جوانان بيدار

رازق فانی،

سيمايی که جاويد شد

 

سيمايی که وارسته زيست و انديشيد، فرياد را صدا ساخت و سرود، آن هم، سرودی که تجليگاه و مرهمِ دردها شود و پيامِ انسان بودن و انسانی زيستن دهد.

دشنهء او شعر بود و غزل،

بر صخره های سياهِ جهل.

 

*   *   * 

زادگاهِ رازق فانی شهرکابل بوده و در سال «1322 خورشیدی» ديده بر آسمان نيلگون کشود.

 تحصيل مسلکيش را تا درجهء ماستری، در سال «1356خ.» در رشتهء اقتصاد سیاسی در کشور بلغاریا تمام نمود.

 فانی، به روز يکشنبه «22 اپريل 2007م.» در شهر ساندیاگوی ایالت کالیفورنیای کشور امريکا، درگذشت.

*  *

 نمونهء سخن ارزشمندِ فانی:

 گذرگاهِ شقایق

 

چه خجالتزده صبحی؟

چه دروغین شفقی!

آسمان دامن خونین دارد

کس نداند که در آن آبی دور

در پس پردء ابر

بر سر نورفروشان چه بلا آمده ا ست

کس به مهتاب تجاوز کرده،

یا که خورشید به انبوه شهیدان پیوست

*  *  *

چه غم اندود فضایی؟!

چه مخنث فصلیست!

نه به منقارِ پرستو ز بهاران خبری

نه ز باران اثری

ابرها لکهء بدنامی این فصل فلاکتبار اند

مشک شان آب ندارد

که به لب خشکيی این جنگل آتشزده پاسخ گویند

*  *  *

تک سواری ز دل دشت فرا می آید

باش، تا پرسم از او

که به خورشید چه آسیب رسید؟

بامداد از چه نیامد؟

صبحت ای مرد به خیر!

از کجا می آیی؟

خبر از روز نداری؟

*  *  *

هه!؟

روز را پرسیدی؟

چقدر بیخبری!

سالها شد، که در این شهر شب است

تو کجا خواب بُدی؟

حملهء راهزنان یادت نیست؟

که به همدستی چندتا نامرد

هرکجا روزنه يی را دیدند

که از آن نور تصور ميرفت

همه را بر بستند

و به هرخانه که قندیل فروزانی بود

همه را بشکستند

و از آن روز به بعد

شهر در ظلمت جاوید نشست

بال خورشید شکست

و دگر روز نیامد

*  *  *

خیلِ خفاش

همان لحظه که بر شهر هجوم آوردند

جغدها را سر منبر بردند

حکم اعدام قناريها را،

همه فتوا دادند

و به شب

نامه نوشتند،

که جاوید بمان!

ما هوادار توییم

و از آن لحظه به بعد

هرکجا جرقهء نوری به نظر می آمد

شب پرستان به لگد کوبیدند

*  *  *

از شفافیت باران بدشان می آمد

زهر در آب زدند

و چه معصومانه،

ماهیان در هرم حوضچه ها پوسیدند

*  *  *

گر ازین دشت سفر ميکردی

به چپ و راست نه پیچی

که وقیحانه سرت ميتازند

هرقدم دزدان اند

رو به رو گر بروی

کوره راهیست،

که تا خانهء خورشید ترا خواهد برد

سر راهت ز گذرگاه شقایق گذری کن

عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر!

به پتونی برسان پیغامم

بیدِ مجنون شده را از من گوی،

که ازین وادی خاکستر و خون

تا شما دور شدید

هیچ کس نام بهاران نبرد

باد از کورهء باروت فرا ميخیزد

بر لبش آتش و دود است

*  *  *

راستی باش

که پیغام بزرگی دارم:

تاهنوز از دل خاک

ریشهء گُل بته ها گم نشده

باغ وقتی که در آتش ميسوخت،

نونهالی چه دلاور ميخواند:

سوختن مرحلهء دیگری از رویش ماست

باید از سر روييد . . .

بهار 1373خ.

 

www.jawananebedaar.nl