جوانان بيدار

  شادبودن هنر است «1»

 

احمدشاه عبادی،

 به بهانهء درگذشتِ ژالهء اصفهانی، شاعرِ اميدها،

ژاله اصفهانی

 

آنچه ميتوان دربارهء شعرهای ژاله، شاعر نامدار و بزرگِ معاصر گفت؛ ميگويی، شعر متکی بر زبان است؟ يا حتی حادثه يی در زبان؟ ميگويی، شعر تصوير است؟ ميگويی، شعر ساختار و تصوير است؟ شعر محتواست؟ شعر به کارگيری غيرِمتعارفِ زبان است؟ شايد اين همه بخشهايی از شعر باشند؛ شايد اين ها دلخوشیِ اهلِ نقد و اهلِ ادب باشد. اعتراضی هم ندارد، اما آنچه واجب ميشود، تو با شعر به خلوت برسی و با دل و جان حسش کنی، به زمزمه اش بپردازی، باری از روی شانهء روحت بردارد، حتماً تو با کلمه ها يک جا شده يی و کلمه ها در تو به يگانه گی رسيده اند، شعرِ ژاله چنين است.

ژاله به دليلِ محتوای مبارزه جويانهء شعرهايش در بين افراد روشنفکر و کسانی که برای آزادی، دموکراسی و عدالت و برابری مبارزه کرده اند، نامِ شناخته شده و آشناست.

ژالهء اصفهانی، هشتاد و ششسال پيش در سال 1300 آفتابی، در شهرِ اصفهان به دنيا آمد، نخستين مجموعهء شعرِ او به نامِ «گُلهای خودرو»، در سال 1322 افتابی منتشر شد؛ در سال 1325 يک جا با همسرش که افسرِ نيروی دريايی بود- از ايران خارج شد- و به اتحادِ جماهير شوروی مهاجرت نمود؛ در سال 1333 در ماسکو ديپلوم دکُتورا گرفت، ژالهء اصفهانی پس از انقلابِ اسلامی به ايران باز گشت ولی پس از مدتِ کوتاهی دوباره مهاجرت نمود، ولی اين بار به غرب و به لندن مقيم شد، مجموعه يی از شعرهای او در سال 1344 به نامِ «زنده رود» در ماسکو منتشر شد. تا به حال کتابهای او به عناوينی «اگر هزار قلم داشتم»، «البزرِ بی شکيب»، «ای بادِ شُرطه»، «خروشِ خاموش»، «سرودِ جنگل»، «ترنمِ پرواز»، «موج در موج» و «شکوهِ شکفتن» منتشر شده اند؛ گزيده يی از اشعارِ او هم با عنوانِ «Migrating Birds» (پرنده گانِ مهاجر) به زبانِ انگليسی انتشار يافته است.

ژاله را بسياری از صاحبنظران به نامِ «شاعرِ اميد» شناخته و دانسته اند و اين به شمولِ نامهای ديگری که ميتوانند، مُبينِ جنبه های شعرِ او باشند، نامِ بسيار مناسبيست، زيرا که او حتی در شعرهایِ که از دردمنديهای انسانِ روزگارِ خود سخن ميگويد، همدردی ميکند، اما، از درد نمينالد و ميکوشد که برای به گُلهای به ستم پژمردهء باغِ بشريت، آفتاب و باران باشد و رنگ و بوی اميد را در آن ها زنده کند. ژاله معتقد است که:

شادبودن هنر است،

ليک هرگز نپسنديم به خويش،

که چون يک شکلک بيجان، شب و روز،

بيخبر از همه خندان باشيم،

بيغمی عيب بزرگيست،

که دور از ما باد!

ژاله، شعرِ خود را ميگويد و سبک و شيوهء کلامِ او در هر شعر شايستهء مضمونِ اوست، با وجود اين که در حدودِ شش دهه سرودنِ شعر را ادامه داده است، هنوز هم وقتی که شعرِ تازه يی از او ميخوانيم، در آن رنگی و آهنگی از خسته گی انديشه يی و احساس نميبينيم؛ شايد که روح او هم چنان در شعرش جوان و بيدار و تازه نفس مانده است. شعرِ او را بدون اين که بخواهيم برای شاعر تعهدِ خاصی قائل باشيم به راستی ميتوانيم، "شعرِمتعهد" بخوانيم.

در اين تعهد ژاله زنده گی را صحنهء هنرمندی خود ميداند و با درکِ اين که هرکسی نغمهء خود را ميخواند و از اين صحنه خارج ميشود، نغمه هايی را ميپسندد که مردم به ياد ميسپارند و اين هم روشن است که مردم برای زنده گی روحی و معنوی خود چيزی ميخواهند که طبيعی و انسانی باشد، زيبا باشد و گيرا و دريافتنی باشد.

بيشتر شاعرانِ امروز، مخصوصاً آن ها که جوانتر اند، از آن جا که فريب اداهای پسامدرنيزم و آشنايی زدايی و معنازدايی خورده اند، نی تنها زبان فارسی و فرهنگِ انسانی را به مسخره گی گرفته اند، بل که چيزی برای گفتن ندارند و آنچه ميگويند ارزش يک بار شنيدن را هم ندارد؛ شايد ژاله، نظر به همين واقعيت باشد که در بندِ پايانی شعرِ «شادبودن هنر است» ميگويد:

شادبودن هنر است،

گر به شادیِ تو دلهای دگر باشد شاد،

زنده گی صحنهء يکتای هنرمندیِ ماست،

هرکسی نمغهء خود خواند و از صحنه رود،

صحنه پيوسته به جاست،

خُرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.

ژالهء اصفهانی که بيشتر از عمر خود را در خارج از وطن گذراند، هرگز از غُربت نناليد، مخصوصاً، از غربت به آن معنايی که بسياری از شاعرانِ غربتزده را در شعرهای شان به ناليدن وادار نموده است و اين از اثرات جهانبينی او بود که در هرجا که زنده گی ميکرد خود را نخست فردی از خانوادهء بزرگ انسان در روی زمين احساس ميکرد و بعد خود را به يک سرزمينِ معين، يعنی به وطنش وابسته ميدانست و در اين وابسته گی بود که در صفِ وطنخواهان و وطنپرستان واقعی قرار داشت.

دنيای شعرِ ژالهء اصفهانی آفاقِ گسترده يی دارد و مضمونهای گوناگون، به همين علت مثلِ خود انسان ماندگار و جاويد است. به جاست که اين يادبودِ او را با شعرِ زيبای او که بازتعبير و استعاره ييست از جهانبينی متعالی او (شادبودن هنر است) به پايان بياوريم.

 شادبودن هنر است

شادبودن هنر است،

بشکفد بارِدگر لالهء رنگين مُراد،

غنچهء سرخِ فروبستهء دل باز شود،

من نگويم که بهاری که گذشت آيد باز،

روزگارِ که به سر آمده آغاز شود،

روزگارِ دگری است،

و بهارانِ دگر،

شادبودن هنر است،

شادکردن هنرِ والاتر !

ليک هرگز، نپسنديم به خويش،

که چون يک شکلک بيجان شب و روز،

بيخبر از همه خندان باشيم،

بيغمی عيبِ بزرگيست،

که دور از ما باد !

کاشکی آيينه يی بود،

درونبين که در او،

خويش را ميديديم،

آنچه پنهان بود، آيينه ها ميديديم،

ميشديم آگه از آن،

نيرویِ پاکيزه نهاد،

که به ما،

زيستن آموزد و جاويدشدن،

پيکِ پيروزی و اميد شدن،

شادبودن هنر است،

گر به شادیِ تو دلهای دگر باشد شاد،

زنده گی صحنهء يکتای هنرمندیِ ماست،

هرکسی نغمهء خود خواند و از صحنه رود،

صحنه پيوسته به جاست،

خُرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.

   

1-      عنوانِ شعرِ بلندی از ژالهء اصفهانی که تعبير و استعاره يی هم است، از جهانبينی والا و انسانی او.

ا.ع.- هالند،

www.jawananebedaar.nl