جوانان بيدار

  

يادداشتِ مديرمسؤولِ صفحه:

 دوستانِ گرامی،

 صفحهء جوانان بيدار، با پيروی از هدفِ نشراتیِ خود، به نشرِ آن عقايد، نظرها و ديدگاههايی ميپردازد، که فرهنگِ بالندهء پرداخت، نقد و تحليل در آن رعايت شده باشد.

گرداننده گانِ صفحه، از ارسالِ نامه ها، مطالب و تحليلهای علمی، سياسی، اقتصادی و فرهنگیِ شما که در مغايرت با هدفِ نشراتی جوانان بيدار قرار نداشته باشد، صميمانه استقبال مينمايند.

 *   *   *

بشير مؤمن

حزبی که من ميشناسم

چهل وسه سال قبل از امروز در اول جنوری 1964م.، در اثر سعی و تلاش افراد و گروههای مستقل ترقیخواه که در سر هوای اعمار یک جامعهء مرفه را داشتند، کنگرهء خویش را دایر نموده و حزبی را به نام حزب دموکراتیک خلق افغانستان پایه گذاری کردند، ولی از شرکت یکی از پُرنفوذترین چهره های این حزب (میر اکبر خیبر) که در تشکل و انسجام آن نفش فوق العاده داشت، به بهانه های عجیب و غریب در گنگره جلوگیری نمودند.

 حزب اساسنامه و برنامهء خویش را تدوین نمود که شباهت مطلق به پروگرامهای احزابِ مارکسیست- لیننیست پیرو ترند اتحادشوروی داشت. به همین لحاظ پیروی از ایدیالوژی مارکسيستی– لیننيستی به مثابهء تيوری دورانساز در آن قید شده بود. مارکسیزم- لیننيزم عبارت از مجموعه يی از آموزش است، که توشط کارل مارکس و انگلس تدوین شده بود و بعدها ولادیمیر ایلیچ لینن آن را در مطابقت با شرایط کشورش تکامل بخشید. تکامل تيوری مارکسیزم نوع شوروی از اساسات تغیير مارکسيستی- لیننيستی متأثر شده است. بدین معنی که انتقال قدرت انقلابی از طبقهء پرولتاریا به حزب متمرکز و دارای انظباط آهنین به مثابهء پیشرو پرولتاریا در اتحاد با دهاقین به عنوان متحدان پرولتاریا تکامل مییابد. هم چنان راه رشد غیرِسرمایه داری و سمتگیری سوسیالستی هم تولید لینن شمرده میشود، که در پروگرام حزب دموکراتیک خلق نیز همین راه قید گردیده بود. این حزب برخلاف آنچه که امروز برخی رهبران ادعا میکنند، یک حزب سیاسی مارکسیست- لیننيست آرمانگرا بود و اعتقاد بی پایان به انترناسیونالیزم پرولتری و به خصوص به سویتيزم داشت، حتی برخی مخلصان سویتيزم را در کنار فلسفه، اقتصاد و سوسیاليزم جز چهارم مارکسیزم میدانستند.

 لذا نمیشود، آن را کنون که «بازارش کسات شده» یک حزب دموکرات و یا لیبرال خواند. گفتنیست، هر حزب و یا سازمان سیاسی که بر مبنای ایدیالوژی مارکسیزم- لیننزم بنا یافته باشد، یک حزب ایدیالوژیگرا و یک حزب کمونيست به حساب می آید. حزب دموکراتیک خلق افغانستان به زودی در میان روشنفکران و یا بهتر است که بگویم تحصیلکرده گان افغان نفوذ وسیع پیدا کرد؛ اما، دیری نگذشته بود که به دو گروه عمدهء خلق و پرچم منشعب گردید. علل و عوامل آن را که تنِ چند از بنیانگذاران حزب نوشته اند، زیاتر به مزاق سیاسی خودشان برابر است، تا واقعیت مسأله.

 در این میان نوشته های آقای عظیم شهبال «نوابی» قابل تأیيد بسیاریهاست. توقع میرود تا آن عده از اساسگذاران حزب که تا اکنون ننوشته اند، از نوشته هايی که تا حال شده عبرت گرفته و حقایق را بنویسند. باید بدانیم که اگر ما شهامت اعتراف به گذشته های مان را نداریم، حد اقل دیگران را مانع خروج از این حلقهء تعبدی خودساخته نشویم و بگذاریم تا راه تعقل و مدارا را در پیش گیرند. آنچه به طور کوتاه در این باب میتوان نوشت این است، که روزگار نشان داد، هردو طرف بدون کم و کاست، حتی پارچه های دیگر این حزب اعتقاد بی پایان به اتحاد شوروی داشتند و آرمان همهء شان در نهایت سوسیاليزم بود. منظور این است، که از لحاظ اعتقادها در این حزب تفاوت وجود نداشت. دانسته و نادانسته همه سوسیاليزم میخواستند، که نمیشود این را عامل دانست، بل که عامل اصلی خودخواهی بی درمان و سادیستی رهبران و تفاوت سلیقه های شان بود و این تفاوت سلیقه يی از شهری بودن و اطرافی بودن شان ناشی میگردید، که در انشعاب دیده میشود که شهریها جانب پرچم را گرفتند و اطرافیها طرف خلق را؛ این مسأله در انشعاب دوم اظهرمن الشمس است.

 با وجود آن این حزب لااقل یگانه حزب بود، که از منافع زحمتکشان دفاع میکرد و از عدالت داد میزد. از این رو به نظر میرسید که جبرانیست برای تمام بیعدالتیها ی اجتماعی که در هر گوشه و کنار وطن وجود داشت. حقیقت این است که ورود به حزب اکثراً از طریق رفاقتهای شخصی و خانواده گی صورت میگرفت. آمدن به حزب در آن زمان به این نمایشنامه میماند که «اول بخوان و بعد امضا کند»، ولی ما اول آمدیم و بعد امضا کردیم. به این معنی که اکثریت روی درجهء احساسات و عواطف شان به حزب پیوستند، نی آگاهی سیاسی. . .،همهء ما در پی شعارهای مانند: کار، خانه، نان و غیره بودیم و بعدها کمی از ایديالوژی پیشرو عصر که چند نوشتهء کوچک و خشک مانند، الفبای مبارزه، تيوری انطباقی و چند اصطلاح که از حزب تودهء ایرن بود، محدود میشد. این شعارها بشردوستانه بود و عطش احساسات و عواطف مان را تسکین میداد.

 قسمی که گفته شد، این حزب انترناسیوناليست هم بود، که در اعتقاد به اتحادشوروی حتی ناسیونالیزم و انترناسیونالیزم نی تنها باهم مخالف نبودند، بل که لازم و ملزوم یک دیگر بودند. ولی این یک امر انکارناپذیر است که این حزب در بیداری مردم و تجدید تربیت افراد نقش بی نهایت داشت. این حزب به دهها و صدها انسان بیراه و گمراه را به درس و تعلیم رهنمون شد و از آن ها انسانهای دلسوز و خدمتگار خلق و وطن ساخت. اکثریت اعضای این حزب در محلات مسکونی و کار خویش از اعتبار و حیثيت خاص برخوردار بودند. این حزب در واقعیت یک نوع مکتب تربیه يی بود. وقتی جوانان داخل آن میشدند احساس یک نوع آرامش روحی میکردند و کسی را مجال آن نبود تا به وی به اصطلاح به چشم بد نگاه کند و یا توهین کند. خلاصه در کسب عضویت تصور میکردی، که این جا همه چیز است، به اصطلاح عامه «زیر نظرِ شیرِ خدا بودی».

 حصول عضویت حزب مثل آن بود، که تو گويی داخل یک قلاع آهنین شده يی. در این مکتب فقط درس صداقت، خدمت و وطنپرستی تدریس میشد. ولی سلسلهء مراتب این حزب مانند دیگر احزاب کمونيست به مراسم مذهبی شباهت داشت. منشی عمومی مانند خلیفهء اسلام تا مرگ منشی بود، با این تفاوت که در مذهب کارها آسمانیست و در این جا زمینی!. . . گرچه، در ظاهر این حزب از مذهب دوری میجويید، ولی عملکردها همان بود که بدون خلیفه، پیشوا و رهبر هیچ چیز از جای نمیجنبيد. اکثریت اعضا فقط مانند عسکر فرمانبردار تربیه شده بودند. برای اعضا رهبر بالاتر از منافع علیای کشور و مردم قرارداشت. این ها عاشقان بیچاره بودند، که گاه به چپ و گاه به راست هدایت میشدند. در این میان کلمهء رفیق هم از اعتبار بالا برخوردار بود و راستی فضای آن وقت مملو از صمیمیت و آکنده از یک همبسته گی و احترام بود. اما، بعضاً کلمهء رفیق در حکم یک «دُکتورای افتخاری» بود.

 روزی در یکی از جلسه ها، یک رفیق سابقه دار جهت کنترول آمده بود و در جریان جلسه کسی پرسید، که پلنوم چه معنی دارد؟ رفیق کنترولر گفت: «من جواب میدهم: من کمی انگليسی بلد هستم و پولو در انگليسی هلوا را میگن و نوم جمع آن است. . . »

به هرحال در این حزب دموکراسی وجود نداشت و پیوسته مرکزیت مطلق بود؛ فیصلهء رهبر مانند خلیفه و پیشوای مذهبی لایتغیر بود. به خاطر دارم، که در سال 1354خ. آقای خلیل زمر که گفته میشد بعد از رهبری آن وقت یگانه فرد مستحق و مستعد است، از حزب اخراج گردید. در همین رابطه یکی از رهبران را پرسیدند که چرا چنین شد؟ او در جواب گفت: «که سی. آی.ای بود، خوب فیصلهء رهبریست ، دیگر به شما مربوط نیست، چیزی که به شما مربوط نمیشود کوشش نکنید تا آن را بدانید.» (بعدها معلوم گردید که آقای خلیل زمر مانند میراکبرخیبردر سویتيست بودنش ضعیف بود و زیادتر ملی فکر میکرد). دیده میشود، که این حزب اصلاً چندان تفاوت با خانقاه، تصوف و مسجد نداشت. با صرف نظر از این، در طول عمر این حزب که به دوگروه تقسیم شده بود، در امتداد زمان افراد و گروه خورد و ریزهء دیگری هم از هر دوطرف جدا شده اند. این گروهها پیوسته در تلاش آن بودند تا کنگره دایر گردد تا پرابلمهای موجود حل گردد، که منطقی هم بود؛ اما، رهبران همیشه شرایط را بهانه قرار میدادند.

 اگر صادقانه به اوضاع نظر کنیم، دیده میشود، که شرایط آن وقت آن قدر چه در دورهء ظاهرشاه و چه در دورهء داوُدشهید (که در آغاز حزب در دولت شریک هم بود) نی تنها اختناق آور نبود، بل که مناسب هم بود، حتی میشد که به صورت مخفی هم دایر گردد. به این ترتیب کنگره نی به خاطر آماده نبودن شرایط دایر نگردید، بل که به خاطر از دست دادن موقف رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان دایر نشد، چون بیم آن میرفت اگر کنگره دایر گردد، میراکبرخیبر بدون چون و چرا به صفت منشی عمومی حزب انتخاب خواهد گردید.(دیده شد که حتی در زمان حاکمیت رهبران سنتی هم کنگره دایر نگردید).

 با وصف آن دو فرکسیون خلق و پرچم بعد از دهسال تخریبات و تبلیغات زهرآگین و تمسخرآمیزعلیه یک دیگر که خلقیها پرچمیها را بچه های سرک قیر، رند بچه های کابل، اشرافزاده و غیره یاد میکردند و برخلاف پرچمیها خلقیها را نصوارپک، گردها و فيودالزاده ها مینامیدند، در کُل لطمهء بزرگ بر پیکر جنبش عدالتخواهی کشور بود، سر انجام «وحی» نازل شد و تحت نظر شخصیتهای با نفوذ هردو فرکسیون در هم مدغم شدند و وحدت نامبارک صورت گرفت؛ اما، این بار بازهم در مورد عضویت میراکبرخیبر به دفتر سیاسی حزب چالهای انگلیسی رفتند. ولی، او با بسیار برده باری و شکیبايی همهء آن ناملایمتها راتحمل کرد و هرگز در فکر فرکسیون دسیسه و توطئه نگردید.

 همین چهرهء دردسر آور، که دارای افکار ملی بود، بالاخر در حمل 1357خ. به قتل رسید و چند روز بعد آن تحول ثور شد که در اولین روزهای قدرت فرد دوم آقای خلیل زمر به زندان افگنده شد و مدت 9 سال را بدون سرنوشت در حاکمیت رفقای خویش به نام امریکايی در زندان به سر برد. آنچه مربوط میشود به حاکمیت این حزب، در مورد آن از چپ،از راست و از وسط به قدری کافی نوشته اند و حاجت بیان ندارد. سخن کوتاه این که در پایان سریال 7 ثور جوانترین رهبر آن داکتر نجیب جسارت کرد و کنگرهء دوم را، (بدون شک که دارای کمبودهايی هم بود) دایر نمود و نظر به اوضاع و احوال وطن تغیيرهايی را در پروگرام و اساسنامهء حزب وارد کرد. به بیان دیگر آن حزب را ملی ساخت و با اوضاع وفق داد. ولی، متأسفانه عده يی تحت نام خیانت به مارکسیزم- لیننزم علیه آن قرار گرفتند. باز همین افراد با بسیار پُررويی خود در روز روشن تعدادشان در کنار گلبدبن حکمتیار و آی. اس. آی. قرار گرفتند، تعداد دیگر آن در پهلوی برهان الدین ربانی،عدهء دیگر در کنار حزب وحدت و ایران و غیره قرار گرفتند و تن چند بعد از چند «کشت و مات» تحت نظر جنرال حمید گل شورای هماهنگی را ساختند.

 بهتر است، که این بزرگواران لونگیهای سیاه و سفید به سر کرده و خود را نی رفیق، بل که ملا. . . شیخ. . .، داملا . . . حجت السلام . . . چلی. . . و غیره و غیره بنامند! آن هايی که به ناحق دیگران را سی. آی. ای.، ناسیونالیست و. . . میخواندند، خود چیزی کردند که دیگران از آن بوی هم نمیبردند. مگر ای بزرگان! 

میشود خود را تعریف کنید که شما کی هستید و در کجای تاریخ قرار دارید؟ این حوادث برای هر افغان با وجدان بسیار دردناک و غیرِقابل تحمل است، این حقیقت روزگار من است، وقت آن است، که هرچه حق است باید گفته شود. دیگر برایم در این گوشهء غربت مهم نیست، که دیگران در مورد من چه قضاوت میکنند، باید این سوال مطرح باشد، که دیروز چه کرده اند. 

این سخنها به هیچ وجه به این معنی نیست، که قضاوت دیگران برایم مهم نیست، نه خیر، چنین نیست، من هم مثل هرکس دیگر متأثر از مشروطیت روزگار که در آن زنده گی میکنم، هستم، ولی، نمیتوانم از حقایق چشمپوشی نمایم.

 

 

 

www.jawananebedaar.nl