|
طنز، نوشتهء م. ا. پولاد خرسِ قريهء ما
به ياد دارم، که در قريهء زيبای لاجوردی ما خرسی بود عجيب. سينه را در گرما و پشت را در سرما برای آن داده بود که غير از آن نميتوانست زنده بماند، زيرا دُمش حصهء دومی، دستِ کوتاهش حصهء سومی، دندانهايش حصهء چهارمی قريه را می آزُرد و پنجمی نيز از تنفسِ او احساس ناراحتی داشت. از ترس اين که ناآراميی از او سر نزند، اطرافش را زنجير بسته بودند. اما، چه زنجيری؟! زنجير اطراف او يعنی تقريباً زنجير اطراف قريه. اين خرس که هفتادسال زنده گی خود را در راه دعوت خانه های قريه جهت قبول زهد و عبادتش صرف نموده بود، فقط هفده درصدِ خانه های قريه تنها با او سر شور ميدادند. از آن کله شوران، دو درصدِ آن کاملاً با طيب خاطر، خاطر خواهش بودند، سه درصدِ آن ها از مجبوريت به ارادهء او عمل ميکردند و تقريباً در قيد اسارتش بودند، چهار درصد آن ها مثل او بودند، اما در مخالفت شديد با او، پنج درصد علاقه داشتند از دور او را نظاره کنند و بيشتر از عدم علاقه و خوف شان از زنجيردار نظاره گر خرس بودند؛ اما، سه درصدِ باقيمانده چنان در دوراهی و تزلزل بودند که مسيرشان در مدتهای کوتاهی عوض ميشد. خرس با اين تقوای طولانی و دستاورد ناچيز سرمست از بادهء قدرتِ پنجال که آن هم ريشهء محکمی نداشت، ميخُريد، چنان خُر که زنجيردار را ميلرزاند و زنجيرها را گاهگاه به صدا می آورد. اين صداها ناآرامی را چنان بالا برده بود، که مردم قريه در اکثريت به فکر از بين بردن آن خرس بودند. خرسِ پير که قريه را به وحشت انداخته بود، از آزار پشه يی که خود در فرقش نشانده بود رنج ميبُرد. آری، به اميد اين که اين پشه رهنمای راه گرمايش شود، در فرقش جا يافته بود. اما، اين موجود نحيف با وجود مريضی ساريی که کسب نموده از ديگران که داشت و درونش را می آزُرد در تلاش رسيدن به دماغ خرس از فعاليت دست نميکشيد. مردم قريه بنا به منافع خودشان و در ظاهر جهت کمک و رساندن ياری به پشهء نحيف تار نيلونی باريکی در پای پشه بسته بودند، تا اگر در کام خرس فرو رود پشه را از قعرِ کامِ خرس بکشند و يا اين که آن را وسيلهء آزار هميشه گی خرس بسازند. پشه از ترس خرس چنان ميلرزيد که سر از پا نميشناخت. «شانزده» پای قابل ديد اين پشه که همه با تارِ نيلونی بسته بود، طوری روی زمين ميتوانست قرار گيرد که توازن پشه را تضمين نميکرد، زيرا «نُه» پا در لجن و «هفت» پای ديگر در لجنِ ديگری چنان کثافت گرفته بودند که مجال استفاده از آن ها نبود. نُه پای نازک و نحيف پشه قبلها از فعاليت بازمانده بود و هفت پای کمی مقاومترش از ترس، يکی به ديگر تاب خورده مانع حرکتش به پيش ميگرديد. شنيدم، خرس که به مريضی کم خونی گرفتار شده بود و بازهم تلاش به ادامهء زنده گی داشت، پشه را مرعوب و چيزی از لغزيدن پشه باقی نمانده بود که سرِ خرس داغ برداشت و سرگيچه شد. اين داغ سر گرچه حاصل کارهای سالهای متمادی زنجيردار بود اما، در ظاهر مريضی خرس را ميرساند. در چنين حالتی پشهء مرعوب دوباره دل گرفت و به رقص و پاکوبی پرداخت. خرس که به مريضی سرگيچه دچار و توان برآمدن از آن بنبست را را نداشت، به پای تضرع زنجيردار- نمايندهء فرمايشی فرستاد و اين عمل خود را به چهار اطراف قريه تکرار نمود. ديگر رقص سرگيچهء خرس از دور نمايان و روزگار سرمستی و بی سری پشه رسيده بود. داغ سر خرس عادی و معمولی نبود. مُهری بود از کاوهء داغ سياهِ زنجيردار «سرداغ، در مصاحبه يی گفت، که او دربارهء هدف مشخص کار مينموده است.» و نشانه يی بود از زوال عُمر خرس. پشه آهسته آهسته پايان شدن گرفت و تا قبل از رسيدن هدايت به خرس از بيمارستان ريکجاويک که يکی از مواضع تجديد و روشن نمودن داغ بود خود را در نزديک بينی خرس رسانيد و در موی اول بينی خرس چنان بند ماند که اگر زنجيردار به دادش نميرسيد، مرگش حتمی بود. پشهء ناحق مغرور که باز نفس در جسد ديد، به خودسری پرداخت و بند محکم زنجيردار را ناديده گرفت. زنجيردار که با حوصلهء تمام ناظر سرمستی، خودسری و ديوانه گی پشه بوده و است، ميگويد: «بکن، هرچه ميخواهی بکن! اگر زمانی به منافع من تماس کنی تو را مچاله خواهم کرد.» خرس با فلسفهء خودش در تضاد درونی خود با کشمکش عجيبی درافتاد و مرگ را با چشمان باز خود نظاره کرد. خرس برای بقای خود حاضر به عمل گرديد و تابع نظريه های دُکتوران شد. از او پرسيدند: «پاهايت در گرانی وزن تو، ترا به مرگ ميکشاند.» گفت: قطعش کنيد، بعداً نوبت دستها و به همين ترتيب بينی، گوش و زنخش را قطع کردند. خرس با اين اوصاف چه ميتواند بکند؟ معده اش يارای هضم آنچه را که منحيث يک خرس مکمل خورده و بلعيده بود نميتواند حل کند. بنابرآن بيچاره به مريضی معده نيز دچار گرديده است. آن زمان که خرسش ميناميدند، گذشت و ديگر قريهء لاجوردين زيبای ما در بند خرس نيست اما، تا هنوز زنجير دَور خرس به پای افراد قريهء ما ميبندد و آن ها را اذيت ميدارد. مردم قريهء ما بيم دارند اين زنجير جای خرس را اشغال بکند و زنجيردار آن را منافع اقتصادی خود تصور ننمايد. خرس تا هنوز که حتی نامی از وی باقی نمانده خود را خرس فکر ميکند و گاهگاهی خواب خرسی ميبيند. آن روز باز عملش کردند، تا باشد دُمش را که ديگر اذيتش ميدارد از بدنش بردارند. فغانش بالا است که: «خرس بی دُم کی ديد؟» غافل از آنکه مردم قريه ميخوانند: «خرس بی پا و دست و بينی و گوش و زنخ به دُم چه نيازی دارد؟» از دُم بگذر و معده را تداوی کن! زيرا، قريهء ما ديگر تاب و توانِ تعفن گازها و شعاعهای لايتناهی را ندارد (!) اميدِ مردم قريه بر آن است تا زنجير را از دور خرس خوابيده بردارند. او ديگر خرس نيست، لاشهء متعفنيست که بايد دور انداخته شود ورنه مردم قريه به مريضيهای گوناگون دچار خواهند شد.
www.jawananebedaar.nl
|