|
بيماننديهایِ رُمانِ «سفرِ پرنده گانِ بيبال»
«. . . و دیوار در تمامیت خود یک زن شده است، زنی که سر ندارد، زنی که فکر ندارد، زنی که زنیت در وجودش خشکیده است. فقط دودانه سینهء لرزان و لذتبخش دارد که از آن ها به جای شیر شراب سرخ می آید. یک بار ميبیند که آن زن را مانند مجسمه يی از عصر عتیق در موزیمی به نمایش گذاشته اند، یک بار ميبیند که سر و. . .»
ربانی بغلانی
آرناآنت، متفکر و نظريه پردازِ حوزهء فلسفهء سياسی بدين نظر است: «آن جا که روايت نيست، تاريخی نيز وجود ندارد.» اگرچه منظورِ او از روايت همان بازگويی و بازنمايی واقعيت سياسی جامعهء بشريست، ولی از آن به اين برداشت نیز میتوان رسید که روایت هنری یا روایت در هنر نیز میتواند با انعکاس بخشیدن واقعیت زنده گی اجتماعی، به تاریخ مدد رساند، زیرا شناخت فلسفی و شناخت هنری هردو با واقعیت رابطهء مشترک داشته و هرکدام به نحو خود آن را انعکاس میدهد و تفسیر میکند. اگر از این دیدگاه به رُمانِ «سفرِ پرنده گانِ بیبال»، اثر تازهء داکتر ببرک ارغند نگاه کنیم، بیگمان درخواهیم یافت که با یک روایت زیبای هنری سر و کار داریم که هویت فرهنگی- سیاسی جامعهء ما در چهارچوب زمانی معینی را به تصویر کشیده است. خواننده در این روایت با بازنمود خُرده فرهنگها، روانشناختی یا بهتر است بگوییم روانشگافی عمومی، موقعیت سوگوارانهء زن در جامعه، نقش جنگ در به همریزی و تزلزل ارزشهای اجتماعی، ازهمپاشی خانواده ها و دیگر آسیبهای اجتماعی رو به رو خواهد شد. خوانندهء ژرفنگر از ورای این روایت هنرمندانه بی آنکه خود اراده کند، به قلمروِ اندیشه و اندیشیدن پیرامون چیستی و چگونه بوده گی "جامعهء افغانی" کشانیده میشود. ارزشگذاری به تمامیت این رُمان نیازمند وقوف بسنده و نگرش کارشناسانه يیست که منِ خواننده از آن بهره يی ندارم، ولی به قول مولانا: «آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنه گی باید چشید.» از آن جا که دوستان دیگر چندی و چونیِ عناصر داستانی و ارزش ادبی رُمان را به گفتگو کشیده اند، من به منظور اجتناب از تکرار، تنها به درخشش دو سه نکته در این رُمان که ناگفته مانده اند، بسنده میکنم. تجسم خصوصیات تیپیکالِ شخصیتهای اصلی و فرعی داستان در رُمان حاضر {و نیز در دیگر رُمانهای ارغند} چشمگیرترین بخش کار نویسنده را به نمایش گذاشته است. خواننده يی که شخصاً ارغند را میشناسد، هنگامی که به توصیف و تجزیه وتحلیل حالتهای روحی و روانی، عادتها، امیال وعلایقِ پیدا و پنهان، تلقیات و باورهای تیپهای گوناگون اجتماع در رُمانهای او برمیخورد، به بهت وحیرتی نزدیک به شوکزده گی فرو میرود، چرا که از پیش میدانسته است که نویسنده اقبال زیستن و محشور بودن با این همه آدمهای گوناگون و متنوع جامعهء خود را نداشته است. چنین خواننده یی از خود خواهد پرسید: نویسنده چگونه توانسته است در قالب یک چاپ انداز، یک ارباب، یک بای، یک روستایی ساده، یک حاکم، یک خدمتگار خانه، یک قمارباز، یک نظامی، یک دریور، یک کفترباز، یک قوماندان جهادی، یک کارمند دولت، یک دُکاندار، یک معتاد، یک عاشق، یک هوسران، یک جنایتکار، یک دهقان، یک سرباز، یک آشپز، یک قصاب، یک انقلابی کذایی و. . . فرورفته و از عهدهء تجسم و تصویر این همه تیپ و کاراکتر پیروزمندانه بیرون آید؟ به همین گونه است چیره گی نویسنده در امر کاربُرد زبانزدهای روزمرهء طیفهای مختلف، بهره گیری از اسطوره ها و بازنمایی زوایای کمتر نمایان فرهنگ عامه در قلمروهای زیستی مردم کشور خودش. همین توانایی دوبُعدیست که استحکام درونمایه و غنای ادبی رُمان را ممکن ساخته است. بدون ترس از اغراق، میتوان ادعا نمود که داستان نویسان دیگرِمان در این قلمروها درخششی در سطح کار ارغند نداشته اند. نکتهء در خورِ توجه دیگر، رهبُردن در دنیای درون و نشاندادن ریشه های پنهان ناهنجاریهای رفتاری شخصیتهای متفاوت و متضاد است که در رُمانهای ارغند و به ویژه «سفر پرنده گانِ بیبال» چشم خواننده را میگیرد. این سیر و سفر در پنهان آدمیان به گونه یی هدفمند {ولی بدون تعمد و تصنع} خواننده را از سطح به عمق مسایل رهنمون شده و او را به دیدن منبع زیرزمینی زمین لرزه های اجتماعی میکشاند. گمانِ من بر آن است، که ارغند، در صددِ صدور پیام ویژه یا تبلیغ جهانبینی به خصوصی نیست. در رُمانهای او نه "تبلیغِ ضد تبلیغ" را میبینیم، نه از "لکچر دهنده گان" خبریست و نه از "کورسهای دایماً فعال" اثری! ولی بدانگون هم نیست که او دیدگاه اجتماعی خود را پوشیده نگهداشته و خویشتن خویش را از متن و روح رُمان کنار بکشد. به این بُرش از رُمان تازهء او توجه کنید: «دگروال دیگر چیزی ازش نپرسید. چشمان کوچک و گردش را به صورت گلاب انداخت و با همان نگاههای نافذ پرسیدش: "پدرِ تو چکاره است؟" "دوکاندار میباشد." ویس الدین آرنجهایش را روی شیشهء میز گذاشت و با لحن استهزأ آمیز افزود: "بورژوازی است، متحد امپریالیزم؟ . . . دشمن طبقهء کارگر؟" گلاب که نخیر گفتن را خیلی دوست داشت، پاسخ داد: "نخیر دوکاندار است. از کارهای دیگرش خبر ندارم. حویلی ما جداست."» در این دیالوگ نویسنده با طنز ظریفی به این حقیقت نابه کار اشاره میکند که در محیط منجلابی و در ذهنیت "انقلابیون" رسمی ما چی چیزی نام "جهانبینی علمی!" به خود گرفته و این "جهانبینی" به چی هیولای جهل پرور و کودن پرستی تبدیل شده است. به همین سان جای دیگر میخوانیم: "قهرت نیاید ما افغانها همه همین طور هستیم. . . از شاه تا گدا همین طور بودیم و هستیم. در جنگهای افغان و انگلیس ببین! زمان حاضر را ببین و آینده را هم یقین دارم که اگر مجاهدین ببرند همه گی نوکران دلباختهء امریکا و ایران و پاکستان میشویم. . . چنان نوکران دلباخته که به نوکری امروز خود شکر خواهیم کشید . . .» ارغند در همه آفرینشهای خود (چی داستان کوتاه و چی رُمان) به زن و جایگاه و سرنوشت او در جامعهء ما اندیشیده و پرداخته است. به این قطعهء بيمانند در رُمان «سفر پرنده گان بیبال» توجه کنید: «طلعت چون مجسمه یی نشسته بود و دیوار در برابر چشمانش مانند یک پردهء سینمایی تصویر عوض مینمود. میدید دیوار، یک زن است، زنی که دست و پا ندارد. سرش را تراشیده اند و یک جندهء سبز به دستش داده اند، میخواهد آن را بر شاخهء باریکی ببندد. یک بار میبیند که تمام زنانی که او میشناسدِشان، همه در همان دیوار جمع شده اند و دیوار در تمامیت خود یک زن شده است، زنی که سر ندارد، زنی که فکر ندارد، زنی که زنیت در وجودش خشکیده است. فقط دودانه سینهء لرزان و لذتبخش دارد که از آن ها به جای شیر شراب سرخ می آید. یک بار ميبیند که آن زن را مانند مجسمه يی از عصر عتیق در موزیمی به نمایش گذاشته اند، یک بار ميبیند که سر و پای آن زن مانند شمعی آب میشود، تا جایی که از آن اندام زیبا فقط نافش باقی میماند، فقط بالای نافش و پایین نافش باقی میماند و این سه بلندی را گذرگاه طویلی به هم وصل میکند و آدمهای دیوار، همه از همین گذرگاه می آیند، همه در پایان این گذرگاه می ایستند. . .» من بی آنکه نیازی به احساساتی شدن داشته باشم، از ژرفای فهم و ادراک خود ادعا میکنم که تاکنون در هیچ اثر داستانی زبان دری- فارسی با این گونه بیان سرشار از طنز و تمثیل و استعاره و کنایه و تصویرپردازی رنگین دربارهء تقدیر تاریخی زن در جامعه، برنخورده ام. این قطعه به تنهایی برابر به یک کتاب فیمینستی گفتنیهايی در خود نهفته دارد. آخرین نکته يی را که سزاوار میدانم یادآور شوم، شگوفایی پردازشهای شاعرانهء ارغند است، که از یک اثر تا اثر دیگرش پله به پله به عروج میرود: «روز قطره قطره به دامان افسردهء شب میچکید و نوزاد شفق آرام آرام رشد و نمو میکرد. از هیبت کوه و کمر کاسته میشد و خانه ها و کوچه ها یکی پی دیگر صورتهای جنگدیدهء شان را آشکار میساختند.» این یکی از شعرینه ترینهای رُمان اخیر اوست. در این شعر منثور، کنایتی نهفته است، از جریانِ پایانِ یک دوران سایه- روشن تاریخی و سرآغازِ فصلی که آبستن وحشت و سیاهی میباشد. همهء ما با آن پایان و این آغاز آشنا هستیم. 30 اگست 2007م.
تورانتو، کانادا
www.jawananebedaar.nl
|