|
ملخِ زهريِیِ گرفتار به دردِ زايمان
طنزی، از م. ا. پولاد، پنجاه و پنج سال قبل ملخِ مکاری رخت سفر بربست و شرِ خود را از سر اين و آن ظاهراً دور کرد. حين برگشت، هراسانِ تخمِ خود بود. اين تخم را با هزاران نيرنگ، خون جگر و دردِ فراوان از دورنش برون کشيده بود. چهل و هفت سال قبل اين تخم نابه کار در معرض نابودی قرار گرفت و اميد آن ميرفت که اطرافيانش از گزند آيندهء اين ملخ زهری مصون گردند. آنکه چنين تصميمی را گرفته بود، ميگفت: شما کمر همت ببنديد و از زهرش نترسيد!، اين هنوز تخم بی ثباتيست که هرآن ميشود از زورِ بازو و نامِ پُرآوازهء شما در نطفه بخشکد و شما برای هميش از شرش خلاص شويد. برای به وجد آوردن مردان ميدان مبارزه، مَثَلی ساخته بود که آن را مردم سر زبانها داشتند: «تصميم شرط اول موفقيت است!» اما خود ناقض اين مَثَل باقی ماند و به اميد محو تخم ملخ مکار، خود در هيلهء خانواده گی خود خمير گشت. ملخ از تخم برآمد و در روزهای اولِ برآمدن از تخم به اميد آنکه زهرش کاری نيفتد، دُم او را بُريدند و کله اش را با سنگ کوبيدند. مگر اين چوچهء مکارِ جهان، مکارتر از مادرش بود. با هزاران حيل به زنده گی بی بند و بار و بی عار خود ادامه داد و خود را از همه نام پاک کرد. ملخ مکار که نی لذت خانهء ديگران را فراموش کرده بود و نی دردِ زايمان بی فرجام خود را، دست به يک سلسله تربيه های مادری زد؛ اما طفل لجامگسيخته به هر دری سر زد و از هر {زهری بته يی} مکيدن آغاز نمود تا آنکه زهرش بيشتر از عقلش شد و اطرافيان نيز پريشان خاطر. اين ملخ پشه ميخورد و {مُرداری}؛ بهترين غذايش ماش کوبيده بود که گاهی برايش ميسر بود و گاهی به تکدی از آن بهره ميگرفت. وقتی به سوراخ يا لانهء خود برميگشت، خس و خاشاکی را با خود ميبُرد که آن هم در لانهء پُرماجرا و پُردردِسرش جا نميشد، اما اين چشم سفيد ديده درآ، هرروز لقمهء کلانتر و گرانتری را آرزو ميکرد که هرروز با پرابلمهای عديده يی در خانهء خود دست و گريبان بود. روزگاری فتنه يی در باغ اُفتاد و ملخ به رقصيدن آغاز کرد و آن قدر مست شد که خوراکش از ماش کوبيده به آهن گادر کهنه، ريشه های درخت پسته و بادام، چوب ارچه، يورانيوم، قلب و گُردهء اطفال و حتی سنگهای گرانبها و تاريخی تبديل و با اين تير در نظر داشت نی دو ملخ بل که دوباشه شکار کند، يعنی شکم گرسنهء خود را سير و لانهء شيران را خالی از محتوا کند. يکی از شيرانِ زخمی در حالت بسيار خسته گی با سربلندی در سال 1994م. ميسراييد: الا کسرای بی همتا، الا شهر بلندبالا تويی والا، تويی بالا، الا ای ميهنِ زيبا توتاج قصر افلاکی، تو رمزِ عقل و ادراکی تو فخر و عزت خاکی، تويی رويندهء گلها و در ختمِ قصيدهء خود ميسرايد: برو ای قاصدِ جرار، بگو صد ره به صد تکرار که ای يارانِ بدکردار، بترس از ما بترس از ما! که خشم ما جهان سوزد، جهانِ دشمنان سوزد هويدا و نهان سوزد، نباشد مرتُرا فردا مبر دستی برين آتش، برين آتشگهی سرکَش سراسر آتش است آتش، به آتش کی شود دعوا وگرنه داده بربادت، چو اسلاف و چو اجدادت من آن دم ميشوم يادت، که فريادت شود بالا من اين افسانه ميدانم، که بر گوش تو ميخوانم ترا زين خانه ميرانم، اگر خواهی اگر ناخواه! ترا ای ميهن زيبا، به دشمن کی کنم ايلا چنان هستم ترا شيدا، که صد مجنون به يک ليلا
ملخ مست چنان مستِ بادهء تجاوز بود که هيچ نعرهء هوشيارباشی را نميشنيد و با هزاران حيل بی عقلانه چهارپا و چهاردست و مانند بزی با ريش و شاخ هر آنچه را که در وجود قربانی خود ميديد ميبلعيد، تفاله ميکرد، از بين ميبُرد، ويران ميکرد؛ وقتی سرش بالا ميشد و آروغش گنده گی ميباراند، صدا ميکرد: اين من نيستم که چنين و چنان ميکنم. در حالی که از آروغ شريرانه اش همه گونه تعفن به مشام ميرسيد و شنفته ميشد و ادعاهايش را هرکسی مُهر دروغ ميزد، الی مادر مکارش که با تمام زحمتها چنين تخم کثيفی را مانده بود. حتی، بعضاً مادرش نميتوانست از چنين بی عقلی چوچه اش انکار صريح کند. ملخ در همين جست و خيز به محاصره اُفتاد و هنوز در دامی که گيرمانده است مانورهای محتضرانه ميکند و اطرافيانش اين بيت را ميخوانند:
ملخک يک بار جستی، دوبار جستی،آخر به دستی! نشه هايت همه پريده، مگر بازهم مستی؟!
www.jawananebedaar.nl
|