جوانان بیدار

 

اشکی بر گور بیگناهی کودکانِ نرنگ "ولایت کنر

سرودهء بِکرِ:

 

نورالله وثوق

8/10/1388

http://norollahwosuq.blogfa.com/

 

 مادری گفت:

 

زبانی تازه

شب آمد هی، شب آمد هی، شب آمد

نه مهتاب آمد و نه کوکب آمد

خموشی را زبانی تازه باید

ازین وحشیگری جان بر لب آمد.

 

مادری گفت:

 

خشونت سمت و سویِ تازه دارد

صداهایی بلند آوازه دارد

به رویِ نعشِ طفلی مادری گفت

وطن در دارد و دروازه دارد

 

به پرسیدن نیرزد

 

وطن چون من به یک ارزن نیرزد

به خاری پیشِ شان گلشن نیرزد

شنیدم میزبان را گفت مهمان

کسی این جا به پرسیدن نیرزد

 

مشتِ خالی

 

به جز از مشتِ خالیی شعاری

ندارد کس از اینان انتظاری

نبینی پُشتکاری را ز سویی

که هرکس رفته این جا پُشتِ کاری

 

رهگشایان

 

گروهی ساکنان نازِ ارگ اند

گروهی لایقِ هرلحظه مرگ اند

به جانِ غنچه هایِ گلشنِِ من

گروهی رهگشایانِ تگرگ اند

 

مرگِ سوسمار

 

کجا ما و کجا فصلِ بهاری

نمیخیزد ازین گلشن بخاری

به مرگِ کودکم خندد همانی

که خون گرید به مرگِ سوسماری

 

نعشِ فردا

 

مپنداری به باطل گریه کردم

برای پارۀ دل گریه کردم

به رویِ نعشِ فرداهای میهن

به آسانی چه مشکل گریه کردم

 

دلِ ما خوش

 

ز پیمانی که با بیگانه بستیم

در و دیوارِ دلها را شکستیم

بود میهن به مرگِ خویش راضی

دلِ ما خوش که ماهم زنده هستیم

 

www.jawananebedaar.nl