حال دامنهء اين شناخت هنوز محدود به ظاهر خارجی اشيا و پديده ها بود، انسان هنوز نميتوانست کنه و ذات آن ها، يعنی روابط درونی و وابسته گيهای متقابل آن ها توضيح دهد.
نخستين پنداشتهای دينی
تکامل فرايند کار، انسان را به يک ناظر هوشيار و کنجکاو طبيعت تبديل کرد. اين مشاهدات به نخستين کوششهای او برای درک جهان منجر شد. با اين حال تنها تکامل بدنی و افزايش تجارب و شناخت انسان از طبيعت برای اين که يک درک واقعی و درست از واقعيت برای او فراهم سازد، کافی نبود. انسان اوليه نميتوانست رابطه و ترتيب و توالی پديده های طبيعی و تأثير آن ها را بر موجوديت انسانی به خوبی دريابد. او سلاح کافی و مناسب نداشت و پيوسته از ضعف و درمانده گی خويش آگاه ميشد. در مواقع بروز فاجعه های طبيعی (سيل، فوران آتشفشانها، آتش سوزی جنگلها، خشکساليها و قحطيها و غيره) اين درمانده گی و فقدان شناخت قوانين طبيعت موجب ميشد احساس کند که نيروهای فوق طبيعیِ دهشتناکی وجود دارند که بر همهء پديده های طبيعی حاکميت دارند. مفاهيم دينی که به اين ترتيب شکل ميگرفت مجموعه و معجونی تحريف شده و موهوم، در ذهن انسان اوليه بود، دربارهء نيروهايی که همه گی در اصل کاملاً واقعی بودند و بر زنده گی روزمرهء او فرمانروايی داشتند. باستانشناسی ثابت کرده است که پيش از چهل تا پنجاه هزارسال پيش هيچ گونه پنداشت دينی وجود نداشته است.از آن جا که انسان در برابر حمله های حيوانهای وحشی همواره بسيار آسيب پذير بود و اصل موجوديت خود او هم به رويدادهای غيرِقابل پيشبينی شکار بسته گی داشت، سرانجام در ذهن خويش برای حيوانهای وحشی قدرتهای فوق طبيعی قايل شد. انسان فکر ميکرد که حيوانها و آدميان، نياکان واحد و مشترکی دارند و حيوانها با دادن گوشت خود به انسان، از زنده گی او نگهداری و پشتيبانی ميکنند. انسانِ اوليه که دلايل زنده گی و مرگ را نميدانست، گمان ميکرد که اگر استخوانهای حيوانی را نگهدارد، ميتواند به وسيلهء افسونهای جادويی، دوباره آن حيوان را به زنده گی باز گرداند. اين پنداشتهای غيرِطبيعی و قَدَری دربارهء وجود يک نيای حيوانی و پشتيبان خاندان اوليه، که اعضای آن به گونه يی جدايی ناپذير با اين حيوان پيوند داشتند و به طور کامل وابستهء آن بودند، به نام توتم پرستی شناخته ميشود. بعدها افراد انسان، افزون بر حيوانها، درختان و گياهان را هم به عنوان توتمها، نياکان و پشتيبانان خود برگزيدند. انسان احساس ميکرد که برای تضمين يک زنده گی بهتر برای خود، نيز برای برخورداری از پشتيبانی حيوانهای وحشی و پيروزی در شکارهای دسته جمعی که به آن ها اعزام ميشد، به کمک توتمی نياز دارد که نيروی تخيل خود او آن را آفريده بود. او ميکوشيد تا خشم توتم خود را فرونشاند، برآوردن خواسته های گوناگون خود را، از او درخواست ميکرد و مانند اين ها. رفته رفته، اين خواهشها و التماسها شکل مناسکی را به خود گرفت که همان به اصطلاح سِحر يا جادوی شکارچيان است. آنيميزم «Animism» يکی از شايعترين و گسترده ترين شکلهای دين بود. آنيميزم اعتقاد به وجود يک «موجود روحی» نامريی و غيرِمادی بود که قدرتهای فوق طبيعی عظيمی داشت (اعتقاد به وجود روحهای خير و شر، شياطين، خدايان و غيره). ريشه های آنيميزم در جهل و ناآگاهی انسان از منشای پديده های طبيعی قرار داشت که او در تخيل خود ميپنداشت آن ها از روی الگوی خود او ساخته شده و دارای ارواحی هستند و آن ها را موجودات غيرِمادی با توانايیهای انسانی و قدرت فوق طبيعی تصور ميشدند (اجنهء جنگل، ارواح آب و غيره). آنيميزم، باور انسان به تولد و مرگ و روح را نيز در بر ميگرفت. اعتقاد به اين قدرتهای فوق طبيعی و جادويی که ميتوانستند مسير زنده گی انسان را تغيير دهند موجب ابداع افسونها، تعويذها و طلسمهای گوناگون گرديد. رقصهای جنگی در آغاز چيزی بيش از هيجانهای غريزی نبود که پيش از جنگ بروز ميکند. در حالی که بعداً يک مفهوم جادويی به اين رقصها داده شد و به صورت مناسک ويژه يی درآمد که تصور ميشد در خود دارای يک نيروی جادوييست که اکنون به الگوهای اين رقصها شکل ميداد. مهر داروها و معجونهای محبت، در آغاز وسيله يی برای به دست آوردن يک همسر دلخواه بود، اما بعدها قدرتهای فوق طبيعی و جادويی به آن ها نسبت داده شد. سرچشمه های اوليهء جادوهای دارويی و درمانی در نتايجی بود که در اثر آگاهی انسان از برخی روشهای درمانی ساده (مانند حجامت و غيره) و کاربُرد گياهان دارويی در معالجهء فرد بيمار، حاصل ميشد. جادو، اعتقادی بود به توانايی انسان در فراخواندن نيروهای فوق طبيعی، پرستش اشيا که شکل ديگری از دين بود، برای اشيای واقعی و موجود که مورد پرستش قرار ميگرفتند و تصور ميشد قادر به اثرگذاری بر افراد انسان هستند، قدرتهای فوق طبيعی قايل ميشد. به اين ترتيب قبايل آستراليايی و بسياری از مردم ديگر که از علل و دلايل تولد و مرگ آگاهی نداشتند بر اين باور بودند که حيات يک فرد در سنگهای ريز يا قطعات چوب نهفته است و اگر اين سنگها يا چوبها از ميان بروند، او نيز خواهد مُرد. از آن جا که انسان اوليه توانايی توضيح و تشريح علل مرگ را نداشت، رفته رفته ترسی خرافی و موهوم از مُرده گان در او راه يافت، به ويژه از مرده گانی که در زمان حيات شان از آنان ميترسيد- جنگجويان درنده خو، رؤسای قبايل و مانند آن ها. اجساد و حتی تصاوير مرده گان دارای قدرتهای فوق طبيعی تصور ميشد و بعدها مفهوم فوق طبيعی جهان ديگر پديد آمد و رشد و تحول يافت که محل سکونت و زنده گی ارواح مرده گان تصور ميشد. آرزوی فرونشاندن خشم نيروهای فوق طبيعی در قربانی کردن هايی نمود مييافت که در همين عالم واقعی انجام ميشد. به اين ترتيب، پيدايش باورهای اوليهء دينی نتيجهء درمانده گی کامل انسان در رويارويی با طبيعت بود. باورهای دينی انسان به حفظ و تداوم درمانده گی او کمک ميکرد، زيرا اين باورها خود مانعی در راه درک جهان از سوی او بود، اين باورها انسان را در بررسی پديده های طبيعی گيج و گمراه ميساختند، از شناخت اين پديده ها باز ميداشتند و نقشی مخرب در رشد و تکامل او داشتند.
پايانِ فصل پنجم
********* ارسالی آمو اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی
فصلِ پنجم - بخش نخست، مرحلهء پيشرفتهء نظام اشتراکی اوليه نيروهایِ مولد در مرحلهء پيشرفتهء نظامِ اشتراکی اوليه
نيروهای مولد در هزاره های چهاردهم و سيزدهم پيش از ميلاد، به رشد و تکامل خود ادامه دادند. افزارهای سنگی کاملتر شد. انسان آموخت که چگونه سنگ را صيقل دهد و يا آن را سوراخ کند و چاقوها، تبرها، سرنيزه ها و پيکانهای نسبتاً سُبک و راحت بسازد. انسان در طراحی و ساخت افزارهای خود آغاز به ترکيب مواد و مصالح گوناگون با يک ديگر کردو او آموخت که چگونه قطعات نوک تيز و بُرندهء سنگ آتشزنه را در داخل يک بدنهء چوبی يا استخوانی کار گذارد و به اين ترتيب انواع بسياری از افزارهای گوناگون را مانند تبرهای سنگی، چاقوها، مُغارهای کنده کاری، نيزه ها و پيکانهايی با نوکهای تيز از جنس سنگ آتشزنه با دسته های چوبی سُبک بسازد. بزرگترين اختراع اين دوره تير و کمان بود. اين ها قويترين و دورزن ترين سلاحهايی بود که انسان تا آن زمان به خود ديده بود، سلاحهايی که گسترده ترين تأثيرها و متنوع ترين نتايج و پيامدها را به دنبال داشت. اکنون او ميتوانست دشمن خود يا حيوانی را که شکار او بود، از فاصلهء دورتری مورد اصابت قرار دهد و آن را بُکشد و اگر تير او به هدف اصابت نميکرد، ميتوانست از پس آن تير ديگری بيندازد. اختراع تير و کمان به انسان در پيکار او عليه نيروهای طبيعی کمک کرد و موجب شد که اهميت شکار در زنده گی جامعه به ميزان زيادی افزايش يابد. شکار تمامی آنچه را که انسان برای بقای خود به آن نياز داشت، مانند گوشت، تن پوش پوستی و چرمی و مواد خامی مانند شاخ و استخوان برای ساخت افزارها و سلاحها، برای او فراهم ميساخت. اهميت اقتصادی ماهيگيری از طريق کاربُرد قلابهای استخوانی، نيزه ها و توره ها افزايش يافت. کاربُرد افزارهای جديد موجب رشد و افزايش بازده توليدی کار شد. اکنون انسان ميتوانست اندکی بيش از آنچه برای رفع نيازهای فوری او لازم بود، توليد کند. حالا پس از يک نوبت شکار يا صيد موفقِ ماهی ميتوانست مقداری از موادغذايی به دست آمده را برای يک روز بارانی کنار بگذارد که امکان شکار و صيد در آن کمتر بود. اختراع ظروف چوبی و گِلی برای انسان اين امکان را فراهم ساخت که موجودی خوراکی خويش را برای مدت زمان بيشتری نگه دارد. او هم چنين ميتوانست غذايش را در اين ظروف بپزد و آن را قابل هضمتر سازد و به ميزان قابل ملاحظه يی منابع غذايی خود را گسترش دهد. همهء اين تغييرها برای انسان اين امکان را فراهم ساخت که مدت زمان طولانی تری در يک محل باقی بماند. اکنون انسان آغاز به ساختن خانه های چوبی دايمی کرد و رفته رفته با رهاکردن روش زنده گی کوچگردی خود، در جای ثابتی ساکن شد. کشــــــاورزی
افزايش بازده توليدی کار به انسان اين امکان را داد که به گونهء تازه يی از توليد مبادرت ورزد؛ گونه يی که نيازمند زمان و مراقبت بود تا نتيجهء مطلوب را به بار آورد؛ اين گونهء جديد، کشاورزی و دامداری بود. اين تحول زمانی ممکن شد که بازده توليدی کار به ميزانی افزايش يافت که انسان را قادر ساخت طی مدتی طولانی، يعنی زمانی که ميبايست برای عمل آمدن محصول و برداشت آن يا برای توليد مثل و بزرگ شدن دامها انتظار بکشد، با فرآورده های ديگری، يا با اندوختهء فرآورده های قبلی که ذخيره کرده و کنار گذاشته بود، گذران کند. اما پيشرفت بيشتر توليد در مناطق گوناگون در مسيرها و به شيوه های متفاوتی جريان يافت. در طلوع تمدن، قبايلی که در مناطق حاصلخيز ميزيستند گياهان خوراکی را جمع آوری ميکردند که بخش اصلی رژيم غذايی شان را تشکيل ميداد. آن ها رفته رفته به کشت اين گياهان روی آوردند و خود به بذرافشانان و کشتکاران اين گياهان تبديل شدند. انسان، با گزينش بهترين گياهان و ايجاد شرايط مطلوب خاک، در برخی موارد حتی با ترکيب گياهان، گونه های بهتری از گياهان و محصولات را پديد آورد. اين تبديل تدريجی انسان جمع آوری کننده به کشتکار ابتدايی، يا اختراع افزارهای ويژه يی برای کشت زمين امکان پذير شد.اين افزارها عبارت بود از يک چوبدستی که به انتهای آن چاقويی از جنس سنگ آتشزنه نصب شده بود که نوک آن بر روی زغال سنگ مشتعل، آتش ديده بود و يک کج بيل باغبانی به اضافهء مهارتها و تجاربی که به وسيلهء نسلهای پياپی کسانی که در کار جمع آوری خوراک فعاليت کرده بودند کسب و روی هم انباشته شده بود. کشاورزی در زمانی به وجود آمد که زنان قبايل اوليه شروع به پاشيدن تخم نوعی دانه های خوراکی کردند که علفهای هرزه نميتوانستند آن ها را از ميان ببرند. گندم سياه، جو، گندم و غيره در زمرهء نخستين گياهانی بودند که به وسيلهء انسان کشت شد. هنگامی که انسان دريافت که گياهان در خاکی که قبلاً با زير و روکردن زمين آن را سستتر کرده باشند، بهتر رشد ميکند، شخمزدن زمين را با دقت بيشتری آغاز کرد. او اين کا را نخست با چوبدستيهايی که انتهای آن ها را تيز کرده بود و سپس با افزار ويژه يی انجام ميداد که نوعی کج بيلِ باغبانی بود که از يک دستهء چوبی بلند که قطعه سنگ آتشزنهء تيزی در انتهای آن نصب شده بود تشکيل مييافت. برای دورکردن محصول هم از داس استفاده ميکرد. اين داس از يک قاب چوبی تشکيل شده بود که ورقه های نازکی از سنگ آتشزنه با لبه های تيز شده روی آن نصب کرده بودند. بعدها، کشاورزی به صورت طريقهء اصلی و عمدهء امرار معاش اکثريت قبايلی درآمد که در بين النهرين، درهء نيل، مصر، فلسطين، ايران، بخش جنوبی آسيای مرکزی، حوزهء خزر جنوبی، شمال عراق و اتحادشوروی سابق در امتداد سواحل دنی يستر، بوگ جنوبی و دنی پير ساکن بودند. در جامعهء اوليه، انسان به امکان استفاده از بيشتر محصولات کشاورزی که ما امروز ميشناسيم پی بُرده بود. قبايل سرخپوست امريکا در آغاز گردآورندهء فرآورده های گياهی بودند. اما، به مرور، با پيشرفت کشاورزی، آنان توانستند از انواع وحشی و خودرویِ گياهانی که در امريکا وجود داشت، گونه های خوراکی ذرت و کچالو را به دست آوردند. تغيير نحوهء تهيهء خوراک و روی آوردن به کشاورزی، وابسته گی انسان را به طبيعت کاهش داد، زيرا بازده توليدی بالاتر کار در کشاورزی اين امکان را فراهم ساخت که ذخيره هايی از محصولات برای استفاده در آينده کنار گذارده شود. با پيدايش کشاورزی دامنهء فعاليت انسان به شکل کار، بسيار گسترش يافت. انسان مهارتها و تجارب تازه يی کسب کرد و شناخت عميقتری از قوانين طبيعت به دست آورد و افزارهای تازه يی ساخت.
تقريباً در همان زمانی که کشاورزی اوليه در حال پيشرفت بود، دامداری ابتدايی هم رو به پيشرفت نهاد. نخستين گام در جهت اهلی کردن حيوانات وحشی هنگامی برداشته شد که انسان حيوانات وحشی را برای شکار به طرف دامها و تله هايی راند که از پيش گسترده بود. حيواناتی را که در محوطه های محصور به دام می انداختند، نميکشتند، بل که آن ها را به عنوان ذخاير گوشت تازه برای مصرف آينده زنده نگه ميداشتند. در آغاز، زنده گی اين حيوانات در اسارت چندان طول نميکشيد. اما، به مرور زمان، آن ها را برای مدتهای طولانی تری زنده نگهميداشتند و مآلاً اين حيوانات شروع به توليد مثل کردند. دامداری برای پيشرفت و تکامل انسان عامل پُراهميتی بود، زيرا گوشت خوراکی مورد نياز انسان را در مواقعی که شرايط برای شکار مساعد نبود فراهم ميکرد. نخستين دامپروران آسيا، افريقا و اروپا از دامهای خود به عنوان منبعی برای تأمين گوشت، شير و پوست و پشم استفاده ميکردند. سگ نخستين حيوانی بود که به وسيلهء انسان اهلی شد. در هزاره های ششم تا پنجم پيش از ميلاد انسان گاو، گوسفند، بز و خوک را اهلی کرد. طی اين دوره در مصر، آسيای صغير، آسيای مرکزی، هند، چين و اروپا حيوانات را اهلی ميکرده اند. گوزن شمالی، و لاما- يعنی تنها حيوانی که برای اهلی شدن در امريکای جنوبی مناسب بود- بعدها اهلی شدند. در حالی که برخی از قبايل رفته رفته با کشاورزی و دامپروری به عنوان شيوهء زنده گی شان خو ميگرفتند، قبايل ديگر هم چنان به شکار و جمع آوری محصولات خوراکی ادامه ميدادند. اين قبايل اخير ساکن نواحی شمالی کرهء زمين و مناطقی از امريکا، جنوب هندوستان، افريقا، هند و چين و غيره بودند که شرايط ثابتی نداشت و زنده گی در آن ها مخاطره آميزتر و بيشتر تابع اتفاقها و تغييرهای طبيعی بود و روال قابل اتکا و نسبتاً ثابت مناطق قبلی را نداشت. اما نيروهای مولد در اين مناطق نيز، عليرغم شرايط دشوار طبيعی، تکامل يافتند. انسان تير و کمان را کاملتر کرد و قبايل آستراليايی بومرانگ را ساختند. انسان آموخت که برای حيوانات تله های ميکانيکی گوناگون بسازد و راههای بهتر عمل آوردن پوست، استخوان و شاخ حيوانات را يافت و آن ها را بهبود و تکامل بخشيد. انسان گياهان خوراکی خيلی بيشتری را کشف کرد و علاوه بر اين، استفاده از گياهان برای مصارف پزشکی و دارويی را نيز آغاز کرد. ريسمان و طناب که از الياف گياهان ويژه يی ساخته ميشد، در ساختن تور و دام و لباس و کيسه و گونی مورد استفاده قرار ميگرفت. شکارچيان و گردآورنده گان فرآورده های گياهی هنوز تا حد بسياری به طبيعت وابسته بودند. اما، رفته رفته آنان هم روشهای پيشرفته تر و افزارهای تازه تر را پذيرفتند و نی تنها تجارب و مهارتهای خودشان را به کار بُردند، بل که دستاوردها و تجارب و مهارتهای قبايل همسايهء خويش را نيز مورد استفاده قرار دادند.
ادامهء اين فصل را در شمارهء آينده به خوانش خواهيد گرفت! www.jawananebedaar.nl
ارسالی آمو اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف
زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی فصل چهارم تحول و تکامل تدريجی انسان و پيشرفت نظام اشتراکی اوليه
روابط توليدی طی دورهء شکلگيری نظام اشتراکی اوليه گله های اوليهء انسانی پيش از پيدايش انسان نئاندرتال، افراد انسان به صورت گروههای بزرگ گله مانند زنده گی ميکردند. سطح فوق العاده پايين تکامل نيروهای مولد، پياپيش ادامه و بقای همين شکل زنده گی گله مانند را ايجاب و تحميل کرده بود؛ زيرا از آن جا که افزارهای انسان هنوز ابتدايی ترين افزارها بود، افراد انسان تنها از طريق تجمع در گروههای بزرگ ميتوانستند امکان بقای خود را فراهم سازند. حتی در جريان جمع آوری سبزيها و ميوه ها هم برای يک چنين گروهی لازم بود که امکان دفاع متقابل برای خود را در صورتی که مورد حملهء حيوانهای وحشی قرار ميگرفت پيشبينی کرده باشد. هنگامی که انسان شکار را به عنوان روش اصلی زنده گی خويش برگزيد، تلاشهای دسته جمعی گروه مردان و زنان موفقيت بيشتری را در به دست آوردن اسباب معاش تضمين ميکرد. کار تأثير هرروز بيشتری بر تکامل شکل دسته جمعی زنده گی داشت، زيرا هرگونه فعاليت توليدی ايجاب ميکرد که افراد انسان جمع شوند و باهم آن فعاليت را به انجام رسانند. کسب تجارت و مهارتها و انتقال آن ها به ديگران که اساس تکامل توليد برای نسلهای آينده بود، تنها در يک جامعهء اشتراکی امکانپذير بود. تقسيم طبيعی کار تکامل نيروهای مولد، در وهلهء نخست اختراع افزارهای تازه يی مانند نيزه و زوبين، تقسيم جامعهء اشتراکی را به گروههای متعدد برای انجام وظايف گوناگون ميسر ساخت. اکنون يک گروه به تنهايی ميتوانست نياز همهء اعضای ديگر به يک فرآوردهء معين را برآورده و اين فراغت را برای آن ها فراهم سازد که به انجام وظايف ديگر بپردازند. به اين ترتيب يک تقسيم طبيعی کار بين مرد و زن صورت گرفت. مردان، که از لحاظ جسمی نيرومندتر بودند و بارِ زايمان يا بزرگ کردن کودکان را به دوش نميکشيدند، شکارچی شدند و به اين ترتيب برای همهء اعضای ديگر جامعهء اشتراکی گوشت و پوست تهيه ميکردند، در حالی که زنان، سالخورده گان و کودکان به صورت گردآورنده گان فرآورده های آماده درآمدند و ريشه های خوراکی، ميوه ها، صدفهای خوراکی و مانند آن ها را جمع ميکردند. آنان به صيد ماهی نيز ميپرداختند و مسؤوليت کارهای خانه گی و نگهداری از آتش را نيز بر عهده داشتند. پيرمردان که باتجربه ترين اعضای جامعهء اشتراکی بودند، افزارهای اشتراکی مورد استفادهء کمون را ميساختند. آنان حاملان زنده و انتقال دهنده گان تجارب و مهارتهای نسلهای پی در پی بودند؛ و از اين رو احترام کمون را نسبت به خود برمی انگيختند و هربار که اعضای جامعهء اشتراکی برای شکار جمعی به راه می افتادند، يا هنگام انجام ساير وظايف جمعی و مشترک، رهبری ديگران را به عهده داشتند. رفته رفته آنان در همهء امور جامعهء اشتراکی رهبری يافتند و به اين ترتيب نخستين تقسيم طبيعی کار بر حسب سن و جنس روی داد. اين امر نشاندهندهء جهش بزرگی در تکامل نيروهای مولد جامعه بود. تخصص يابی مردان در کار شکار و زنان در کار جمع آوری مواد خوراکی و ساختن خانه موجب افزايش بازهم بيشتر بازدِه توليدی کار گرديد، زيرا به اندوخته شدن تجارب و مهارتها و تکامل افزارهای تخصصی کمک ميکرد. اين همکاری ساده در جريان کارکردن، برای انسان اوليه اين امکان را فراهم ساخت که وظايفی را که هرگز به تنهايی از عهدهء آن ها برنمی آمد، به عهده گيرد. به مرور زمان، شکل پيشرفته تری از همکاری که بر پايهء تخصص يابی هريک از اعضای گوناگون جامعهء اشتراکی در نوع واحدی از کار استوار بود، جاگزين اين همکاری ساده شد. اين شکل پيشرفته تر، تعاون در انجام کار بود. شکلگيری طايفهء همخون يا خاندان (کلَن) «Clan» تکامل نيروهای مولد موجب دگرگونی سازمان جامعهء انسانی شد؛ به اين معنی که يک کمون توليدی باثبات تر، يعنی خاندان يا طايفهء همخون جاگزين گلهء انسانی اوليه شد. اعضای يک کلَن از طريق کاری که به طور دسته جمعی انجام ميدادند به يک ديگر مربوط ميشدند، يعنی تقسيم طبيعی کار بين مردان و زنان و وظايف اشتراکی آنان در محدودهء کمون زمينهء ارتباط آنان با يک ديگر بود. تغييرهايی که در ازدواج و روابط زناشويی و پيوندهای خويشاوندی رُخ داد، برای رشد و تکامل بيشتر خاندان دارای اهميت بسيار بود. اين خاندان اوليه از يک اردوی انسانی، کوچکتر بود، زيرا به دليل افزايش نيروهای مولد، ديگر ضرورتی برای وحدت ثابت و دايمی شمار بزرگی از افراد که با يک ديگر کار کنند وجود نداشت. با وجود اين، هنوز به گردهماييهای موقتی و گهگاهی خاندانها در قالب اردوها يا قبايل بزرگتری برای دام انداختن و شکارکردن حيوانهای بزرگ و کارهای ديگری مانند آن، نياز بود. در اين کمونهای قبيله يی و بزرگتر، وجود يک زبان مشترک و تا حدودی يک شيوهء زنده گی مشترک ضروری بود. روابط جنسی بی قاعده که از گلهء حيوانی به ارث مانده بود و ويژه گی مشخص گله های انسانی اوليه بود اکنون جای خود را به برون همسری، يعنی ممنوعيت زناشويی در درون خاندان داد. اين امر پيوندهای ميان خاندانها را تحکيم کرد، پيوندهايی که پس از اين نيز با سنن درون همسری، که زناشويی را تنها در درون مرزهای يک قبيلهء معين مجاز ميشمرد، بيشتر تقويت شد. به اين ترتيب به حکم ضرورت عينی، يعنی مستقل از آگاهی و تمايل يا عدم تمايل انسان، ضرورت حياتی منع زناشويی ميان خويشاوندان پديد آمد. زناشويی هنوز يک ماهيت گروهی داشت. اما در روابط متقابلی که ميان مردان و زنان يک قبيله وجود داشت رفته رفته تابوهايی در زمينهء روابط جنسی بين والدين و فرزندان و خواهران و برادران پديد آمد. به اين ترتيب، در روند فعاليتی که انسان به عناون کار انجام ميداد و همان گونه که نيروهای مولد و روابط توليدی رشد و تکامل مييافت، جامعه پيش و پيشتر رفت و از سازمان گله مانند اوليهء خود دورتر شد و شکل يک سازمان توليدی- يعنی کلَن يا خاندان- را به خود گرفت. روابط توليدی درون خاندان روابط توليدی هم در گلهء اوليه و هم در طايفهء همخون، اساساً با سطح تکامل نيروهای مولد جامعه تناسب و هماهنگی داشت. افزارهای ابتدايی و سطح نازل تکامل نيروهای مولد، ايجاب ميکرد که همهء اعضای جامعهء اشتراکی در توليد ارزشهای مادی مشارکت کنند. در ميان مردمی که با يک ديگر و برای يک ديگر کار ميکردند روابط توليدی پديد آمد. همهء اعضای جامعهء اشتراکی، هر يک به فراخور توانايی خويش، ارزشهای مادی توليد ميکردند و در اختيار جامعه قرار ميدادند. هرگروه از مردم در سرزمين و قلمرو معينی ساکن بودند. زمين و همهء ثروتهای آن، وسايل اصلی توليد را تشکيل ميداد و به طور مشترک مورد استفاده قرار ميگرفت، يعنی به کمون، به عنوان يک کُل واحد، تعلق داشت. شکار و جمع آوری فرآورده های خوراکی که شيوهء تأمين معيشت انسان اوليه را تشکيل ميداد، زمينهء هيچ گونهء ديگری از مالکيت بر زمين، مگر مالکيت اشتراکی را فراهم نميساخت. مالکيت مشترک وسايل توليد را سطح ابتدايی نيروهای مولد ايجاب و تحميل کرده بود و مستلزم آن بود که همه گی نيروهای مولد جامعه به طور پيوسته در جهت توليد ضرورتها و نيازهای اساسی زنده گی هدايت شوند. قدرت انسان اوليه در جامعهء اشتراکی او و در کار دسته جمعی و مشترک او نهفته بود. مالکيت اشتراکی وسايل توليد شالودهء روابط توليدی نظام اشتراکی اوليه را پی افگند. سطح نازل تکامل نيروهای مولد، خصلت اجتماعی کار و مالکيت اشتراکی وسايل توليد، نظامِ برابر سازندهء توزيع ارزشهای مادی را در جامعهء اوليه ايجاب و تعيين ميکرد. کُليهء ارزشهای مادی که از طريق کار دسته جمعی اعضای جامعه ايجاد ميشد، به طور برابر در ميان اعضای جامعه توزيع ميشد. هرگونه سرپيچی از اين نظام توزيع ميتوانست به معنای مرگِ بسياری از اعضای جامعه باشد، زيرا غذا به سختی برای رفع نيازهای حياتی آنان تکافو ميکرد. همهء اعضای خاندان، در توليد نقشی برابر يک ديگر به عهده داشتند و کُليهء لوازم و وسايل و ثمرهای توليد را هم به صورت مشترک در تملک داشتند. اين امر موجب فقدان هرگونه نابرابری اجتماعی يا مالکانه يا تقسيم جامعه به گروههای اجتماعی ميگرديد. جامعهء ابتدايی يک جامعهء بی طبقه بود، جامعه يی که در آن استثمار وجود نداشت. تفاوتهای اساسی ميان «نظام اشتراکی اوليه» و جامعهء اشتراکی کنونی گاهی وقتها از جامعهء اوليه به عنوان يک جامعهء کمونيستی اوليه تعبير ميشود، روابط توليدی اشتراکی اوليه را نيز روابط کمونيستی اوليه و نظام يادشده را هم در کُليت آن کمونيزم اوليه مينامند. جامعهء اوليه را تنها در آن حد ميتوان کمونيستی ناميد که هيچ گونه استثمار انسان به وسيلهء انسان در آن وجود نداشته است و از مالکيت خصوصی نيز در آن نشانی وجود نداشته، بل که تنها مالکيت اشتراکی وجود داشته است؛ هيچ گونه تقسيم جامعه به طبقات وجود نداشته و همهء افراد انسان برابر بوده اند. اما نيروهای مولد جامعهء کمونيستی اوليه فوق العاده ابتدايی بود و ضمناً خود افراد انسان هم در مرحلهء بسيار پايينی از تکامل اجتماعی قرار داشتند. آنان در برابر پديده های گوناگون طبيعی دست بسته بودند. ارزشهای مادی که به وسيلهء جامعه توليد ميشد به زحمت تکافوی بقا و معيشت جامعه را ميکرد، حتی اغلب در اين حد هم نبود و تکافوی ادامهء زنده گی و توليد مثل جامعه را هم نميکرد. اما جامعهء اشتراکی آينده از اين لحاظ کاملاً در مقابل کمونيزم اوليه قرار دارد. نظام اشتراکی يک نظام اجتماعی بی طبقه است با مالکيت عمومی وسايل توليد و برابری کامل اجتماعی همهء اعضای جامعه که در آن، هم زمان با پيشرفت و تکامل همه جانبهء جامعه، نيروهای مولد بر اساس پيشرفت مداوم علم و تکنالوژی ترقی خواهند کرد؛ کُليهء منافع ثروت اجتماعی به وفور جريان خواهد داشت و اصل بزرگ «از هرکس به اندازهء تواناييش و به هرکس به اندازهء نيازهايش» تحقق خواهد يافت. نظام اشتراکی جامعهء بسيار سازمانيافتهء زحمتکشان آزاد، آگاه و صاحب وجدان اجتماعیست که در آن، خودگردانی و کار برای منافع جامعه تثبيت خواهد شد و به صورت يک ضرورت حياتی برای همه گان، به صورت يک ضرورت آگاهانه درخواهد آمد و تواناييهای هر فرد با بالاترين بهره برای همه مورد استفاده قرار خواهد گرفت.
مادرسالاری
تکامل نيروهای مولد موجب تقسيم کار ميان زن و مرد شد. اختراع افزارهای تازهء توليد، شرايطی را پديد آورد که ديگر همهء اعضای خاندان مجبور نبودند در انجام همهء وظايفی که هدف آن ها تهيه و تأمين اسباب معيشت بود- مانند شکار، گردآوری ميوه ها و ساختن افزارها و وسايل دستی گوناگون- مشارکت کنند. اکنون برخی از اعضای کلن ميتوانستند مقادير لازم از يک فرآوردهء واحد را به اندازهء رفع نياز همهء اعضای خاندان فراهم سازند، به اين ترتيب با معافيت ديگران از انجام آن کار خاص، امکان انجام ساير کارهای اجتماعاً مفيد را برای آنان فراهم آورند. به اين ترتيب رشد و تکامل نيروهای مولد چنان بازدهِ توليدی کار را بالا بُرد که جامعه اکنون ديگر ميتوانست تلاشهای خود را برای توليد نيازمنديهای حياتيش تقسيم کند. اکنون مردان بيشتر وقت خود را صرف شکار ميکردند، در حالی که زنان تن پوش و لوازم مورد نياز داخلی خانه را تهيه ميکردند، گياهان خوراکی را جمع آوری ميکردند، بذر ميپاشيدند و غذا را آماده ميکردند. به اين ترتيب فعاليت درون خانهء زن يک منبع قابل اتکا و منظم معاش و بقای خاندان شد، در حالی که شکار که حوزهء فعاليت مرد را تشکيل ميداد، غالباً امری مقطعی و تصادفی بود و نميتوانست به طور ثابت و پيوسته برای خاندان خوراک فراهم سازد. اين امر موجب نقش فعال زن در زنده گی اقتصادی خاندان گرديد و زن را در موقعيت رهبری قرار داد. اين واقعيت که زن يا در خود محل سکونت و يا نزديک آن کار ميکرد، در ايجاد و تثبيت اين نظام در سازمان خاندان دارای اهميت عظيمی بود. زن به صورت ارباب دايمی مسکن مشترک درآمد. وجود زناشويی گروهی که در آن تنها مادر کودک معلوم بود و به رسميت شناخته ميشد، نقش زن را در خاندان بيشتر تقويت و تحکيم کرد. مادر تنها نيای خاندان تلقی ميشد، ارباب مسکن عمومی و مشترک، آن چهرهء کانونی بود که اعضای خاندان، که همه گی بسته گان و خويشاوندان مادری بودند، در پيرامون او جمع شده بودند. کليهء اين تخولات منجر به تقويت و تحکيم نقش اجتماعی و نفوذ مادر شد. يک چنين کلن يا خاندانی به عنوان خاندان مادرشاهی يا مادرسالاری شناخته ميشود، ضمن اين که کُليت اين نظام و سازمان اجتماعی هم به نام نظامِ مادرسالاری معروف است.
پايان فصل چهارم www.jawananebedaar.nl
ارسالی آمو اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی
فصل سوم تحول و تکامل تدريجی انسان و پيشرفت نظام اشتراکی اوليه نيروهای مولد طی روند شکلگيری جامعهء انسانی پيشرفت هر دم بيشتر نيروهای مولد و در وهلهء نخست بهبود و کاملتر شدن افزارهای کار، موجب و تعيين کنندهء تکامل تدريجی و هرروز بيشتر بشريت شد. بقايای افزارهای انسانِ سنگواره يی در چين، هند، سيلان، برما، الجزاير، کِنيا، اوگاندا، تانگانيکا و نواحی جنوب افريقا و اروپا کشف شده اند. در اتحادشوروی سابق بقايای انسان سنگواره يی و افزارهای او در ارمنستان، کِريمه، امتداد سواحل دريای سياه، قفقاز و در آسيای مرکزی و در سواحل رود دنی يستر کشف شده است. انسان اوليه انسان اوليه با انسان جديد کاملاً تفاوت داشت. او پيشانی کوتاه و موربی داشت، چشمانش در پس ابروهای پُرپشت و برجسته يی پنهان بود. فک پايين او بسيار برآمده بود. با پاهای خميده راه ميرفت و بدنش به سمت جلو متمايل بود. با اين حال، همين ابتدايی ترين نماينده گان نژاد انسانی هم، باز با نياکان حيوانی خود تفاوت داشتند. به اين معنی که در وضعيت قايم راه ميرفتند، حجم جمجمهء آنان پيوسته در حال افزايش بود و به حجم جمجمهء انسان جديد نزديکتر ميشد. انسان سنگواره يی در برابر طبيعت کاملاً دست بسته بود و شيوهء زنده گی او با شيوهء زنده گی حيوانها تفاوت اندکی داشت. اما هنگامی که افزارهای او بهبود يافت و کاملتر شد و نيروهای مولد او رشد و تکامل بيشتری يافت، کسب نخستين پيروزيهای کوچک خود را بر طبيعت آغاز کرد. دگرگونی افزارهای انسان انسان از هفتصدهزار سال پيش از ميلاد به اين سو، آغاز به شکل دادن به نخستين افزارهای سنگی خود کرد. بعدها او با شکستن، خوردکردن و بريدن سنگها نخستين افزارهای زمخت سنگی خود را با لبه های تيز و بُرنده، ساخت. افزون بر اين افزارهای سنگی ابتدايی، افزارهايی چوبی از قبيل چوبدستيهايی که نوک آن ها تيزتر شده بود و چماق و مانند اين ها را نيز ميساخت. از اين زمانه به بعد انسان به طور پيوسته و دايمی افزارهای خود را در جهت کتناسب با هدفهايش بهبود ميبخشيد؛ مثلاً برای ساختن وسيلهء بُرنده يی مانند تبر، دو لبهء سنگی را تيز ميکرد و اين افزارِ همه کارهء بزرگی بود که انسان اوليه به کمک آن ميتوانست چيزها را ببّرد، قطعه قطعه کند، با آن به دشمن حمله کند و حتی به کمک آن زمين را حفر کند. اين گونه افزارها به وسيلهء نوعی از انسان سنگواره يی ساخته ميشد و مورد استفاده قرار ميگرفت که از لحاظ تکامل خود به پيته کانتروپ (بوزينه- انسان) نزديک است. در اين مرحله اختراع تبر، بزرگترين دستاورد انسان به شمار ميرفت. مرحلهء بعدی در تکامل تدريجی انسان و تکامل و پيشرفت توليد ارزشهای مادی پنجصدهزار تا سی صدهزار سال پيش، يعنی زمانی پديد آمد که نخستين تبرهای تيز بيضی شکلی که لبهء آن ها از همه طرف تراشيده و تيز شده بود، مورد استفاده قرار گرفت؛ همان طور که ساير افزارهای جديدی هم که به طور خاص برای ضربه زدن، قطع کردن، حفرکردن و نظاير اين کارها طراحی و ساخته شده بود، اساساً طی همين مرحله مورد استفاده قرار گرفت. برای ساختن و شکل دادن به انواع خراشنده ها و نيزه های گوناگون و ساير افزارها، انسان بايستی در اين زمينه دارای مهارت کافی بوده باشد تا بتواند سنگی را که ميخواهد بر روی آن کار کند با دقت بسيار ببّرد و بتراشد. اين نکته ثابت ميکند که اُرگانيزم انسان در روند توليد به تدريج تحول و تکامل يافته و هماهنگی اندامهای گوناگون آن با يک ديگر کاملتر شده بوده است. رواج و به کار گرفته شدن افزارهای تازه موجب شد که شيوهء زنده گی انسان اوليه يک سره دگرگون شود. او به کمک اين افزارهای تازه ميتوانست حيوانهای بزرگی مانند فيلها، کرگدنها، گاوهای وحشی، گوزنهای بزرگ و اسبها را شکار کند. به اين ترتيب اکنون انسان اوليه ميتوانست از همان منطقهء پيشين سکونت خود غذای بيشتری به دست آورد و اين تغيير به او امکان داد برای مدت زمان طولانی تری در يک منطقهء واحد و معين باقی بماند. انسان اوليه در جاهايی که شکار خود را از آن جا شروع کرد يعنی نزديک درياچه ها و رودها، در کنار مسير عبور حيوانها و در حاشيهء جنگلها آغاز به برپايی و ايجاد اردوگاههای موقت کرد و به اين منظور از غارها به عنوان پناهگاه استفاده ميکرد. استفاده از آتش انسان تا اين زمان آموخته بود که از آتش به عنوانِ منبع گرما و نيز وسيله يی برای مبارزه با حيوانهای وحشی و آماده کردن غذاهای حيوانی و گياهی برای خود و نيز ساختن برخی از افزارهايش استفاده کند. آتش در جريان کار بر روی سنگ و سوزاندن انتهای چوبدستيها برای دوام بيشتر آن ها به کار ميرفت. کشف راهها و وسايل گوناگون افروختن آتش به طور مصنوعی از طرف انسان برای تکامل آيندهء او و در مبارزه اش عليه آب و هوا و شرايط خشونتبار طبيعی دارای اهميت بسيار بود. انسان در همان حال که افزارهای خويش را ميساخت متوجه شد که هرگاه قطعه سنگی به سنگ ديگری برخورد کند از آن جرقه يی بر ميخيزد و در نتيجهء مالش شديد دو تکه چوب به يک ديگر نيز حرارت ايجاد ميشود. انسان اوليه با استفاده از اين پديده های طبيعی برای برافروختن آتش، نخستين پيروزی خود را بر نيروهای طبيعی به دست آورد و به اين طريق نيروهای مزبور را واداشت که در مبارزه اش برای بقای خويش به کمک او بيايند. غذايی که پُخته شده بود، ارزش غذايی بيشتری داشت و گوارش آن نيز آسانتر بود، پُخت غذا، امکان استفادهء گسترده تر و متنوعتر از فرآورده هايی را که در دسترس او قرار داشت، نيز فراهم ساخت. اين امر همراه با خودِ فرآيند کار، سبب سازِ تکامل زيست شناختی بيشتر انسان شد. افزارهای عصر يخیبندان يکصدهزار سال پيش انسان وارد مرحلهء تازه يی از تکامل خود شد. در اين زمان آب و هوای نيمکرهء شمالی زمين به شکلی تند و ناگهانی تغيير کرد. يخچالهای طبيعی از شمال- حرکت به سوی جنوب را آغاز کردند و بخش بزرگتر اروپا از يخ پوشيده شد. در کشورهای گرمتر، بارش باران آغاز شد. صحرای امروزی افريقا روزگاری منطقه يی بوده پوشيده از درياچه ها، رودها و جلگه های سرسبزی که جنگلهای انبوه استوايی در نقاط مختلف آن سر برآورده بود. همهء نباتات و حيوانهای گرمادوست يا از ميان رفتند و يا به مناطق استوايی کوچ کردند. گونه های تازه يی از حيوانها مانند ماموت، گوزن شمالی، روباه قطبی و غيره جاگزين حيوانهای پيشين شدند. اما انسان اوليه اين دگرگونيها را از سر گذراند و باقی ماند و به برکت توانايی خود برای کارکردن، به تکامل خويش ادامه داد. بقايای انسان نئاندرتال که در اين دوره زنده گی ميکرد در اروپا (آلمان، اسپانيا، بلژيک، يوگوسلاويا، فرانسه و ايتاليا) و آسيا (نيم قارهء هند، عراق، جاوه و ساير مناطق)، جنوب افريقا و اتحادشوروی سابق (در کِريمه و آسيای ميانه) به دست آمده است. رشد و تکامل بعدی نيروهای مولد موجب پيشرفت جامعه شد. افزارهای انسان بازهم متنوع تر و تخصصی تر شد. مانند گذشته افزارهای اصلی او از سنگ ساخته ميشد، اما اين افزارها پيوسته و دايماً بهتر و کاملتر ميشد. به ويژه لبه های اين افزارها برای بريدن به کار ميرفت، تيزتر شده بود. اکنون از سنگ آتشزنهء خنجرها، پيکانها و ليسه ها و خراشنده هايی برای کار بر روی پوست حيوانها و کارهای ديگر ساخته شده بود. بهبود و کاملتر شدن اين افزارها موجب رشد و تکامل مهارتهای تازه يی شد و تجارب توليدی را بالا بُرد. استفاده از افزارهای کاملتر، رشد و بهبود شکار را سرعت بخشيد که اکنون به صورت مشغلهء عمدهء انسان اوليه درآمده بود. شکار به شکل دسته جمعی انجام ميشد. دسته های شکارچی، برای به دام انداختن حيوانهای بزرگ و راندن آن ها به سوی مُردابها و غيره سازمان مييافت. اکنون انسان برای مدت زمان طولانی تری در شکارگاههای خوب باقی ميماند که در آن جا نی تنها در غارهای طبيعی که پيدا ميکرد، بل که در ساده ترين پناهگاههايی که برای محافظت خود در برابر عناصر گوناگون طبيعی ميساخت، اقامت ميکرد. تکامل تدريجی انسان جديد انسانِ کرومانيون در هزاره های چهاردهم تا يازدهم پيش از ميلاد نوعی انسان که از لحاظ ساختار بدنی و خصوصيتهای خود ارتباط نزديکی با انسان جديد دارد، پديد آمد. اين گونهء انسان به نام انسان کرومانيون معروف است. پيدايش و تکامل انسان کرومانيون نتيجهء تحول تدريجی و تکامل روزافزون نوع انسان بود که از فعاليت کاری مشترک افراد انسان با يک ديگر طی نسلهای پياپی و بسيار ناشی شده بود. رفته رفته اُرگانيزمی پديد آمد که بهتر با کار دسته جمعی، تفکر و سخنگويی تقطيعی و واضح انطباق و سازگاری يافته بود. از آن زمان به بعد تکامل تدريجی انسان بر طبق قوانين اجتماعی ادامه يافت که ويژهء جامعهء انسانيست. انسان کرومانيون سکن اروپای غربی و شرقی از جمله فلات روسيه، جنوب اروپا و شمال افريقا، آسيای صغير و آسيای ميانه، قفقاز، هند، افريقای استوايی و جنوبی، شرق، شمالشرقی و جنوبشرقی آسيا، سايبيريا و شمال چين بود. انسان کرومانيون، در مقايسه با انسان نئاندرتال افزارهای بهتر و کاملتری داشت. او ياد گرفته بود که افزارهای تخصصی بسياری از سنگ و استخوان بسازد، مانند خراشنده های گوناگون و ساتورهايی که ميتوانست به کمک آن ها اشيای مورد نياز خود را شکل دهد و بسازد. نخستين نيزه ها با نوک استخوانی، نيزه های خاردار ماهيگيری و زوبينها در اين دوره پيدا شد. نيزه، دامنهء حرکت مفصل آرنج را بيشتر کرد؛ و قدرت پرتاب بازوی انسان و بُرد و مسافت پرتاب را افزايش داد. نيروهای مولد در حال رشد، به انسان اين امکان را داد که هرچه جلوتر می آيد، بتواند مدت طولانی تری در يک محل باقی بماند. نخستين سکونتگاههای بزرگ با خانه بزرگ اشتراکی در اين زمان ساخته شد. پيدايش نژادها با تکامل تدريجی انسان جديد، شکلگيری نژادهای انسانی هم زمان با يک ديگر آغاز شد. اين نژادها از گونه هايی از افراد انسان تشکيل ميشد که از لحاظ وضع ظاهری، رنگ پوست، شکل بينيها و لبها و جنس موی خود با يک ديگر تفاوت داشتند. تمايزهای نژادی از شرايط طبيعی گوناگون در يک جامعهء انسانی که چند پاره شده و به گروههای جدامانده از يک ديگر تقسيم شده بود، ناشی ميگرديد و در زمانی پديد آمد که انسان جديد تکامل تدريجی خود را اساساً به انجام رسانده بود. اين تمايزها به هيچ روی بر ساختار زيست شناختی و درونی انسان يا بر تواناييها يا تکامل اجتماعی و فرهنگی او تأثير نداشت. علم و تاريخ تکامل انسان نظريه های نژادپرستانهء بورژوايی را، که ادعا ميکنند نژادهای گوناگون از نياکان جداگانه و متفاوتی به عمل آمده اند و بنابراين نابرابر و با يک ديگر متفاوت هستند و هم چنين «نظريه» های گوناگون دربارهء نژادهای برتر و پست تر را به طور کامل مردود ساخته اند. اين «نظريه» های ضدعلمی را برای اين هدف روشن ساخته و پخش کرده اند که سرکوب و اسارت استعماری را توجيه کنند و به اين ترتيب راه جنبشهای آزاديبخش ملی و مبارزهء ضداستعماری و ضدامپرياليستی خلقهای آسيا، افريقا و امريکای لاتين را مسدود سازند. انسان در مناطق تازه يی ساکن ميشود رشد و تکامل نيروهای مولد، برای رشد نژاد انسان عامل مثبتی بود. اين امر، به نوبهء خود منتج به تمرکز و تجمع مفرط افراد انسان در شکارگاههای خوب يعنی در مناطقی گرديد که دارای چراگاههای خوب، زمينهای حاصلخيز و رودخانه هايی بود که ميتوانستند در آن ها ماهی صيد کنند. با اين حال، هنوز انسان نميتوانست برای مدت زمانی طولانی در يک محل بماند و بتواند بازهم خود و خانوادهء خود را سير کند. به همين دليل ناگزير بود که در جستجوی زمينهای جديدی برآيد و در آن ها ساکن شود. اين روند در جريان گسيختن و جداشدن مداوم برخی اعضا از مجموعهء بزرگتر به منظور تشکيل جميعتهای کوچکتر برای خودشان، ادامه يافت. اين روند تشکيل اجتماعهای کوچک جديد، به انسان کمک کرد تا سرزمينهای تازه يی را بگشايد و تصرف کند. کسانی که به اين سرزمينهای تازه می آمدند و در آن ها ساکن ميشدند منافع تازهء خاص خود داشتند که با منافع جامعهء قبلی تفاوت داشت و موجب تفاوت در عدتها و رسوم، زبان و غيره ميشد. اين اسکان مجدد، يک جريان مبادلهء مهارتها و تجارب را ميان جوامع کوچک گوناگون ايجاد کرد و آن را رشد و ارتقا بخشيد و در رشد و تکامل بيشتر نيروهای مولد دارای اهميت عظيمی بود. انسان کرومانيون در سرتاسر اروپا، افريقا و آسيا ساکن شد. آن گاه (تقريباً از 15000 تا 12000 سال پيش) در حالی که از طريق تنگهء برينگ- که در آن زمان خيلی کم عرضتر از امروز و در بخش اعظم سال يکسره پوشيده از يخ بود- از آسيا گذشته و به قارهء امريکا وارد شده بود، سکونت در قارهء امريکا را آغاز کرد. در همين زمان بود که انسان برای نخستين بار در آستراليا نيز ساکن شد، اين کار با مهاجرت از آسيای جنوبشرقی، از طريق مجمع جزاير مالايا و جزاير سوندا صورت گرفت. اين جدايی سرخ پوستان امريکا و بوميان آستراليا از بخش بزرگتر بشريت شرايط بسيار ويژه و مشخصی را ايجاد کرد که مهاجران يادشده در آن شرايط نميتوانستند از تجربهء دسته جمعی بشريت استفاده کنند. با اين حال نخستين مهاجرانی که در امريکا و آستراليا سکونت گزيدند، اگرچه خود را در يک محيط طبيعی سخت و زمخت و در حال زنده گی جدا از کُليهء گروههای انسانی ديگر يافتند، تکامل خود را از همان مسير و در راستای همان خطوط اصلی طی کردند، که بقيهء بشريت آن را پيموده بود. ادامهء بحثهای اين فصل در شمارهء آتيه به نشر ميرسد! www.jawananebedaar.nl ******** ارسالی آمو اثر: د. ک. ميتروپولسکی، ی. ا. زوبريتسکی، و. ل. کروف
زمينه ها و مراحل تکامل اجتماعی
نظام اشتراکی اوليه بخش دوم توليدِ مادی نقش توليد ارزشهای مادی در تکامل جامعه کار آگاهانهء انسان و نخستين افزارهای ساخت او نشانهء آغاز شکلگيری و استقرار جامعهء انسانيست. با اين تحول افراد انسان راه و رسم کاملاً تازه يی را در زنده گی پيش گرفتند که با زنده گی حيوانها متفاوت بود. حيوانها فقط ميتوانند از امکانها و مزايايی که طبيعت برای آنان فراهم ساخته و به بيان ديگر از آنچه به صورت آماده وجود دارد، استفاده کنند. اما کار، انسان را از اين وابسته گی کامل به طبيعت رها ساخت. انسان با کمک افزارهای تازهء خود اين توانايی را يافت که امکانهايی را از طبيعت به دست آورد که پيش از اين در دسترس او نبود. علاوه بر اين، توانايی يافت که در اين امکانهای طبيعی تغيير هم بياورد و آن ها را برای خود به شکلِ مفيدتری درآورد. افزارهای سنگی و چوبی اين امکان را برای انسان اوليه فراهم ساخت که استفاده از ارزشهای مادی را به نحو قابل توجهی گسترش دهد. انسان کُشتن حيوانهای بزرگ و قويتر را آغاز کرد و به اين ترتيب مقاديری از فرآورده های گوشتی خوراکی را به رژيم غذايی خود افزود. او ياد گرفت که به پوست حيوانها تغييرهايی بدهد و آن را به شکل ديگری درآورد که بتواند از آن برای حفظ بدن خويش در برابر سرما استفاده کند. انسان از افزارهای يادشده برای ساخت سرپناه ِ خود نيز بهره گرفت. توليد ارزش مادی به اين ترتيب به شالودهء زنده گی در جامعهء انسانی تبديل شد. به تدريج که توليد تکامل مييافت و انسان تأثير فعال خود را بر طبيعت افزايش ميداد، درمييافت که ميتواند از طريق ارزشهای مادی که خود ايجاد کرده است، نيازهای خود را آسانتر برطرف سازد. نقش محيط جغرافيايی در تکامل جامعه محيط جغرافيايی در تکامل جامعه اهميت بسيار دارد. طبيعت برای تداوم زنده گی و فعاليت انسان مواد خام لازم را به او ارزانی ميدارد و اين محيط جغرافيايی عرصه ييست که زنده گی جامعه در آن بسط و گسترش مييابد. محيط جغرافيايی شامل همهء آن چيزهای طبيعی يی ميشود که در اطراف انسان وجود دارد؛ يعنی آب و هوا، رودها و درياها، زيست حيوانی و گياهی، پستی و بلنديها، منابع زيرزمينی و مانند اين ها؛ و اين محيط شرط لازم فعاليتيست که انسان به صورت کار، انجام ميدهد. اگر هيچ گونه مبارزه و کُنش متقابلی با طبيعت وجود نداشته باشد تا در جريان آن، انسان اسباب معاش خود را تهيه کند، انجام هيچ گونه فعاليت انسانی به صورت کار نيز ممکن نخواهد بود. محي |