|
قَسامه
طنز: نوشتهء م. ا. پولاد،
جماعتی از پروفيسوران که در حکمت نيز غرق هستند در قطار تابعين جای مناسبی برای خود نيافتند. بنابرآن با زور و جبر خود را در جمع صحابه قرار دادند. در اين روزها نعوذِ باالله دعوای پيغامبری دارند. اينک، مصاحبهء آن جميعت را که در روزنامهء عقبا سخنگوی آن جميعت خوانده و جهانيان از آن در تعجب اند به سمع شما ميرسانم: عزراييل: لطفاً خود را معرفی کنيد! من، دوستِ حکيم حضرت باری هستم. عزراييل: خيلی خوب، خيلی حوب، پس شما از عدل، دانش، بُردباری، فلسفه، کلام حق، راستی و درستی در امور بهرهء کافی داريد؟ دوستِ حکيم: آری، آری، من از لُقمان حکيم بيشتر از ديگران آموخته ام. آن حکيم در پاسخِ پرسشی که ادب را از کی آموختی؟ گفته بود: «از بی ادبان»؛ من درست مثل او عمل کرده ام، با فرق اين که دوستِ من با صفتهايی که شما گفتيد متصف است و من درست برخلاف آن عمل کرده ام و اينک تو خود ميبينی که من به مدارج پيغامبری خود را رسانده ام. اما، من پيغامبر مرگ، نشه و بربريت برای جامعهء بشری هستم. عزراييل با چنين جواب قانع کن ادامهء مصاحبه را لازم نشمرده به سراغ دانشمند ديگری از آن جماعت شتافت و ديد که در مسندِ خلافت، خلاف آنچه کتاب آسمانی گفته است، امر و نهی دارد. پرسيد، ترا نام چه باشد؟ او که فکر کرد عزراييل برای قبض روحش آمده، فوری جواب داد: عزراييل جان! تو چطور جای مرا پيدا کردی؟ مردمان با باری از حکمت نشانی مرا درست گرفته نتوانستند، اما تو، واقعاً که عزراييلی. اما عزراييل جان! به حرف من گوش کن، من در راه حق به ناحق به اخذ مقام پروفيسوری رسيده ام، بنابرآن تو ميتوانی با سعادت باشی. زيرا من چه کسی باشم تا چنين توانی را به نمايش بگذارم؟! عزراييل با تعجب فراوان و سرگيچهء تمام از مقام مرخص و در راه رو مقام موجود عجيبی را ديد که با قدرتی بالاتر از معمول روان است. بدش نيامد، از او بپرسد: ای زنده جان تو چه موجودی هستی؟ ديد که از پشتارهء پشمی يی با غرشی که گويی کوه طلايی با صدای رعدمانند از جا جنبيده است، آوازی می آيد که: «من بندهء خدا شمشيرباز تيل داغ کن بر سر موجودات بيچارهء که در معنی دوستان و يارانش ميخوانند، هستم.» اين بار که عزراييل از او وحشت کرده بود، گفت: «ترا به خدا بگو که من از اين وحشتسرا به کجا بگريزم؟ توانم را اين قدر قبض روح برده است.» باز هم از جنگلی سوراخی باز و از آن سوراخ آواز می آيد، که: نزد نبی ما حضرت محمد برو. عزراييل حيران بماند، که چطور بی ادبانه نام پيغمبر را گرفت و در قبالش عليه السلام نگفت، خوب، چون ترسيده بود سوالها را کنار گذاشت و بلی بلی گويان از نزدش دور و به جای ديگری رفت. در طول راه به موجودات ديگری برخورد که تا لام از کلام گرفتارش کردند. اين موجودات يالدار و عجيب الخلقه به تکرارش ميپرسيدند: «بگو قروت، قروت بگو» عزراييل حيران ماند، اين چه موجوداتی هستند و از من چه ميخواهند؟ با همين پرسشهای نامرتبط کشان کشان او را ميبردند تا بالاخر به مقام اعلی شان رسيدند. مقام اعلی که ديد در اثر اشتباه افرادش مَلَک مجرب خدا اذيت و آزار ديده است، از ترس بلرزيد و از غضب بغريد و فرمان داد که ميخ سرهای ديگرا را برآريد و نزد من اش بياوريد، نشود که آن ها هم مَلَکان مجرب خدا باشند و شما بر فرق آن ها ميخ کوبيده ايد. عزراييل نفس راحتی کشيد و گفت: «خدا را شکر که از دست اين وحشيها رستم ورنه سر بيچارهء من تاب اين ميخها را نميتوانست تحمل کند.» با چرت و فکر غرق و با حيرت تمام در راه ميرفت که انسانی را ديد در مقابلش تلو تلوخوران می آيد، با تجاربی که آموخته بود در يک نظر فهميد که با وجود آنکه او غرق در نشهء می است اما راستتر و صادقانه تر می انديشد. بنابرآن به ا نزديک شده گفت: تو ميتوانی مرا کمک کنی؟ مرد از حال رفته به صورت عادی پاسخ داد: بلی چرا نی؟ عزراييل جان گرفته گفت: راه برونرفت از اين ماتمسرا چيست و کدام است؟ مرد لرزان اما هوشيار که ديد در چنين حالتی رهنمايی هم درد سر توليد ميکند، گفت: من که در چنين حالتی ام نبايد ترا به گمراهی ببرم و اين کار را نبايد هيچ پيری بکند. بنابرآن من ترا نزد دوستانم ميبرم که شايد بتوانند تر کمک کنند. مرد دست عزراييل بگرفت و چون مريد خود او را رهنمايی و به نزد ياران رسانيد. اتاقی بود مجلل با وسايل عصری چون امپلی فاير، بلندگوها، مکروفون و غيره و غيره مجهز. دونفر در جر و بحث مقابل هم ديگر نشسته و باهم تبادل افکار دارند. بحث اول شان در مورد طهارت بود و کلمه های مثل:«وَ المسّحَوُبرُِئونسِکُم وَ اَرّجُلَکُمّ» بين شان زياد رد و بدل ميشد. اولی ميگفت: «اَرّجُلَکُمّ بارُئوسِکُمّ» از نگاه صَرف فرق دارند و آن اشاره ييست به ماقبل و برای اين که ترتيب خراب نشود بعد از مسح سر ذکر شده است. اما دومی ميگفت، ترتيب مستحب است، بنابرآن از سبب ترتيب چنين هدايتی را جا عوض نميشد. خلاصه اين جر و بحث دل عزراييل را افسرد و او را خسته ساخت. با تضرع به درگاه خدا نشست و گفت: «خداوندا! اين گمراهان را تو رهنمايی کن.» ندا آمد، که دست از سر اين شوريده ها بردار، آن ها که قران مرا در بيع و شرا گذاشته اند، تو از اوشان چه توقع داری؟ عزراييل که غضب خدا را بر اين قوم ديد فرار را بر قرار ترجيح داد و هردو يعنی (پيروِ محمد عليه السلام و نيکوکار) را در همان بحث بيهودهء شان گذاشته رو به فرار نهاد. نيمه های شب بود که فرار کرد و فرسنگها راه را در فضای لايتناهی گريخته بود که صدای بلند الله اکبر را از بلندگوهای همان اتاق مفشن شنيد. در همان لحظه فهميد که آن مکان مقدس، مسجد بوده و اين صدای بلند در آن نيمهء شب، آذان ميباشد. عزراييل که ديد با صدای اين بلندگوها اطفال معصوم اذيت شده اند، از درگاهِ حضرت محمد (ص) پرسيد، که ای بهترين عالم چرا بر اطفال چنين ظلمی را روا داشته يی؟ شنيد، که جناب شان ميگويد: «مرا به نبوتم قسم، اگر چنين امری کرده باشم. اين تاجران دين استند که چنين ميکنند، نی متقيان و پرهيزگاران.»
www.jawananebedaar.nl
|