|
. . . صميميتِ شعری در اين است، که بين درد و لذت زنده گی و درد و لذت شعر، بيواسطه گی مطلق وجود داشته باشد. . . «رضا براهنی، دربارهء فرخزاد» * * سروده يی از فروغ فرُخزاد
تولدی ديگر همهء هستی من آيهء تاريکيست که ترا در خود تکرارکنان، به سحرگاهِ شگفتنها و رستنهای ابدی خواهد بُرد من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه! من در اين آيه ترا، به درخت و آب و آتش پيوند زدم. * * * زنده گی شايد، يک خيابان دراز است، که هرروز زنی با زنبيلی از آن ميگذرد زنده گی شايد، ريسمانيست،که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد زنده گی شايد، طفليست، که از مدرسه برميگردد . . . يا نگاهِ گيچِ رهگذری باشد، که کلاه از سر برميدارد و به يک رهگذر ديگر، با لبخندی بی معنی ميگويد: «صبح به خير!»
www.jawananebedaar.nl
|