|
بـغـلان
سروده يی: از زمان الدين زمره،
بغلان، بغل بغل همه گُلها وداع کرد، با گُلستانِ خويش، پر پر شدند فسوس. گُلهای لاله با دهنِ زخمهای باز، لعنها بريختند به گندابِ حقه باز. گُلهای خونچکان از ملک و از مکان، رفتند ای دريغ، بر سوی خانهء بی پاسبان خدا، با کاروانِ اشک و تضرع و دردِ و آه. بغلان هوای تو، امروز هرطرف، با بوی خون خبث، سراسيمه ميخزد. امروز، مارِ غم با نيمِ لاشِ خويش، شهرِ تمام را، بد حلقه بسته است، مسموم کرده زهرِ تنش، شهر را تمام. امروز، باز هم دهان گُرسِنهء بيشمار قبر، بی وقت گشته وا،* از بهرِ بلعِ پيکرِ خونريزِ مُرده ها. ای وا، چه هولناک! اين اژدِر تباهی و مرگ، لبهای ناصفا، بدگونه کرده وا،** از بهرِ بلع توته- جگرهای مامها. بغلان! آيا بُود که باز؛ نسلِ نوی زگُل، در دشت و دامنت، در شهرِ خونچکان، در مُلک ارغوان، سر بر بياورد؟ مکتب! مکتب، چه بود نارسیِ تو در اين ديار؟ کاين گونه داد زمانه ترا اجر و افتخار! گُلهای رنگ رنگ ترا از نهادِ شان، کندند در بهار. با سرفگنده گی، ريختند، در پيش پای دشمنِ ملعونِ نا به کار. مادر! مادر، نشد فهم مرا، اشتباهِ تو، از بهرِ چه؟ زاياندند، در نگاه تو اشکهای بيشمار، زلالِ رفت و آمد نرمِ تنفست، اندر صفای سينهء سوزان ز دردهات، خشکانِدند، دريغ دستهای نابه کار. مادر! شايد به سهوِ مادرِ ديگر، ترا چنين، کردند بس حزين. کاو خود نگفته بود، از عُمقِ جان و تن، بر شيرهء بدن، بر طفلِ نسترن، اين حرفِ نازنين: مزدور باش و ليک، نه در دربِ خصمِ خويش، با جان نگهدار، طلاگونه رسمِ خويش. يا گفته بود او، ولی، ناخلف پسر، حرفش نداده جا به دل و از حماقتش، بيباک و بيدريغ، پيک حسين شربت مامِ عزيز را، کوبيده بر زمين. شيطان! شيطان، چه ات به چانته نهفته است دگر بگوی؟ باری ترا قسم، سوگند ترا به طنطنهء آن بزرگوار، شيطانِ اعظمت(!) باری بگوی نهفته چه داری به چانته ات؟ نه نه، مخواه چنين، اين خواست نابه جاست. رازِ تباهی را نتوان گفت برای کس، در هيچ يک زمين، در هيچ وقتِ شب، در هيچ وقت روز، تا لحظهء بروز.
شيطان! باور به قدسيت که نداری، ليکن قِديس گفته هزاران بيگناه، بر دوزخِ شرارتِ خود ميکنی تباه، غافل مباش که دير يا که زود، بر دوزخ خباثتِ خود گنده ميشوی. کرمهای گور نفرتِ همسايه گیِ تو- بارِ گران را- بر قلب و جانِ خويش طاقت نياورند، وانگاه، در صدرِ گنده گی، تو برازنده ميشوی. مشتی جلادِ قرن، خالی ز عِزّ و شأن، کور از شرابِ فقرِ همت- خودفروخته گی- آخر چرا کنند؟ کاری که از شنيدنِ آن بيشمار لعن، ابليس نيز هديه کند از برای شان. بغلان! بغلان، تکان بخور که دگر دير ميشود، باغيان برای بلع تو بنشسته در کمين، باغت نگهدار و گرنه، باغيانِ کهنه کــــار، چون سالهای پار، سالهای بعد نيز، بارها و بارها، بنشاندند ترا، در خاکسترِ حزين. بغلان! مگذار، رود به خواب، باغبانِ نازنين، در خوابِ بس شيرين، صدبار اين چنين. وگرنه! تاراجگران باز، خواهند نشاند ترا، در گوشهء غمين.
*- وا: (باز) * *- وا: (باز)
www.jawananebedaar.nl
|