|
خانهء نورعلی، گزيده يی از مجموعهء داستانی زمين اثرِ: قدير حبيب
به نورعلی هايی که حسرت غنودن در گاراژهای نمناک شهر تا واپسين دَم حيات «!» رهاشان نکرد.
هنگامی که پنجه های زرين خورشيد، از نوک بامهای بلند بلاکهای مکروريان خطا خورد، مثل اين که آفتاب در پس آن کوههای کرخت، در ميان خندقی از ظلمت سرنگون شده باشد، موجهای سرمه يی رنگ شام زودرس، از لب کوهها به ميان شهر سرريزه کرد. نورعلی که تازه از ذنگمالی اتاق فارغ شده بود دست به کمر تز پشت شيشهء اُرسی، افق را تماشا ميکرد. ورق سپيد برف مانند گرد پيری بر فراز قله های بلند کوهستان، مژده ميداد که عمر سرما و يخبندان به پايانش نزديکتر شده ميرود. نورعلی به سوی سلسلهء کوهها ديده زيرلب گفت: - پای سالام ده لبِ گوراس. . . ولی چشمان تنگش که گنبد صاف آسمان را درنورديد، پيشانيش تُرش شد: - خدا خيرِ غريبه پيش بياره بد رقم خشکساليس. چشمان نورعلی هنوز در دايرهء آسمان به دنبال ابرها سرگردان بود که رجب کودک چهارساله اش، در حالی که از چشمان گرد و سياهش برق شادمانی ميباريد شتابزده وارد اتاق شد و گفت: - بابه بابه، تو بيه دست بزن، تو بيه بِبی چطور گرم شده. نورعلی از پشت اُرسی دور شد و رجب با همان شتاب از اتاق بيرون رفت. نورعلی مشغول کشيدن دريشی رنگ آلود خود بود که رجب بار ديگر از دم دروازهء اتاق صدا کرد: - بابه تو بيه، ببی گرم شده. نورعلی پتلون کارش را کشيد و به دنبال رجب از اتاق بيرون شد. رجب در اتاق خواب دستش را بالای فلز تابخوردهء مرکزگرمی گذاشت و به چشمان پدرش به بالا نگريسته گفت: - تو دستِ ته بان. نورعلی دستش را بالای مرکزگرمی گذاشت. - ها، چالان شده، باد ازی هرروز پرم ميشه. و به روی رجب خنديد. رجب مثل اين که از راز بزرگی پرده برداشته باشد در دل پُرتپش خود شادی بی کرانه يی را احساس کرد. از آن لحظه به بعد به همه اتاقها سرکشيد و هرباری که دستش آهن گرم و تابخوردهء کنار ديوارها را لمس ميکرد، صدايش در فضای اتاقهای برهنه ميپيچيد: - بابه، دگيشام گرم شده. و نورعلی هم از اتاق ديگری جواب ميداد: - ها، باد ازی هرروز گرم ميشه. - رجب يک ساعت پی هم از اين اتاق به آن اتاق دويد و به مقايسهء حرارت مرکزگرميها پرداخت، هنگامی که هوا ديگر کاملاً تاريک شده بود، دروازهء دهليز باز شد و گُلثوم با نفسهای سوخته وارد دهليز گرديد. رجب ذوقزده به پيشوازش دويد و از دامن مادرش گرفته گفت: - مادر، بيه تو. و کشان کشان داخل اتاق بُردش. نورعلی به رنگ زرد و چهرهء گردگرفتهء گُلثوم نگريسته گفت: - هلاک شدی؟ گُلثوم نفس گرفته گفت: - کالای شان زياد بود، نفسِ مه گرفت. رجب دست خود را بالای مرکزگرمی گذاشت و در حالی که چشمانش از خوشی برق ميزد، گفت: - مادر، چالان شده. گلثوم دستهای سرد و پيرک شده اش را بالای مرکزگرمی گذاشت و لبانش با تبسمی حاکی از رضايت باز شد. رجب با خوشحالی گفت: - ديدی؟ گلثوم با شکم پيش برآمده اش به مشکل خم شد و بوسه يی بر چشم رجب گذاشت، رجب از اتاق بيرون دويد و گلثوم بيحال بر زمين نشست، پشتش را به مرکزگرمی تکيه داد و با رضايت گفت: - چه خوب گرم شده. نورعلی از جا برخاست و از بالای منقل برقی خود ساخته اش چای جوش حليبی را گرفت و مقابل گلثوم زانو زد. گلثوم پاهايش را دراز کرد و دستهايش را بر تختهء پشت خود گذاشته نالش کرد: - امروز دردم زياد اس. شکمش پيش برآمده بود و احساس ميکرد که کودکش در زير پوست کشيدهء آن به تندی حرکت ميکند. نورعلی با چشمان پرسشگرش سوی او ديد و با وسواس گفت: - چی ميگی زنکه؟ گلثوم نفس تازه کرد: - نی، اوطور نيس. . . نورعلی از بالای صندوق چوبی دو پياله و روزنامه يی را که در ميانش چندپارچه نان نيم خشک سيلو پيچانده شده بود، گرفت و جلو گلثوم گذاشت. از قُطی شيرِ کليم دومشت توت خشک را گرفته روی روزنامه ريخت، گلثوم گفت: - خانه رنگ شد؟ نورعلی گفت: - ايله که رنگ شد. ده قلمِ دوم خوده کشيد. گلثوم به ديوارهای اتاق نگريسته گفت: - ايره چی رقم رنگ ميکنی؟ چشمان تنگ نورعلی چهارطرف اتاق را دور زد. با دهن نيمه بازش سقف اتاق را نگريسته گفت: - يی اتاق خو (خواب) اس، يی ره فيروزه يی رنگ ميکنم . . . چشمان گلثوم به جايی راه کشيدند، نورعلی به ياد انگشتر فيروزه يی گلثوم افتاد که سال پار در اوايل آمدن شان به کابل، فروخته بودند و گپ را به سوی ديگری کشانيد: - کالای همسايه زياد بود؟ گلثوم بی آنکه به پرسش نورعلی جوابی بدهد تبسم تلخی کرد و چيزی نگفت. شب که رجب در کنار گلثوم خوابيد، گلثوم بالاپوش کرک نورعلی را بالايش کشيد و در حالی که بر موهايش دست ميزد گفت: - آرام خَو کنی، لغد نزنی. رجب برخلاف شبهای ديگر از سردی هوای اتاق وحشت نداشت دستش را از زير بالاپوش بيرون کشيد و به دور گردنِ گلثوم حلقه کرده گفت: - خو مادر، لغد نميزنم. صبح که گلثوم از خواب برخاست برخلاف روزهای ديگر، تختهء پشتش شخک نبود، کوفت بدنش را نفسهای گرم مرکزگرمی فرو بلعيده بود و او استوار از جا برخاست، نورعلی در اتاق ديگری، مشغول مخلوط کردن رنگ بود که گلثوم چادر کلان نيلی خود را دور شانه های خود پيچيد و به نورعلی گفت: - مه ميرم منزل پايان، خانه تکانی دارن. نورعلی از زيرچشم به شکم پيش برآمدهء گلثوم نگريست و مشغول مخلوط کردن رنگ شد، گلثوم که دروازهء دهليز را گشود، نورعلی صدا کرد: - بسيار زور نزنی، احتياط کو! و مويک رنگمالی را ميان سطل پايين کرد. در تمام مدتی که نورعلی مشغول رنگ آميزی ديوارهای اتاق بود، رجب خود را از سينه بالای کتارهء فلزی آشپزخانه انداخته بود و در پايين کودکانی را تماشا ميکرد که مشغول گدی پران بازی بودند، چاشت که نورعلی چای دم کرد و چند مشت توت را به روی روزنامه ريخت صدا کرد: - رجب! بیه نان بخو. و رجب هم با احساس گرسنه گی از برنده جدا گشت. وقتی به اتاق داخل شد ديوارها را به رنگ ديگری يافت، مثل آسمان صاف و بی غبار همان روز، به نظرش آمد که پدرش آدمی بسيار تواناست. کنارش نشست و سر خود را بر زانويش گذاشت، دستهای کوچکش چندتار ريش ناتراشيده و ملايم زيرزنخ پدرش را نوازش داد و بعد دهن خود را از توت پُر کرد. پيالهء چايش که خالی شد دوباره به برنده برآمد و سردی هوا را در کيف تماشای بازی کودکانِ پيش روی بلاک، از ياد بُرد. نورعلی صدا کرد: - رجب خُنک اس، ناجور ميشی! رجب بيخيال جواب داد: - نميشم، مه سيل ميکنم. نورعلی مشغول کارش بود که دروازهء دهليز تک تک زده شد. مويک رنگمالی را در سطل رها کرد و رفت دروازه را گشود. يک مرد جوان و کودکی ششساله پشت در ايستاده بودند. هيچ کدام به يک ديگر سلام ندادند. مرد گفت: - اپارتمان سی و پنج اميس؟ نورعلی سرش را شور داد: - ها. مرد از زيرِچشم به پلهء دروازه که بالايش با خطی ناشيانه نوشته شده بود، «اين خانه از خودی نورعلی ميباشد»- نگريست و پرسيد: - نام تو نورعلی س؟ نورعلی سرش را شور داد: - ها، مرد تبسم کرد: - اجازه اس؟ نورعلی بی جواب از دم دروازه کنار رفت. مرد داخل دهليز شد. پسرک بازيچه اش را که سگ پشم آلودی بود بر زمين گذاشت و از دنبال پدرش به راه اُفتاد. سيم باريکی به گردن سگ وصل بود و هنگامی که پسرک دکمهء ميان دست خود را فشار داد، سگ پشم آلو به طرز جالبی «عوعو» کرد و دُمش را تکان داد. رجب صدای «عوعو» سگ را شنيد و از برنده به دهليز دويد، سگ بار ديگر «عوعو» کرد، چشمان سياه و گردگرد رجب، حيرتزده به سگ خيره ماند و با قدمهای گرفته گرفته، از دنبال سگ وارد سالون شد. مرد به نورعلی چيزی ميگفت که پسرک باز دکمهء ميان دستش را فشار داد. سگ بازهم «عوعو»ی کرد. رجب خم شد و ترسيد انگشتش را به طرف سگ نزديک کرد. پسرک سگ را در آغوش گرفت، رجب به ديوار تکيه زد. مرد فرمايش ديگری به نورعلی داد و هنگامی که از سالون بيرون ميشد دستش را با ملايمت بر سر رجب کشيد و گفت: - شاه باش . . . ده ديوال تکيه نکو! نورعلی با دستمالی که بر سينهء رجب آويزان بور، بينيش را پاک کرد و آهسته گفت: - تکيه نکو بچيم، ديوال چرک ميشه. رجب بی اراده دنبال سگ وارد اتاق ديگری شد. مرد با نورعلی گپ ميزد و پسرک از پشت شيشهء اُرسی چشم به ايستگاه لب سرک دوخته بود که رجب آهسته به سگ نزديک شد. سگ آرام ايستاده بود، رجب انگشتش را به دهن سگ نزديک کرد. پسرک رويش را دور داد و به روی رجب لبخند زد، رجب دُم سگ را به دهن سگ کرد، سگ آرام ايستاده بود، رجب تازه انگشتش را به دهن سگ نزديک کرده بود که ناگهان «عوعو» سگ بلند شد و چيغ دلخراش رجب در اتاق پيچيد. نورعلی سراسيمه خيز زد و رجب را در بغل گرفت: - هه هه؟ بيغيرت از سگ ترسيدی. . . مرد دست پسرش را با قهر تکان داد و بالايش چيغ زد. - مسيح!! شوخی نکو گمشو. رنگ رجب سفيد پريده بود و پس از آنکه دست نورعلی دوسه بار بر موهايش تا و بالا رفت، احساس آرامش کرد، سرش را از شانهء پدرش برداشت و بار ديگر به طرف سگ- که «عوعو» کنان دُمش را شور ميداد- نگريست. در چشمان سياهِ رجب دوقطره اشک شفاف بل بل ميزدند و لبخندی در گوشهء لبانش نمودار شده بود. مسيح با نگاههايی که آميزه يی از خجلت و مهربانی بود به سوی رجب نگريست و دلداريش داد: - بیه بازی کنيم، يی خو آدمه نميخوره. رجب از آغوش نورعلی پايين شد و با هراسی که دلش را میتپانيد از دنبال سگ به راه افتاد. گپهای مرد با نورعلی پايان يافته بود و هنگامی که از دروازهء دهليز بيرون شد، مسيح سگ پشم آلودش را در بغل گرفته بود و چشمان نمدار رجب را تا آخرين پلهء زينه به دنبال خود کشانيد. شام که گلثوم با تن خسته و بيحال وارد خانه شد رجب در گوشه يی آرام و چرتی نشسته بود و به سگ پشم آلود مسيح می انديشيد. گرچه آسمان ابرآلود بود، اما صبح روشن شده بود که صدای تک تک دروازهء دهلير برخاست. نورعلی دروازه را کشود. رجب از شنيدن صدای مرد ديروزين که با پدرش گپ ميزد، با شادمانی به دهليز دويد، اما از مسيح و از سگ پشم آلودش خبری نبود، غمی بر دل رجب سنگينی کرد. مرد در دنبالهء سخنانش به نورعلی گفت: - صحيح س؟ نورعلی گردنش را با بيچاره گی کج کرد: - صايب صحيح س، هرقسم که دل شما باشه. مرد از خانه برآمد و رجب از دنبال نورعلی داخل خانه شد. نورعلی با گلثوم چيزی ميگفت که رجب ازش پرسيد: - بابه، مسيح باز نميايه؟ نورعلی هم چنان با گلثوم مشغول گپزدن بود که رجب بار ديگر دامن نورعلی را کش کرده گفت: - بابه بابه! نورعلی گفت: - هه، چی ميگی؟ رجب گفت: - مسيح باز نميايه؟ نورعلی با دلتنگی گفت: - ميايه ميايه، و زهرخندی در گوشهء لبانش نمودار گشت. رجب بيصبرانه منتظر آمدن مسيح بود که صدای دروازه برخاست، هنگامی که نورعلی دروازه را کشود، صدای «عوعو» سگ پشم آلود در دل تنگ دهليز طنين انداز شد و دل رجب از فرط شادی ذوق زد. مسيح بار ديگر با فشاردادن دکمهء ميان دستش فضای اپارتمان را پُر از آهنگ شادمانی ساخت. نزديکهای چاشت بود که صدای نورعلی برخاست: - رجب! رجب که در سالون با مسيح و سگ پشم آلودش مشغول بازی بود، صدای پدرش را ناشنيده گرفت و بار ديگر نورعلی صدا کرد: - رجب! رجب در حالی که خنده کنان دنبال سگ پشم آلود مسيح ميدويد بيخيال جواب داد: - هه بابه؟ نورعلی گفت: - بيا! رجب بی اعتنا به صدای نورعلی به تقليد از سگ پشم آلود مسيح چارغوک کنان دنبال سگ به راه اُفتاده بود که گلثوم وارد اتاق شد و رجب را در بغلش گرفته گفت: - بريم بچيم. چشم رجب از دهليز به ميان اتاق خواب راه يافت، اتاق را با قالين سرخی به رنگ انار فرش کرده بودند. برق تعجب و اشتياق در چشمان سياهش درخشيد. اتاق به نظرش گرمتر از هروقت ديگر آمد، دلش خواست که از اين سرِ اتاق تا آن سرش لوت بزند- ميخواست از آغوش مادرش پايين شود اما پدرش در حالی که صندوق چوبی شان را ميان نمدی پيچانده بود، از اتاق بيرون شد و به گلثوم گفت: - رجبه ده بالاپوش مه خوب بپيچان که برف ميباره. صدای زن صاحب خانه بلند شد: - قربان خدا شوم ده يی روزِ برفباری کجا خات رفتن؟ صدای نورعلی از زير صندوق سُبک چوبی که تمام هستی شان بود، برخاست: - ده بلاک دگه يک اپارتمان خاليس. . . تا صايبش نامده امونجه استيم. . . نورعلی از زينه ها پايين شد، گلثوم نفس زنان از دنبالش بود. رجب در حالی که در بغل مادرش ناآرامی ميکرد پيهم ميگفت: - ايلا بتی، مه بازی ميکنم ايلا بتی. . . اما دروازهء اپارتمان از دنبال شان بسته شد و بر رويش هنوز هم با خطی ناشيانه به چشم ميخورد:
«اين خانه از خودی نورعلی ميباشد».
www.jawananebedaar.nl
|